✍🏼جدایی،

✍🏼جدایی،
آن پایانِ ناتمامِ یک داستان است؛
همان‌جا که کلمات تمام می‌شوند،
اما داستان،
در دلِ تو، بی‌وقفه ادامه می‌یابد.
‌
ما،
مثل دو خطِ موازی،
تا ابد در کنار هم بودیم،
اما هیچ‌گاه،
به هم نرسیدیم...
و حالا،
این فاصله،
دیواری است از یخ،
میانِ من و تمامِ آنچه می‌دانستم.
‌
تو رفته‌ای،
و با خودت، تمامِ معنای صبح‌ها را برده‌ای؛
حالا هر طلوع،
فقط تذکری است برای یک شبِ طولانی‌تر.
‌
من در میانِ این جدایی،
نه در اوجِ عشق هستم،
و نه در انتهایِ فراموشی؛
من میانه‌یِ یک ایستِ قطارِ متروکه مانده‌ام،
که قطارِ تو،
خیلی وقت پیش،
از روی ریل‌هایِ قلبم گذشت،
و تنها،
صدایِ سکوت،
از من به جایِ تو بر جای مانده است
#دلنوشته_های_یک_زن
دیدگاه ها (۷)

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

✲ پیرماریو موروسینی ؛ فوتبالیستی که تمام عمرش جنگید... ✍️ : ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_25فصل سیزدهم | ...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

اول از همه بریم سراغ معرفی شخصیت‌های اصلی این داستان جذاب: م...

007-پنهان در مه - پارت ۸۷

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط