فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۷۳
جونگکوک، هانا و آقای چوی با عجله وارد لابی شرکت شدند.
دهها خبرنگار جلوی در اصلی جمع شده بودند.
فلاش دوربینها پشت سر هم روشن میشد.
سئورا وسط جمعیت ایستاده بود.
در دستش یک پوشه بود.
همین که جونگکوک را دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
ـ این بار دیگه چه نقشهای کشیدی؟
سئورا پوشه را بالا گرفت.
ـ اینجا مدارکی دارم که ثابت میکنه هانا از موقعیتش برای نزدیک شدن به مدیرعامل سوءاستفاده کرده.
همهمهی خبرنگارها بیشتر شد.
هانا ناباورانه گفت:
ـ این دروغه.
سئورا شانه بالا انداخت.
ـ مهم نیست حقیقت چیه.
مهم اینه که مردم چی رو باور میکنن.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ پوشه رو بده.
سئورا خندید.
ـ فقط با یه شرط.
ـ ...
ـ جلوی همه اعلام کن که با من ازدواج میکنی.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد...
جونگکوک خیلی آرام گفت:
ـ حتی اگه همهی شرکت از بین بره...
باز هم با تو ازدواج نمیکنم.
لبخند سئورا کاملاً محو شد.
ـ پس خودت خواستی.
او خواست پوشه را به سمت خبرنگارها بگیرد...
اما ناگهان...
هانا جلو آمد.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
هانا مستقیم روبهروی سئورا ایستاد.
بعد رو به جونگکوک برگشت.
چشمانش آرام بود.
این بار دیگر خبری از تردید نبود.
ـ آقای جئون...
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
هانا نفس عمیقی کشید.
ـ جوابم رو گرفتم.
سکوت...
حتی خبرنگارها هم حرف نمیزدند.
هانا ادامه داد:
ـ اگه...
همهی شرطهایی که نوشتم، بدون هیچ تغییری قبول باشه...
اگر قولت دربارهی پیدا کردن حقیقت پدرم، حتی بعد از پایان قرارداد هم پابرجا باشه...
و اگر این ازدواج فقط بر پایهی احترام متقابل باشه...
من... پیشنهاد ازدواج قراردادیتون رو قبول میکنم.
برای چند لحظه...
زمان انگار متوقف شد.
جونگکوک باورش نمیشد.
هانا...
بالاخره قبول کرده بود.
چشمان جونگکوک برای اولین بار از خوشحالی برق زد.
او فقط یک جمله گفت:
ـ قول میدم...
به تکتک شرطهات پایبند باشم.
اما ناگهان صدای فلاش دوربینها همهجا را پر کرد.
خبرنگارها با هیجان فریاد زدند:
ـ یعنی این یک اعلام رسمی نامزدیه؟!
ـ مراسم کی برگزار میشه؟!
ـ خانم هانا، شما واقعاً نامزد مدیرعامل شدید؟
هانا و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
هیچکدام انتظار نداشتند...
اولین لحظهی توافقشان، جلوی چشم تمام رسانهها ثبت شود.
و چند متر آنطرفتر...
سئورا با چهرهای از خشم و ناباوری، مشتهایش را گره کرد.
او فهمیده بود...
برای اولین بار...
بازی را باخته است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
جونگکوک، هانا و آقای چوی با عجله وارد لابی شرکت شدند.
دهها خبرنگار جلوی در اصلی جمع شده بودند.
فلاش دوربینها پشت سر هم روشن میشد.
سئورا وسط جمعیت ایستاده بود.
در دستش یک پوشه بود.
همین که جونگکوک را دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
ـ این بار دیگه چه نقشهای کشیدی؟
سئورا پوشه را بالا گرفت.
ـ اینجا مدارکی دارم که ثابت میکنه هانا از موقعیتش برای نزدیک شدن به مدیرعامل سوءاستفاده کرده.
همهمهی خبرنگارها بیشتر شد.
هانا ناباورانه گفت:
ـ این دروغه.
سئورا شانه بالا انداخت.
ـ مهم نیست حقیقت چیه.
مهم اینه که مردم چی رو باور میکنن.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ پوشه رو بده.
سئورا خندید.
ـ فقط با یه شرط.
ـ ...
ـ جلوی همه اعلام کن که با من ازدواج میکنی.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد...
جونگکوک خیلی آرام گفت:
ـ حتی اگه همهی شرکت از بین بره...
باز هم با تو ازدواج نمیکنم.
لبخند سئورا کاملاً محو شد.
ـ پس خودت خواستی.
او خواست پوشه را به سمت خبرنگارها بگیرد...
اما ناگهان...
هانا جلو آمد.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
هانا مستقیم روبهروی سئورا ایستاد.
بعد رو به جونگکوک برگشت.
چشمانش آرام بود.
این بار دیگر خبری از تردید نبود.
ـ آقای جئون...
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
هانا نفس عمیقی کشید.
ـ جوابم رو گرفتم.
سکوت...
حتی خبرنگارها هم حرف نمیزدند.
هانا ادامه داد:
ـ اگه...
همهی شرطهایی که نوشتم، بدون هیچ تغییری قبول باشه...
اگر قولت دربارهی پیدا کردن حقیقت پدرم، حتی بعد از پایان قرارداد هم پابرجا باشه...
و اگر این ازدواج فقط بر پایهی احترام متقابل باشه...
من... پیشنهاد ازدواج قراردادیتون رو قبول میکنم.
برای چند لحظه...
زمان انگار متوقف شد.
جونگکوک باورش نمیشد.
هانا...
بالاخره قبول کرده بود.
چشمان جونگکوک برای اولین بار از خوشحالی برق زد.
او فقط یک جمله گفت:
ـ قول میدم...
به تکتک شرطهات پایبند باشم.
اما ناگهان صدای فلاش دوربینها همهجا را پر کرد.
خبرنگارها با هیجان فریاد زدند:
ـ یعنی این یک اعلام رسمی نامزدیه؟!
ـ مراسم کی برگزار میشه؟!
ـ خانم هانا، شما واقعاً نامزد مدیرعامل شدید؟
هانا و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
هیچکدام انتظار نداشتند...
اولین لحظهی توافقشان، جلوی چشم تمام رسانهها ثبت شود.
و چند متر آنطرفتر...
سئورا با چهرهای از خشم و ناباوری، مشتهایش را گره کرد.
او فهمیده بود...
برای اولین بار...
بازی را باخته است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۶k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط