وقتی بستریه تیمارستان بود...(پارت ۲)
+من نمیتونم به اون کمکی بکنم
شین وویونگ، با خستگی لب زد
×خانوم... شما تازه به اینجا انتقالی گرفتید؛ با این حال دارید اولین بیمارتون توی این تیمارستان رو رد میکنید؟ میدونید که برای سابقه شغلیتون خوب نیست؟
چشم چرخوندی؛ خنده عصبی کردی...
+من قصد ندارم بیمار رو رد کنم... فقط دارم از دردسر جلوگیری میکنم... متاسفم؛ ولی من واقعا نمیتونم بهش کمکی بکنم...
×وقتِ من نگیرید، میدونید که نمیتونم بیمار رو رد کنم... حالا هم بفرمایید بیرون
انگشت اشاره اش رو به سمت در خروجی گرفت...
بدون هیچ حرفِ دیگه ای از اونجا خارج شدی...
با قدم های محکم به سمت اتاق استراحتی که پرونده ی بیمار جدیدت توش بود رفتی...
بعد از برداشتن پرونده، به اتاق بایگانی پرونده ها رفتی تا بتونی پرونده ی کامل هیونجین رو بخونی...
یه صندلیِ سفید رنگ پیدا کردی و روش نشستی...
پرونده اش رو باز کردی..
از قبل هم میدونستی که اختلال شخصیت مرزی یا همون"BPD" داره...
پس به همین بهونه، سعی کردی خودت رو اینطوری گول بزنی که: شاید احساساتش فرق کرده باشه و همین کافی بود تا کارت رو راحت تر کنه.. هرچند هنوز از چشم تو چشم شدن باهاش میترسیدی...
ولی چاره دیگه ای نبود؛ بود؟؟
(فردا)
امروز وقت روبه رو شدن با بیمارِ انتقالی ت بود...
ساعت، ۴:۵۲ دقیقه بود و تو، ساعت ۵ با هوانگ هیونجین جلسه داشتی...
هیچ ایده ای برای اینکه چه واکنشی بهش نشون بدی نداشتی و تو این لحظه ترجیح میدادی کل انرژیت رو جمع کنی و با بیشترین سرعتی که میتونستی از اونجا فرار کنی، خب... باید بگم این فقط یه آرزو ی پوچ توی اون لحظه بود...
زمان گذشت؛۴:۵۹ دقیقه بود و تو هنوز حتی از دفتر کار شخصیت بیرون نیومده بودی...
سعی کردی که شجاعتت رو جمع کنی و از از جات بلند شی که در اتاقت باز شد...
_اوه. دختر؟ تو هنوز اینجایی؟؟ مگه الان نباید پیش بیمارت باشی؟؟
+وای خدای من... یرین... اصلا نمیدونم چطور این کارو بکنم...
_وا... مگه بارِ اولته؟[سمتت اومدم و دستش رو روی شونت گذاشت] ببینم... دخترِ شجاع خودم چه اتفاقی براش افتاده؟؟ هااا؟
لبخندی زدی و از جات بلند شدی...
+هیچی... وقت، یکم... استرس دارم...
به ساعت مچیت نگاهی انداختی...
+اوه خدای من؛ دیرم شد... من میرم... وقتی جلسه تموم شد، میرم به بخش ارزیابی وضعیت روانی... اونجا میبینمت
_خیلی خب... موفق باشی...
دستی برات تکون داد که نشونه هدایتِ تو به سمت در بود...
[برای کسایی که نمیدونن BPD چیه: این یجور اختلال روانیِ که شخصه مبتلا به این اختلال، معمولا توی کنترل و تنظیمِ هیجان هاش، حفظ روابط و داشتن تصور مشخص و ثابتی از خودشون دچار مشکل میشه]
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
شین وویونگ، با خستگی لب زد
×خانوم... شما تازه به اینجا انتقالی گرفتید؛ با این حال دارید اولین بیمارتون توی این تیمارستان رو رد میکنید؟ میدونید که برای سابقه شغلیتون خوب نیست؟
چشم چرخوندی؛ خنده عصبی کردی...
+من قصد ندارم بیمار رو رد کنم... فقط دارم از دردسر جلوگیری میکنم... متاسفم؛ ولی من واقعا نمیتونم بهش کمکی بکنم...
×وقتِ من نگیرید، میدونید که نمیتونم بیمار رو رد کنم... حالا هم بفرمایید بیرون
انگشت اشاره اش رو به سمت در خروجی گرفت...
بدون هیچ حرفِ دیگه ای از اونجا خارج شدی...
با قدم های محکم به سمت اتاق استراحتی که پرونده ی بیمار جدیدت توش بود رفتی...
بعد از برداشتن پرونده، به اتاق بایگانی پرونده ها رفتی تا بتونی پرونده ی کامل هیونجین رو بخونی...
یه صندلیِ سفید رنگ پیدا کردی و روش نشستی...
پرونده اش رو باز کردی..
از قبل هم میدونستی که اختلال شخصیت مرزی یا همون"BPD" داره...
پس به همین بهونه، سعی کردی خودت رو اینطوری گول بزنی که: شاید احساساتش فرق کرده باشه و همین کافی بود تا کارت رو راحت تر کنه.. هرچند هنوز از چشم تو چشم شدن باهاش میترسیدی...
ولی چاره دیگه ای نبود؛ بود؟؟
(فردا)
امروز وقت روبه رو شدن با بیمارِ انتقالی ت بود...
ساعت، ۴:۵۲ دقیقه بود و تو، ساعت ۵ با هوانگ هیونجین جلسه داشتی...
هیچ ایده ای برای اینکه چه واکنشی بهش نشون بدی نداشتی و تو این لحظه ترجیح میدادی کل انرژیت رو جمع کنی و با بیشترین سرعتی که میتونستی از اونجا فرار کنی، خب... باید بگم این فقط یه آرزو ی پوچ توی اون لحظه بود...
زمان گذشت؛۴:۵۹ دقیقه بود و تو هنوز حتی از دفتر کار شخصیت بیرون نیومده بودی...
سعی کردی که شجاعتت رو جمع کنی و از از جات بلند شی که در اتاقت باز شد...
_اوه. دختر؟ تو هنوز اینجایی؟؟ مگه الان نباید پیش بیمارت باشی؟؟
+وای خدای من... یرین... اصلا نمیدونم چطور این کارو بکنم...
_وا... مگه بارِ اولته؟[سمتت اومدم و دستش رو روی شونت گذاشت] ببینم... دخترِ شجاع خودم چه اتفاقی براش افتاده؟؟ هااا؟
لبخندی زدی و از جات بلند شدی...
+هیچی... وقت، یکم... استرس دارم...
به ساعت مچیت نگاهی انداختی...
+اوه خدای من؛ دیرم شد... من میرم... وقتی جلسه تموم شد، میرم به بخش ارزیابی وضعیت روانی... اونجا میبینمت
_خیلی خب... موفق باشی...
دستی برات تکون داد که نشونه هدایتِ تو به سمت در بود...
[برای کسایی که نمیدونن BPD چیه: این یجور اختلال روانیِ که شخصه مبتلا به این اختلال، معمولا توی کنترل و تنظیمِ هیجان هاش، حفظ روابط و داشتن تصور مشخص و ثابتی از خودشون دچار مشکل میشه]
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۲۵.۶k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط