TOW BROKEN THINGS
P2
_
زنگ که خورد، کلاس مثل یک موج شکسته از صدا منفجر شد. صندلیها عقب کشیده شدند، خندهها بلند شد، و آدمها با عجله از کنار هم رد میشدند. کالیستا چند ثانیه دیرتر از بقیه بلند شد. همیشه همینطور بود. او ترجیح میداد آخرین نفر باشد.
کتابهایش را جمع کرد، شکلات نیمهخورده را دوباره داخل کیف گذاشت و نفس آرامی کشید. وقتی از کلاس بیرون آمد، راهرو شلوغتر از چیزی بود که انتظارش را داشت. همه چیز سریع اتفاق افتاد.
خیلی سریع.
در حالی که حواسش به برگهی برنامهی کلاسها بود، کسی از روبهرو پیچید و برخورد کرد بهش. نه محکم، اما کافی بود که تعادلش را از دست بدهد. برگهها از دستش افتادند و روی زمین پخش شدند. «اوه... ببخشید!»
صدایش کمی لرزید.
خم شد تا کاغذها را جمع کند. دست دیگری همزمان به یکی از برگهها رسید. کالیستا سرش را بالا آورد. همان پسر. قدبلند، با همان نگاه آرام و سرد. از نزدیکتر، حضورش سنگینتر بود. انگار اطرافش همیشه چند درجه ساکتتر میشد. او برگه را برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت. «برنامهی کلاسها؟»
کالیستا سریع سر تکان داد. «آره… من تازه...»
جملهاش نصفه ماند. پسر برگه را به او داد. «پس گم نشو. این مدرسه قلق داره.»
لحنش نه دوستانه بود، نه سرد. دقیق. منطقی. انگار عادت داشت همیشه حرف آخر را بزند. کالیستا برگهها را گرفت. «ممنون… و ببخشید که حواسم نبود.»
پسر نگاهش را لحظهای روی صورت او نگه داشت. چشمهای سبز. برای یک ثانیه، انگار چیزی در ذهنش متوقف شد. بعد خیلی آرام گفت: «همیشه اینقدر معذرتخواهی میکنی؟»
کالیستا جا خورد. «من فقط...»
«لازم نیست.»
این را گفت و نیمرخش را به او داد. میخواست برود. اما درست قبل از اینکه فاصله بگیرد، مکث کرد. برگشت. نگاهش کوتاه اما مستقیم بود. «از کجایی؟»
سؤال ناگهانی بود. کالیستا پلک زد. «آمریکا.»
پسر سرش را کمی کج کرد. «فهمیدم.»
«از کجا؟»
نگاهش برای لحظهای روی موهای کوتاهش لغزید. «از طرز نگاه کردنت.»
و بدون اینکه فرصت بدهد سؤال دیگری بپرسد، راه افتاد. کالیستا چند ثانیه همانجا ایستاد. قلبش بیدلیل تندتر میزد. او حتی اسمش را هم نپرسیده بود.
ــــــــــــــ
چند قدم جلوتر، دو دختر تقریباً همزمان جلویش سبز شدند. «تو جدیدهای!»
«قطعاً جدیدهای!»
موهایشان، لبخندشان، حتی تُن صدایشان شبیه هم بود. کالیستا ناخودآگاه لبخند زد. «آره… من کالیستا هستم.»
«منم هانا.»
«منم هیلا.»
با هم گفتند: «دوقلو!»
هانا بازویش را گرفت. «با ما بیا. اگه تنها بمونی گم میشی.»
هیلا با شیطنت گفت: «راستی… اون پسره رو دیدی؟»
کالیستا مکث کرد. «کدوم پسر؟»
دوقلوها نگاهی به هم انداختند. «همونی که انگار همیشه عجله نداره.»
«ولی همه براش راه باز میکنن.»
کالیستا چیزی نگفت. اما تصویر چشمهای تیره هنوز توی ذهنش بود. هیلا ادامه داد: «اسمش مهم نیست. فقط بدون بهتره زیاد نزدیکش نشی.»
کالیستا آرام پرسید: «چرا؟»
هانا شانه بالا انداخت. «چون آدمایی مثل اون… معمولاً نمیمونن.»
کالیستا نفهمید چرا این جمله دلش را لرزاند.
در حیاط مدرسه، پسر کنار چند نفر ایستاده بود. دوستانش بلند میخندیدند، اما او فقط گوش میداد. یکی از آنها گفت: «دیدیش؟ دانشآموز جدیدو.»
پسر نگاهش را به ساختمان برگرداند. به پنجرهی طبقهی دوم. چشمهای سبز پشت شیشه. «آره.»
صدایش آرام بود. «دیدمش.»
اما چیزی را نگفت. نه اینکه چرا نگاهش هنوز آنجا مانده بود. نه اینکه چرا حس میکرد این آشنایی، دیر یا زود، تبدیل به اشتباه بزرگی میشود. دو زمان متفاوت. دو آدم ناآماده. و برخوردی که قرار نبود فقط یک برخورد بماند.
_
زنگ که خورد، کلاس مثل یک موج شکسته از صدا منفجر شد. صندلیها عقب کشیده شدند، خندهها بلند شد، و آدمها با عجله از کنار هم رد میشدند. کالیستا چند ثانیه دیرتر از بقیه بلند شد. همیشه همینطور بود. او ترجیح میداد آخرین نفر باشد.
کتابهایش را جمع کرد، شکلات نیمهخورده را دوباره داخل کیف گذاشت و نفس آرامی کشید. وقتی از کلاس بیرون آمد، راهرو شلوغتر از چیزی بود که انتظارش را داشت. همه چیز سریع اتفاق افتاد.
خیلی سریع.
در حالی که حواسش به برگهی برنامهی کلاسها بود، کسی از روبهرو پیچید و برخورد کرد بهش. نه محکم، اما کافی بود که تعادلش را از دست بدهد. برگهها از دستش افتادند و روی زمین پخش شدند. «اوه... ببخشید!»
صدایش کمی لرزید.
خم شد تا کاغذها را جمع کند. دست دیگری همزمان به یکی از برگهها رسید. کالیستا سرش را بالا آورد. همان پسر. قدبلند، با همان نگاه آرام و سرد. از نزدیکتر، حضورش سنگینتر بود. انگار اطرافش همیشه چند درجه ساکتتر میشد. او برگه را برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت. «برنامهی کلاسها؟»
کالیستا سریع سر تکان داد. «آره… من تازه...»
جملهاش نصفه ماند. پسر برگه را به او داد. «پس گم نشو. این مدرسه قلق داره.»
لحنش نه دوستانه بود، نه سرد. دقیق. منطقی. انگار عادت داشت همیشه حرف آخر را بزند. کالیستا برگهها را گرفت. «ممنون… و ببخشید که حواسم نبود.»
پسر نگاهش را لحظهای روی صورت او نگه داشت. چشمهای سبز. برای یک ثانیه، انگار چیزی در ذهنش متوقف شد. بعد خیلی آرام گفت: «همیشه اینقدر معذرتخواهی میکنی؟»
کالیستا جا خورد. «من فقط...»
«لازم نیست.»
این را گفت و نیمرخش را به او داد. میخواست برود. اما درست قبل از اینکه فاصله بگیرد، مکث کرد. برگشت. نگاهش کوتاه اما مستقیم بود. «از کجایی؟»
سؤال ناگهانی بود. کالیستا پلک زد. «آمریکا.»
پسر سرش را کمی کج کرد. «فهمیدم.»
«از کجا؟»
نگاهش برای لحظهای روی موهای کوتاهش لغزید. «از طرز نگاه کردنت.»
و بدون اینکه فرصت بدهد سؤال دیگری بپرسد، راه افتاد. کالیستا چند ثانیه همانجا ایستاد. قلبش بیدلیل تندتر میزد. او حتی اسمش را هم نپرسیده بود.
ــــــــــــــ
چند قدم جلوتر، دو دختر تقریباً همزمان جلویش سبز شدند. «تو جدیدهای!»
«قطعاً جدیدهای!»
موهایشان، لبخندشان، حتی تُن صدایشان شبیه هم بود. کالیستا ناخودآگاه لبخند زد. «آره… من کالیستا هستم.»
«منم هانا.»
«منم هیلا.»
با هم گفتند: «دوقلو!»
هانا بازویش را گرفت. «با ما بیا. اگه تنها بمونی گم میشی.»
هیلا با شیطنت گفت: «راستی… اون پسره رو دیدی؟»
کالیستا مکث کرد. «کدوم پسر؟»
دوقلوها نگاهی به هم انداختند. «همونی که انگار همیشه عجله نداره.»
«ولی همه براش راه باز میکنن.»
کالیستا چیزی نگفت. اما تصویر چشمهای تیره هنوز توی ذهنش بود. هیلا ادامه داد: «اسمش مهم نیست. فقط بدون بهتره زیاد نزدیکش نشی.»
کالیستا آرام پرسید: «چرا؟»
هانا شانه بالا انداخت. «چون آدمایی مثل اون… معمولاً نمیمونن.»
کالیستا نفهمید چرا این جمله دلش را لرزاند.
در حیاط مدرسه، پسر کنار چند نفر ایستاده بود. دوستانش بلند میخندیدند، اما او فقط گوش میداد. یکی از آنها گفت: «دیدیش؟ دانشآموز جدیدو.»
پسر نگاهش را به ساختمان برگرداند. به پنجرهی طبقهی دوم. چشمهای سبز پشت شیشه. «آره.»
صدایش آرام بود. «دیدمش.»
اما چیزی را نگفت. نه اینکه چرا نگاهش هنوز آنجا مانده بود. نه اینکه چرا حس میکرد این آشنایی، دیر یا زود، تبدیل به اشتباه بزرگی میشود. دو زمان متفاوت. دو آدم ناآماده. و برخوردی که قرار نبود فقط یک برخورد بماند.
- ۲.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط