### پارت سوم: «شلیک ازلی»

### پارت سوم: «شلیک ازلی»

دودِ باروت هنوز توی هوای سردِ انبار معلق بود. جایدا نفس‌نفس می‌زد، هدفونش را دوباره روی گوشش گذاشت و با چشم‌های آبیِ درشتش به مانیتورها خیره شد. اثرِ ترس از صدای سگ هنوز توی دست‌هایش مانده بود، اما حضور جیمین مثل یک حصارِ آهنین دورش بود؛ حصاری از جنسِ جنون و مالکیت مطلق.

جیمین دستش را روی صندلی جایدا گذاشت، نگاه رنگی و خیره‌اش را به خطوط قرمزِ رادار دوخت و با لحنی که بوی خون می‌داد، زمزمه کرد:
- «می‌بینی جوجۀ من؟ اینا فکر کردن با چند تا ماشینِ گشتی و تفنگِ اسباب‌بازی می‌تونن جلومون بایستن... ولی نمی‌دونن جهانِ این‌ها با یک اشاره‌ی ما فرو می‌ریزه.»

بالای پشت‌بام، جیهون نگاهش را از دوربین تک‌تیرانداز برنداشت. نورِ مایلِ ماه روی موهای مشکی‌اش افتاده بود. سه ماشینِ پلیس دقیقاً جلوی درِ اصلی انبار متوقف شدند و مأموران با سلاح‌های آماده پیاده شدند. یکی از افسرها، با بی‌سیم داشت گزارش می‌داد:
*«تیمِ آلفا وارد محوطه شد... در رو بشکنید!»*

جیهون دندان‌هایش را روی هم فشرد. اسمِ خودش روی کارت‌های شناساییِ آن مأموران بود؛ او رسماً جزءِ نیروهای ویژه بود، اما اینجا، در این سمتِ تاریکِ مرز، داشت به همکارانِ خودش شلیک می‌کرد. اگر این راز فاش می‌شد، نه تنها لباسِ پلیسی‌اش، بلکه آبروی چندین و چند ساله‌ی خانواده‌اش نابود می‌شد. پدرش، مردی که به شرافتِ خانوادگی‌اش می‌نازید، اگر می‌فهمید پسرش یک هیولای آدم‌کش و دستِ راستِ گادفادر است...

*«نه... نباید فکر کنم.»*

جیهون تکانی به خود داد، نفسِ عمیقی کشید و انگشتش را روی ماشه محکم کرد. هدف اول، لاستیک ماشینِ جلویی بود. با یک صدای خشک و گوش‌خراش، لاستیک ترکید و ماشین کج شد. مأموران غافلگیر شدند و پناه گرفتند.

از طریق بی‌سیمِ امنیتی، صدای جیمین با آن خنده‌ی دلخراش و سایکوپدیش پیچید:
- «عالی بود جیهون! حالا بریم سراغ بخشِ سرگرم‌کننده‌اش... جایدا، پورتالِ محموله‌ی ماورایی رو باز کن. وقتشه نشونشون بدیم این جهان چه رازهایی داره که ازش بی‌خبرن.»

جایدا با انگشتان سریعش کلید اینتر را فشرد. ناگهان مانیتورها شروع به چشمک زدن با نور خیره‌کننده‌ی بنفش کردند و لرزش خفیفی زیر پایشان احساس شد؛ انگار زمینِ زیر انبار داشت نفس می‌کشید.

---
**پایان پارت سوم**
دیدگاه ها (۰)

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

مافیای من

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

پارت سوم: «شلیک در تاریکی»سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای آ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت ۴۳

صدای تیراندازی تمام عمارت را پر کرده بود.اعضا با افراد روس د...

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت چهارم: سایه‌ی انتقام و ملکه مافی...

.....پارت چهارم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط