.

.
روستایی کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و با تکبر گفت: .
.
بکار ؛
.
.
بکار که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
.
.
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت: دارم یونجه می کارم...
.
.
.
.
.
.
.
#یونجه
#روستا#روستایی#من_یک_روستایی_ام
#توهین#انقلابی_نادم#هاشمی#توسعه#لیبرال
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بوددرگیری بالاخره نزدیک صبح تمام...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 4ساعت نزدیک ده شب بودآرین روی مبل اتاقش نشسته...

چند پارتی بازیچه

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 17 ظرف رو کمی به سمتش گر...

پیمان نقره ای

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_1فصل...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

My Arirang Part ۲۲یونگی: اون ها ... اینجان؟پیشکار: بله عالیج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط