دلنوشته از خاطره اخیر

قرار شد گاهی #متن بذارم

توی ایستگاه #اتوبوس که بودم منتظر بودم که دیدم یه #بچه و مامانش نشستن بچه #بستنی داشت تو #ماشین روبرویی یه بچه کوچولو نشسته بود که اونم تقریبا هم سن این یکی بود 🙂
( این یکی داشت بستنی شو میخورد
احتمالا با نگاه کنجکاو بچه ها اشنایی دارید )
یه ذره نیگا به من کرد یه ذره اطراف یکمم به اون دو تا #من تو دلم گفتم نکنه اون هم دلش بستنی میخواسته 🥲 دلم میخواست میتونستم یه بستنی بهش #هدیه کنم اما #پول همرام نبود و اون اطراف ام بستنی گیرم نمیومد خلاصه‌ منم با تکون دادن دست و #لبخند زدن و #شکلک سعی کردم بخندونمش و حواسش رو به خودم جلب کنم اونم تو اون چند دقیقه که کار پدرش تموم میشد گاهی نگام میکرد #لبخند می زد 🙃
پدرش اومد استارت زد که برن
بچه هه فهمید سرشو اورد بیرون برام با #خوشحالی و لبخند دست تکون می داد بای بای می کرد
از خوشحالی اون منم #خوشحال شدم

#حال_خوب #انرژی_مثبت #روانشناسی #وایب #وایب_خوب #زندگی #سبک_زندگی #موفقیت #روزمرگی #عاشقانه #امید #آرامش #مثبت #جهان #روزمرگی #بلاگر #کامنت #لایک #وبلاگ #کپشن #مختلف #متفرقه #جالب #جدید #آرام #عکس #عکس_نوشته #فکت
#متن #متن_نوشته #دلنوشته
#تکست #تکست_ناب #خاص
#تکست_ناب #تکست_گرافی
#عاشقانه #عشق #عاشق #پست #علمی #دانش #کتاب #آگاهی #اطلاعات_عمومی #نشر_حداکثری #پست #پست_جدید #استوری #کامنت #لایک #کامنت #جهان #دانستنی #حقایق #حقیقت #علم #فیلم #خاطره #احساسی #نیکی #مهربونی
دیدگاه ها (۱۴)

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

سناریو: وقتی یکی میاد و جلوی اونا بهت اعتراف می‌کنه :نامجون ...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑦خم شد و کتابارو گرفت: «متاسفم خانوم ، پولِ ...

dark life = 44صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

پارت‍ــ.. ــ۳ــ:رقص سایه ها»کامیل به دست دراز شده‌ی دیگو نگ...

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۷: شاخ‌به‌شاخ با پادشاهباد ساحل داشت موها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط