{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### 💗 قولی که شکستی

### 💗 قولی که شکستی

عصر، ا.ت جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب می‌کرد. لباس موردعلاقه‌اش را پوشیده بود و هر چند دقیقه یک بار به گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

ا.ت: اجومااا، به نظرت این لباس خوبه؟

اجوما: خیلی قشنگ شدی، عزیزم. جیمین وقتی ببینتت، چشم ازت برنمی‌داره.

ا.ت خندید و دوباره به آینه نگاه کرد.

ا.ت: امروز قراره کلی خوش بگذرونیم!

همان موقع گوشی‌اش را برداشت و برای جیمین پیام فرستاد.

ا.ت: عشقم، من آماده‌ام! کی میای؟ 💗

جیمین در اتاق جلسه نشسته بود. مدیران یکی‌یکی گزارش می‌دادند و او با دقت به حرف‌هایشان گوش می‌کرد. گوشی‌اش روی حالت بی‌صدا بود و متوجه پیام نشد.

یک ساعت گذشت.

ا.ت روی مبل نشست و دوباره تماس گرفت.

جوابی نیامد.

ا.ت: حتماً جلسه‌ش طول کشیده...

برای خودش آبمیوه ریخت و سعی کرد سرگرم شود؛ اما هر صدایی از بیرون می‌شنید، به سمت پنجره می‌رفت.

ساعت هفت شد.

این بار تماسش مستقیماً به صندوق صوتی رفت.

ا.ت: جیمین، کجایی؟ قرار بود با هم بریم...

صدایش آرام‌تر شد.

ا.ت: حداقل بهم خبر بده، باشه؟

در شرکت، جلسه تمام شده بود؛ اما درست وقتی جیمین می‌خواست بیرون برود، یکی از مدیران خبر یک مشکل جدی در قرارداد مهمی را به او داد.

مدیر: آقای جیمین، باید همین الان این پرونده رو بررسی کنیم. اگر تا امشب حل نشه، ممکنه قرارداد رو از دست بدیم.

جیمین با خستگی به ساعت نگاه کرد.

جیمین: همه رو به اتاق کنفرانس برگردونید. تا وقتی حل نشده، کسی نمی‌ره.

او دوباره مشغول کار شد و گذر زمان را از یاد برد.

در خانه، ا.ت دیگر لبخند نمی‌زد. لباسش را هنوز عوض نکرده بود و غذای روی میز دست‌نخورده مانده بود.

ساعت نه شد.

ا.ت: چرا جواب نمی‌دی، عشقم؟

این بار چند پیام پشت سر هم فرستاد.

ا.ت: ناراحت نمی‌شم اگه نتونیم بریم.

ا.ت: فقط بگو خوبی...

ا.ت: جیمین، لطفاً جواب بده.

چشم‌هایش پر از اشک شد. با خودش فکر می‌کرد شاید اتفاقی افتاده باشد، شاید ماشینش خراب شده باشد، شاید حالش خوب نباشد.

اجوما کنارش نشست و دستش را گرفت.

اجوما: عزیزم، بیا یه چیزی بخور.

ا.ت: نمی‌تونم، اجوما. دلم شور می‌زنه.

اجوما آرام موهایش را نوازش کرد.

اجوما: امیدوارم زود برگرده، دخترم.

ا.ت گوشی را به سینه‌اش چسباند و زیر لب گفت:

ا.ت: فقط سالم باش، جیمین...

و برای اولین بار از صبح، دیگر به شهر بازی فکر نکرد.

فقط می‌خواست صدای کسی را بشنود که تمام دنیایش بود. 💗


گیلیلیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۵)

Afterglow

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط