{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته ی من✨🧚‍♂️

فرشته ی من✨🧚‍♂️
p49
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
*ویو لیا*
رفتم تو دیدم دسته پلی استیشن دست جیمین بود داشت به رزی یاد میداد
رزی ام به کیوت ترین حالت ممکن نگا دسته میکرد انگار هیچی نمیفهمید
زیاد نمیفهمم...الان کدوم ضربه میزنه
_گفتم دیگه ضربدر
اها خب بیا بازی کنیم ولی از اسون شروع کن زیادی هن سخت نگیر الان میبازم
_باشه
جیمین خیلی وقت بود دیگه از این بازیا نمیکرد فقط فقط کار می‌کرد الان خیلی خوشحالم که میخنده....درسته نمیزاره جایی برم ولی به هر حال داداشمه...خوشحالیش میخوام
و همه ی اینا بخاطر رزیه واقعا باید ازش ممنون باشم که اینجاست
واقعا جیمین تغییر کرده
یهو یکی کاز ازم گرفت
×ایی(اروم)
برگشتم دیدم تهیونگه
÷داری فضولی می کنی
×نه..فقط خواستم ببینم چکار میکنن
بیا ببینشون
÷این جیمینه....واقعا انگار از ته دل خوشحاله
×اوهوم....و همش بخاطر رزیه اون واقعا با بودنش جیمین رو خوشحال میکنه
÷اونم مثل بقیه فقط یه دختره....چرا جیمین اینطوری میکنه...اون که رابطه خوبی با دخترا نداره
×نمیدوگ...منم با همین موضوع درگیرم
÷ممکنه....
×آره...همون ممکنه...
÷فعلا برو تواتاقت پیش جونگکوک بخواب شاید فردا ازش بپرسم
×اونوقت فک میکنی بپرسی میگه
÷راضیش میکنم تو برو
×هعی باشه
به سمت اتاقم رفتم
وقتی رفتم تو جونگکوک با موهای بهم ریختش و چهره ی خوابالودش رو تخت نشسته بود پاچه شلوارش هم رفته بود بالا و چشماش بسته بود
×چرابلند شدی...بخواب
دوباره دراز کشید منم رفتم پتو رو زدم روش یکم بهش زل زدم....چقد خوشگله....دیگه چه انتظاری دارم اون یه فرشتس واقعا فک نمیکردم خدا برای من همچین فرشته ای بفرسته
حالا که رزی پیش جیمین می‌خوابه چرا جونگکوک پیش من نخوابم منم رفتم رو تخت رفتم زیر پتو و بهش زل زدم...
با یاد آوری اتفاقات این چند روز آروم اروم خوابم گرفت و ....سیاهی

_______________________________________

*ویو تهیونگ*
به در باز اتاقشون خیره شده بودم...جیمنی واقعا مثل داداشم بود وقتی خندشو میبینم واقعا خوشحال میشم
با خوشحالی اون منم خوشحال میشم....
جیمین توی وضعیت خوبی نبود داشت با کار کردن خودشو نابود میکرد چند روزه اصلا شرکت نمیاد...از روزی که رزی اومده...
و من از این بابت خیلی خوشحالم حاظرم همه ی کار های جیمین رو بکنم ولی بخنده....حاظرم سختی بکشم ولی بخنده...
ایی اصلا نمیخوام بازی کنم بیا بخوایم ..همش میبازم
_یاد میگیری فردا ازم بازی میکنیم(خنده)
خاموش‌کن اونوووو
_باشه باشه
آروم رفتن زیر پتو و به خواب رفتن
به سمت اتاق لیا رفتم آروم درو باز کردم جونگکوک و لیا کنار هم خواب بودن
راستش جونگکوک هم پسر خوبیه
خوشحالم....ادامه دارد

ویسگون‌نمیزاره بیشتز بنویسم...🤧
دیدگاه ها (۱)

فرشته ی منp51°•°•°•°°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ته...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p52°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•*ویو...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p48°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*وی...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p47°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ...

dark love

رمان تو خود منی

رمان گرفتار تو ✨️ =پارت اول ویو تهیونگ سلام اسم من کیم تهیون...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحاف...

برگشتم دیدم یکی از آدمای بابابزرگمه اومد سمتم و تعظیم کرد گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط