ترس از تنهایی 🤍🖤 •°Part 44°•
(جیمین)
بعد از رفتن بچه ما هم رفتیم خونه من که تازه خریده بودمش وقتی در رو باز کردم سومین پرید بغلم
سومین: بابایی کجا بودی؟
جیمین: ببخشید دخترم نترسیدی که؟
سومین: نه نترسیدم من خیلی شجاعم
جیمین: بله معلومه دختر من خیلی شجاعه
نارا از بیرون داشت به این مکالمه پدر دختری نگاه میکرد که سومین متوجهش شد
سومین: شما نارا هستین؟
نارا: بله خودم هستم
سومین: از دیدنتون خوشبختم شما خیلی خوشگلی
نارا جلوی دختر زانو زد و صورتش رو نوازش کرد
نارا: منم از دیندنت خوشبختم و اینکه تو خیلی خوشگل تر از منی
سومین: مرسی
جیمین: خیلخب سومین وقته خوابه مسواک زدی؟
سومین: بله
جیمین: خب برو اتاقت من الان میام
سومین: چشم بابا شب بخیر نارا شی
نارا: شب توام بخیر عزیزم
سومین رفت داخل اتاقش و جیمین برگشت سمت نارا
نارا: چه دختر با ادب و خوش اخلاقی داری جیمین شی
جیمین: پس چی فکر کردی سومین خداروشکر همچیش به خودم رفته
نارا: اونکه صد البته
جیمین نزدیک نارا شد و شروع کرد لباش رو مکیدن ولی نارا سریع فاصله گرفت و جیمین خمار نگاش کرد
نارا: جیمین بچه میشنوه زشته
جیمین: چیش زشته خودشم با همین کارای من بوجود اومده ها
نارا: یا اون فقط شیش سالشه جیمین
جیمین: باشه پس بریم تو اتاق ببینم دیگه چه بهونه ای داری
نارا: مگه نمیخواستی بری پیش سومین
جیمین: من میرم پیشش سریع میام اومدم لباس تنت نباشه بعد از چند سال میخوام طعم بدنتو بچشم
نارا: اکی تو برو پیش دخترت
نارا رفت داخل اتاق و منم رفتم پیش سومین تا براش داستان بگم بخوابه وقتی رفتم دیدم روی تختش نشسته
جیمین: خب خب امشب برای دخترم چه داستانی تعریف کنم
سومین: داستان پرنسسی برام تعریف کن بابایی
جیمین: چشم قشنگم دراز بکش تا شروع کنم
جیمین شروع کرد به تعریف کردن داستان و نوازش کردن دخترش بعد از اینکه مطمئن شد خوابش برده از اتاق اومد بیرون و رفت سمت اتاق مشترکشون و ....
کپی ممنوع ❌
بعد از رفتن بچه ما هم رفتیم خونه من که تازه خریده بودمش وقتی در رو باز کردم سومین پرید بغلم
سومین: بابایی کجا بودی؟
جیمین: ببخشید دخترم نترسیدی که؟
سومین: نه نترسیدم من خیلی شجاعم
جیمین: بله معلومه دختر من خیلی شجاعه
نارا از بیرون داشت به این مکالمه پدر دختری نگاه میکرد که سومین متوجهش شد
سومین: شما نارا هستین؟
نارا: بله خودم هستم
سومین: از دیدنتون خوشبختم شما خیلی خوشگلی
نارا جلوی دختر زانو زد و صورتش رو نوازش کرد
نارا: منم از دیندنت خوشبختم و اینکه تو خیلی خوشگل تر از منی
سومین: مرسی
جیمین: خیلخب سومین وقته خوابه مسواک زدی؟
سومین: بله
جیمین: خب برو اتاقت من الان میام
سومین: چشم بابا شب بخیر نارا شی
نارا: شب توام بخیر عزیزم
سومین رفت داخل اتاقش و جیمین برگشت سمت نارا
نارا: چه دختر با ادب و خوش اخلاقی داری جیمین شی
جیمین: پس چی فکر کردی سومین خداروشکر همچیش به خودم رفته
نارا: اونکه صد البته
جیمین نزدیک نارا شد و شروع کرد لباش رو مکیدن ولی نارا سریع فاصله گرفت و جیمین خمار نگاش کرد
نارا: جیمین بچه میشنوه زشته
جیمین: چیش زشته خودشم با همین کارای من بوجود اومده ها
نارا: یا اون فقط شیش سالشه جیمین
جیمین: باشه پس بریم تو اتاق ببینم دیگه چه بهونه ای داری
نارا: مگه نمیخواستی بری پیش سومین
جیمین: من میرم پیشش سریع میام اومدم لباس تنت نباشه بعد از چند سال میخوام طعم بدنتو بچشم
نارا: اکی تو برو پیش دخترت
نارا رفت داخل اتاق و منم رفتم پیش سومین تا براش داستان بگم بخوابه وقتی رفتم دیدم روی تختش نشسته
جیمین: خب خب امشب برای دخترم چه داستانی تعریف کنم
سومین: داستان پرنسسی برام تعریف کن بابایی
جیمین: چشم قشنگم دراز بکش تا شروع کنم
جیمین شروع کرد به تعریف کردن داستان و نوازش کردن دخترش بعد از اینکه مطمئن شد خوابش برده از اتاق اومد بیرون و رفت سمت اتاق مشترکشون و ....
کپی ممنوع ❌
- ۱۱۵.۱k
- ۲۷ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط