فیک : بین راندها

پارت ۵۹

شب هنوز ادامه داشت...

چهارنفر دور میز پذیرایی نشستند.

جیمین بطری نوشابه را وسط میز گذاشت.

با خنده گفت:

ـ «خب... هرکی بطری سمتش وایسه، باید حقیقت بگه یا جرئت انجام بده.»

تهیونگ دست‌هایش را به هم مالید.

ـ «این همون بازیه که آخرش یکی قهر می‌کنه.»

آنا خندید.

ـ «معمولاً اون یکی تویی.»

ـ «افترا نزن.»

...

جیمین بطری را چرخاند.

بطری آرام آرام چرخید...

و جلوی تهیونگ ایستاد.

همه با خنده نگاهش کردند.

آنا گفت:

ـ «حقیقت یا جرئت؟»

تهیونگ با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «حقیقت.»

جیمین بدون معطلی پرسید:

ـ «بزرگ‌ترین خرابکاری بچگیت که هنوز کسی خبر نداره چی بوده؟»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهی کشید.

ـ «اون گلدون بزرگ خونه‌ی عمه...»

کوک ابرویش را بالا انداخت.

ـ «تو شکوندیش؟»

ـ «آره...»

آنا با تعجب گفت:

ـ «پس تو بودی؟!»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «ولی تقصیر رو انداختم گردن گربه‌ی همسایه.»

چند ثانیه سکوت...

بعد هر سه نفر از خنده منفجر شدند.

جیمین بین خنده گفت:

ـ «تو از بچگی هم خلافکار بودی!»

...

نوبت بعد...

بطری چرخید...

و جلوی آنا ایستاد.

تهیونگ لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ «حقیقت یا جرئت؟»

ـ «حقیقت.»

تهیونگ لحظه‌ای فکر کرد.

ـ «بین ما سه نفر...»

به جیمین و کوک اشاره کرد.

ـ «اگه قرار بود یک نفر رو برای هم‌تیمی شدن توی مسابقات انتخاب کنی، کی رو انتخاب می‌کنی؟»

آنا بدون فکر گفت:

ـ «کوک.»

کوک با تعجب نگاهش کرد.

جیمین با خنده گفت:

ـ «منو حتی فکر هم نکردی؟»

آنا سریع توضیح داد:

ـ «تو ناراحت نشو! ولی کوک مربیه، حرکاتمو بهتر می‌شناسه. توی مسابقه هماهنگ‌تریم.»

جیمین با لبخند گفت:

ـ «قبول... این جواب منطقی بود.»

تهیونگ آرام زیر لب گفت:

ـ «فعلاً...»

...

بطری دوباره چرخید...

این بار جلوی کوک ایستاد.

آنا با ذوق گفت:

ـ «بالاخره!»

جیمین لبخند زد.

ـ «حقیقت یا جرئت؟»

ـ «حقیقت.»

جیمین چند لحظه فکر کرد.

ـ «بین ما سه نفر...»

به آنا، تهیونگ و خودش اشاره کرد.

ـ «اگه فقط می‌تونستی یک نفر رو برای یک سفر یک هفته‌ای انتخاب کنی، کی رو می‌بردی؟»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «حواست باشه جواب اشتباه ندی.»

کوک خیلی آرام گفت:

ـ «هر سه‌تون.»

جیمین خندید.

ـ «فرار نکن.»

کوک شانه بالا انداخت.

ـ «واقعاً نمی‌تونم یکی رو انتخاب کنم.»

آنا لبخند زد.

ـ «جواب دیپلماتیک.»

تهیونگ گفت:

ـ «همیشه همین‌طوری از سؤالا فرار می‌کنه.»

...

آخرین نفر...

بطری جلوی جیمین ایستاد.

آنا با شیطنت گفت:

ـ «جرئت!»

جیمین خندید.

ـ «باشه.»

آنا چند ثانیه فکر کرد.

بعد با خنده گفت:

ـ «جرئتت اینه که تا فردا هرچی کوک گفت، بگی چشم.»

تهیونگ از خنده روی مبل افتاد.

ـ «این سخت‌ترین جرئت دنیاست!»

جیمین با قیافه‌ی مظلوم به کوک نگاه کرد.

ـ «داداش... رحم کن.»

کوک لبخند زد.

ـ «فردا باشگاه زودتر بیا.»

جیمین آه کشید.

ـ «دیدی؟ هنوز بازی تموم نشده پشیمون شدم.»

چهارنفر دوباره از ته دل خندیدند.

صدای خنده‌شان تمام خانه را پر کرده بود.

مادر جیمین از آشپزخانه سرک کشید و با لبخند گفت:

ـ «خدا رو شکر... دوباره خونه مثل قدیما شده.»

چهارنفر لحظه‌ای به هم نگاه کردند.

آنا آرام گفت:

ـ «آره... دقیقاً مثل قدیما.»

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

این شب، فقط شروع خاطره‌های تازه‌ی چهارنفره‌شان بود.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۹)

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

پارت یازده

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی بازیچه

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط