آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?
پارت ۳۶
ویو جونگکوک
یه مردی که کت شلوار پوشیده بود اومد سمتم و بهم گفت
-"اقای هانت منتظرتون هستن"
*"کجا باید بیام"
-"از این طرف"
بعد پشتش راه افتادم و رفتم بعد رسیدیم به یه مکان متروکه که یه اتاق بود که یه میز همه وسطش یه مرد هم نشسته بود و پشتش به من بود که اون مرد گفت
-"اقای هانت"
بعد مرده برگشت به من رو کرد و گفت
&"اقای جئون بفرمایید"
رفتم نشستم پیش
"&خب چیزی می خورید"
*"خیر بفرمایید با من چیکار داشتید"
حدود نیم ساعتی داشتم درمورد شراکت و اینا حرف میزدن که یه نوتیف اومد رو گوشیش...
گوشیش رو باز کرد و نگاه کردم بعد نگاه من کردند و گفت
&"خب اقای جئون من همهی حرف هامو زدم و الان کار دارم به پیشنهادم فکر کنید بعد بهم خبر بدید
بلند شدم و با کمال پرویی گفتم
*"ما احتیاج به شراکت شما نداریم"
&"مطمئنید"
*"بله و دفعهی بعدی هم وجود نداره"
بعد بلند شدم و به سمت ماشین رفتم که سلین تماس گرفت باهام.....
__________________________
ویو سلین
اومدم که برم بیرون که محکم دستم رو گرفت و من رو به دیوار چسبوند و بعد گفت
-"تازه داشتیم گرم حرف زدن می شدیم"
^"ولم کن من حرفی باتو ندارم"
-"اگه بهت بگم چه اتفاقی افتاده باهام حرف داری"
جا خوردم چیشده بود
با ترس بهش گفتم
^"چه شده"
*"می دونی کی دزدیده شده و قرار مورد شکنجه قرار بگیره"
نگاهش کردم فکر کردم منو میگه که بهش گفتم تو نمی تونی منو بدزدیم و بلایی سرم بیاری که حرفم رو قطع کرد و گفت
-"تورو نمیگم احمق"
پس کیو داشت می گفت
با ترس پرسیدم
^"ک..ک...کی"
یه پوزخند خند زد و با نگاهی سرد گفت
"-امیلی"......
شرط
۱۰ لایک🎀
۲ بازنشر🎀
۳ کامنت🎀
ویو جونگکوک
یه مردی که کت شلوار پوشیده بود اومد سمتم و بهم گفت
-"اقای هانت منتظرتون هستن"
*"کجا باید بیام"
-"از این طرف"
بعد پشتش راه افتادم و رفتم بعد رسیدیم به یه مکان متروکه که یه اتاق بود که یه میز همه وسطش یه مرد هم نشسته بود و پشتش به من بود که اون مرد گفت
-"اقای هانت"
بعد مرده برگشت به من رو کرد و گفت
&"اقای جئون بفرمایید"
رفتم نشستم پیش
"&خب چیزی می خورید"
*"خیر بفرمایید با من چیکار داشتید"
حدود نیم ساعتی داشتم درمورد شراکت و اینا حرف میزدن که یه نوتیف اومد رو گوشیش...
گوشیش رو باز کرد و نگاه کردم بعد نگاه من کردند و گفت
&"خب اقای جئون من همهی حرف هامو زدم و الان کار دارم به پیشنهادم فکر کنید بعد بهم خبر بدید
بلند شدم و با کمال پرویی گفتم
*"ما احتیاج به شراکت شما نداریم"
&"مطمئنید"
*"بله و دفعهی بعدی هم وجود نداره"
بعد بلند شدم و به سمت ماشین رفتم که سلین تماس گرفت باهام.....
__________________________
ویو سلین
اومدم که برم بیرون که محکم دستم رو گرفت و من رو به دیوار چسبوند و بعد گفت
-"تازه داشتیم گرم حرف زدن می شدیم"
^"ولم کن من حرفی باتو ندارم"
-"اگه بهت بگم چه اتفاقی افتاده باهام حرف داری"
جا خوردم چیشده بود
با ترس بهش گفتم
^"چه شده"
*"می دونی کی دزدیده شده و قرار مورد شکنجه قرار بگیره"
نگاهش کردم فکر کردم منو میگه که بهش گفتم تو نمی تونی منو بدزدیم و بلایی سرم بیاری که حرفم رو قطع کرد و گفت
-"تورو نمیگم احمق"
پس کیو داشت می گفت
با ترس پرسیدم
^"ک..ک...کی"
یه پوزخند خند زد و با نگاهی سرد گفت
"-امیلی"......
شرط
۱۰ لایک🎀
۲ بازنشر🎀
۳ کامنت🎀
- ۳.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط