part 12 " سوکوکو "
این پارت دارای یه کوچولو هنتایه هشدار میدم
بریم که داشته باشیم
_______________________☆
دازای : بیا اینجا چوچو
چویا : خفه خون بگیر ! مگه عموت بهت یاد نداده آبرو داری کنی ؟!
دازای دست به کمر گرفت و خندید و نزدیک شد و چونه چویا رو گرفت و بالا کشید تا مستقیم به چشمای اقیانوسیش نگاه کنه. چویا با حرکت دازای مثل لبو شد و حوله از دستش افتاد.
چویا : لعنتی...
دازای به جلو قدم برداشت و چویا رو کوبید به دیوار و لباش رو نزدیک لبای چویا برد
دازای : چه چهره ی آشفته و رقت انگیزی...
تا خواست شروع کنه که...
- دازای کون ؟ باید صحبت کنیم * صدای موری*
چشمای دازای کمی گرد شد و سریعا خودش رو جم و جور کرد و لباسش رو مرتب کرد. غر زد و آروم در رو باز کرد اما نه کامل. فقط طوری که چویا آشکار نشه و لبخندی زد
دازای : بله عمو ؟
موری با نگاهی آروم و جدی چهره دازای رو بررسی کرد و گلوش رو صاف کرد و با وقار و ابهت خودش ایستاد
موری : جلسه ای مهم برای حل مشکلات سازمان تشکیل دادیم. در ضمن باید زودتر ماموریت ویژتون رو تموم کنی. باید گزارش هارو تا فردا تحویل بدی
دازای : نگران نباش عمو همچی رو بسپار به من
چهره موری کمی جدیتر شد و دست دازای رو گرفت
موری : باید بریم دفتر من...بحث مفصلی باهات دارم
دازای سرش رو خاروند و آهی کشید لحظه ای در ثانیه به چویا نگاه کرد و بعد رفت و در رو بست . چویا با رفتن دازای نفسی از راحتی کشید و عرق صورتش رو پاک کرد و لباس خوابش رو پوشید و گرفت خوابید
فلش بک * ویو دازای :
روی صندلی نشسته بودم و باهام رو تکون میدادم آزردگی کامل توی صورتم بود. عمو هم دور من مثل شکارچی میچرخید.
موری : امروز یک خبر به دستم رسید که اکوتاگاوا و گین برام جمع آوری کردن...یک فرد مشکوک که انگار داره جاسوسی مارو میکنه
دازای :خب...چرا برای مشکل راه حل پیدا نمیکنی ؟
موری خندید و پشت میز نشست و دستاش رو زیر چونش قفل کرد
موری : صبور باش دازای عجله کردن فقط به رشد و پیشرفت و اهدافت آسیب میزنه. ما هویت اون فرد رو پیدا کردیم اما هنوز نمیتونیم برای رفع این مشکل کاری کنیم. بعضی سازمان های متقابل که رده هاشون بالاست ممکنه طرف سازمان دشمن رو بگیرن و این ممکنه به ضرر ما بشه
____________
نظر ؟؟
بریم که داشته باشیم
_______________________☆
دازای : بیا اینجا چوچو
چویا : خفه خون بگیر ! مگه عموت بهت یاد نداده آبرو داری کنی ؟!
دازای دست به کمر گرفت و خندید و نزدیک شد و چونه چویا رو گرفت و بالا کشید تا مستقیم به چشمای اقیانوسیش نگاه کنه. چویا با حرکت دازای مثل لبو شد و حوله از دستش افتاد.
چویا : لعنتی...
دازای به جلو قدم برداشت و چویا رو کوبید به دیوار و لباش رو نزدیک لبای چویا برد
دازای : چه چهره ی آشفته و رقت انگیزی...
تا خواست شروع کنه که...
- دازای کون ؟ باید صحبت کنیم * صدای موری*
چشمای دازای کمی گرد شد و سریعا خودش رو جم و جور کرد و لباسش رو مرتب کرد. غر زد و آروم در رو باز کرد اما نه کامل. فقط طوری که چویا آشکار نشه و لبخندی زد
دازای : بله عمو ؟
موری با نگاهی آروم و جدی چهره دازای رو بررسی کرد و گلوش رو صاف کرد و با وقار و ابهت خودش ایستاد
موری : جلسه ای مهم برای حل مشکلات سازمان تشکیل دادیم. در ضمن باید زودتر ماموریت ویژتون رو تموم کنی. باید گزارش هارو تا فردا تحویل بدی
دازای : نگران نباش عمو همچی رو بسپار به من
چهره موری کمی جدیتر شد و دست دازای رو گرفت
موری : باید بریم دفتر من...بحث مفصلی باهات دارم
دازای سرش رو خاروند و آهی کشید لحظه ای در ثانیه به چویا نگاه کرد و بعد رفت و در رو بست . چویا با رفتن دازای نفسی از راحتی کشید و عرق صورتش رو پاک کرد و لباس خوابش رو پوشید و گرفت خوابید
فلش بک * ویو دازای :
روی صندلی نشسته بودم و باهام رو تکون میدادم آزردگی کامل توی صورتم بود. عمو هم دور من مثل شکارچی میچرخید.
موری : امروز یک خبر به دستم رسید که اکوتاگاوا و گین برام جمع آوری کردن...یک فرد مشکوک که انگار داره جاسوسی مارو میکنه
دازای :خب...چرا برای مشکل راه حل پیدا نمیکنی ؟
موری خندید و پشت میز نشست و دستاش رو زیر چونش قفل کرد
موری : صبور باش دازای عجله کردن فقط به رشد و پیشرفت و اهدافت آسیب میزنه. ما هویت اون فرد رو پیدا کردیم اما هنوز نمیتونیم برای رفع این مشکل کاری کنیم. بعضی سازمان های متقابل که رده هاشون بالاست ممکنه طرف سازمان دشمن رو بگیرن و این ممکنه به ضرر ما بشه
____________
نظر ؟؟
- ۳۰.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط