برای بابا پارت 5

فلش بک فردا صبح بعد از صبحانه
ویو آنیا
سرم تو گوشی بود که یهو گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود یعنی کیه
جواب دادم
و یه صدای خیلی آشنا داشت باهام حرف میزد
وایسا ببینم این پسر دوم نیست
اوه خودشه
آنیا : آهای چی میخوای چرا زنگ زدی
دامیان : چیزه میگم اگه یه کاری ازت بخوام برام انجام میدی ؟
آنیا : تو بگو
دامیان : فردا باهام بیا بریم خرید چون فردا تولد مامانمو و من زیاد نمی‌دونم چی دوست داره اگه میشه بیا . کمکم کن
آنیا : وایسا ببینم تا فردا چی میشه اگه بابا اجازه داد باشه
دامیان : اوکی
ویو آنیا
رفت تو حال. دایی و بابا نشسته بودن
رفتم مبل جلوی بابا که دایی هم نشسته بود نشستم که با بابا حرف بزنم
آنیا : ام چیزه بابا اگه یه چیزی بهت بگم قول میدی نگی نه
لوید : تو بگو
آنیا : ام چیزه فردا دامیان دعوتم کرد که بریم خرید برای تولد مامانش منو داره میبره که کمکش کنم تو خرید
مشکلی نیست
لوید : مشکلی نداره
یوری : اصلا و ابدا
آنیا : چرا دایی
یوری : چون من میگم
آنیا : بابااااا بهش یچیزی بگو دیگه
لوید : وی بگم بابایی شاید یچیزی می‌دونه
آنیا بابا بیا دنبالم
ویو لوید
آنیا چشه واقعا
گوشه لباسمو مثل بچه کوچیکا گرفتوبرد سمت اتاق خودم
از در یکم فاصله گرفتیم و آنیا گفت
آنیا: بابا من باید برم فردا بهم کمک کن که من برم بیرون اکی
لوید: اهه باشه آنیا یکاریش می‌کنم
فلش بک فردا
ویو آنیا
از خواب بیدار شدم رفتم صورتمو شستم رفتم تو حال هیچ کی نبود فقط دایی بود
ای خدا بابا جیم رد حالا من چیکار کنم
رفتم صبحانه درست کردمو یه لقمه خوردم بعد پا شدم
رفتم تو اتاقم دوش گرفتم آمدم بیرون موهامو صاف کردم روتین انجام دادم و یکم آرایش کردم رفتم
نوبت مرحله خیلییی عننن رسید انتخاب لباس و کفش
دامن پوشیدم که قسمت داخلیش قرمز بود و روش مشکی بود
موهام هم دم اسبی بستم روی دامنم هم به لباسی که از قسمت کمر تنگ بود و استیناس کوتاه بود رو انتخاب کرد گفشمم
یه گفته ساده مشکی
رفتم تو حال که دایی با صورت ترسناکی بهم نگاه کردو گفت
یوری : کجا میری
آنیا : می‌خوام با بکی برم بیرون
یوری : اگه با اون پسره نچسب ببینمت اونو میکشم
آنیا : دایی آروم باش نگران نباش با اون نمی‌رم بیرون ( دقیقا دارم با همون میرم بیرون
ویو آنیا رفتم پایین که یه ماشین دیدم
درسته ماشین دامیان بود رفتم نشستمو
رفتیم سمت مرکز خرید

خوابم میادددد بقیش فردا
دیدگاه ها (۱۰)

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

بوسه خواب آور پارت سه

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط