{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!)

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!)
و چقد تنش سوخت. یوشیرو کاملا بلند اعلام کرد که میخواد روی زنش شرط ببنده. دقیقا همین کلمه رو به کار برد. " زن " مثل هزاران خانم دیگه تو این دنیا اونم یه " زن" بود. فرقی با بقیه نداشت. هرگز نداشت!
شوهرش تما تو دنیای دیگه ای بود. داشت حرفای ریندو رو سبک و سنگین می‌کرد. نگاهش پر از شادی روی نگاه ریندو نشست. تو این دوازده ساعت ریندو طعم کامیل رو میچشید اونوقت میتونست دربارش به کاکوچو بگه. که خیلی بیشتر زنای دیگه می ارزه.
ولی بازم یه چیز تاریک تو سرش بود. ممکنه که اتفاق دیگه ای هم تو این دوازده ساعت بیفته؟! یوشیرو فقط درباره قاچاق دخترها و فاحشه خونه های بانتن خبر داشت. بقیه چیزها رو راجب این باند دقیق نمی‌دونست.
فقط حدسایی میزد که ممکنه تو بانتن در کارهایی از جمله مواد مخدر و قاچاق اعضای بدنم دستی تو کار داشته باشن.
می‌ترسید که شاید هدف ریندو از داشتن کامیل فقط یه هم خوابی نبوده. اگه عضوی از بدن کامیل رو درمی‌آورد با مجبورش می‌کرد دوازده ساعت ماکواد مخدر تو خیابونا جابه جا کنه چی؟!
هایتانی از چشمای یوشیرو سوالاش خوند. سوالاش رو حفظ بود و جواب داد.
_ ( ببین این چندساعت شامل این میشه که من قراره این خوشگله رو ببرم تو اون اتاق، گوشه ایه که یه تخت بزرگ داره... میفهمی که چی میگم؟!)
ریندو هم فکر می‌کرد که شاید یوشیرو پشیمون شده از گرو گذاشتن زنش. چشمای خیس اون زن دل هرکی و آب می‌کرد.
کامیل سعی کرد دستاشو از دستای یوشیرو بکشه و دقیقا همون موقع بود که فهمید چند دقیقه ایه خیلی محکم گرفته شده... درواقع اسیر شده. چشماش از درد و غصه میلرزید. چندبار تلاش کرد دستشو رها کنه اما نشد.
+ ( یوشیرو نه! تو نمیتونی! یوشیرو!)
اون چطور انقد وست شده بود؟! مردی که تا همین چنددقیقه پیش کامیل برای فرار از نگاه بقیه گشت‌ قایم میشد؟!
چشمای یوشیرو روی زنش نبود. روی تون کبوتر تیر خورده نبود. این موجود زخمی رو نمی‌دید. همنیوطری که همیشه ندید.
به عوص همه نگاه هایی که باید به کامیل می‌کرد به ریندو نگاه کرد. اگه می‌برد صاحب این خونه و اون ماشین میشد.... اگه میبخاتم تنها یه شب بود. چیز باارزشی از دست نمی‌داد. حداقل خودش نه!

یه بازی دو سر برد!
یه لحظه به سرش زد اگه باخت میتونه داستانو برای ریندو تعریف کنه و بگه که قراره کامیل و به کاکوچو بفروشه. اونقت شاید ریندو دست به پول می‌برد و ریندو رو میخرید.
اینطوری برای خود کامیل بهتر بود. حتی اگه ریندو خشن و بی ملاحضه باشه حداقل فقط یه مرده! نه مثل برنامه کاکوچو که هرشبش رو با یه مرد متفاوت می‌گذروند.
نمی‌دونست با همین کار روح همسرش میکشه. اون مرد بود. چه میدونست تجاوز چقدر وحشتناکه.
که دست های کثیفی که دور بدنت پیجیده میشه مثل پیچک گلوتو فشار میده و چه کابوسی رو برات می‌سازه.
کامیل حالا واقعا داشت گریه میکرد. حقیقتا کارش از و یه گذشته بود. داشت زار میزد. سدی که تو بیست و پنج سال زندگیش بسته بود حالا دیگه داشت باز می‌شد.
این همون یوشیرو بود؟! آره واقعا همون آدم پست و کیثف بود!
+ ( یوشیرو...)
آخرین ناله اش بدجوری روی اعصاب یوشیرو خنجر کشید. اونقدری که دست کامیل رو محکم تر گرفت و بدنشو به سمت خودش کشید.
هراتافقی هم که میفتاد کامیل حق نداشت مثل گربه ها ناله کنه.
با خشم داد زد
یوشیرو : ( اَه! لال شد دیگه چقدر جیغ میزنی!)
باید کامیل می‌پخت! بخدا که این دختر میتونست همین الان از دستش فرار کنه! نباید این اتفاق میفتاد. دست کامیل محکم تر گرفت و بعد روبروی زن آشوب زده اش رو به ریندو کرد و با لحن ملایمی گفت :
یوشیرو : ( تا میز رو بچینید من اومدم!)
بعدم کامیل کشید و سریع از پله ها پایین برد. انقد سریع که تو عرض چند ثانیه از دید ریندو دور شدن.
ریندو نگران فرارشون نبود. اگه قرار میکردن هم تو این جنگل به جایی نمیرسیدن. همه راه ها به به مرگ می رسید.
تصمیم گرفت یکم ریلکس کنه! لیوان تمیزی رو از روی میز برداشت و ماه کهربایی رو داخلش ریخت. این شراب همیشه از خود بیخودش می‌کرد.
ران هایتانی، اولین مدیر اجرایی بانتن از بالای نرده ها زیر چشمی رفتن یوشیرو و کامیل رو نگاه کرد تا جایی که از دیدش رفتن. اونوقت بود که تقریبا به سمت ریندو یی که داشت شرابشو سر می‌کشید خیز گرفت.
قدماش تنطیم بود اما بلندتر از همیشه! حاضرم قسم بخورم اگه تو این بین کسی سد راهش میشد اون فرد رو از همین بالا به پایین پرتش می‌کرد!
به طرف ریندو رفت
دیدگاه ها (۶)

. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت : ر...

مشروب انقد تو خونش زیاد شده بود که چشمای ریندو، ران رو دوتا ...

چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگیشون...

شروع ✨ریندو سیگاری که گوشه لبش بود رو تو جاسیگاری انداخت کام...

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط