سناریو توکیو ریونجرز

#سال‌_های_از_دست_رفته
#Lost_years

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ‌


Part²

از زبان سوتا:

سریع از پله‌های خونه پایین دویدم. نزدیک بود پام پیچ بخوره و با صورت برم توی دیوار، ولی به‌موقع تعادلم رو حفظ کردم و خودم رو به طبقه پایین رسوندم.

همون لحظه چشمم افتاد به ریتا، خواهر بزرگ‌ترم. موهای سفیدش رو بسته بود و جلوی اجاق، مشغول درست کردن صبحونه بود. وقتی برگشت و نگاهم کرد، دوباره اون چشمای آبیِ سرزنده و شادابش رو دیدم. وقتی از شیبویا رفته بودیم... همه‌چیزش عوض شده بود. چشم‌هاش، لبخندش، رفتارش... همه سرد شده بودن. انگار یه تیکه از خودش رو جا گذاشته بود. اما الان... الان دوباره همون زیباییِ همیشگی صورتش رو می‌دیدم. و از دیدنش... خوشحال بودم. واقعاً خوشحال.

ریتا:«هوی سوتا! به چی زل زدی؟ بشین صبحونه‌تو بخور. دوباره دیر می‌کنیم.»
سوتا: «دیر؟ برای چی؟»
ریتا با یه نگاه «تو واقعاً مغزتو جا گذاشتی یه جا» بهم خیره شد و گفت:«آه! مدرسه دیگه، احمق!»
یه لحظه ماتم برد. بعد ناخودآگاه گفتم:«عه... من هنوز مدرسه می‌رم؟ چه باحال-»
ریتا اخماش رفت تو هم. «دیوانه شده... بهت می‌گم با اون پسرا بیرون نرو. تقصیر اوناست که تو الان انقدر اوساکل شدی دیگه.»
سوتا:«عام... کیا؟»
ریتا:«مایکی و رفقاش دیگه!»
همین که اسمش رو شنیدم، لب‌هام بی‌اختیار تکون خورد.
سوتا:«مایکی؟-»
ناگهان زنگ در به صدا دراومد.
ریتا بدون اینکه برگرده، گفت:«برو در رو باز کن.»
سوتا:«نمی‌گفتی هم باز می‌کردم.»

به سمت در رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم. همین که در باز شد، صحنه‌ای که جلوی چشمم اومد باعث شد بغضم بگیره. نه از اون بغض‌هایی که بخوای همون‌جا بزنی زیر گریه... نه. از اون بغض‌هایی که فقط از شدت خوشحالی گلوتو می‌بنده.

واقعاً دلم براشون تنگ شده بود.

میتسویا و دراکن پشت در ایستاده بودن؛ با همون لباس‌های همیشگی، همون قیافه‌های آشنا، همون حس قدیمی. پس... واقعاً به گذشته برگشته بودم.

میتسویا با همون لحن کشدار همیشگیش گفت:«سوتـــــا، هنوز آماده نشدی؟»
دراکن فقط سرش رو تکون داد؛ یه تکون کاملاً آشنا، با معنای واضحِ «بازم این بشر». انگار برای بار ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ ازم ناامید شده بود.
دراکن:«یعنی یه بار نشده ما بیایم دنبالت و تو آماده باشی.»
بی‌اختیار لبخند زدم و گفتم:«اوه، الان آماده می‌شم!»

با سرعت به سمت اتاقم دویدم، لباس‌های همیشگی‌ام رو برداشتم و سریع پوشیدم.
لباس قشنگم... دلم برات تنگ شده بود!!! (اسلاید دوم لباس سوتائه.)
چند لحظه بعد از اتاق زدم بیرون و خودم رو به دم در رسوندم.

سوتا:«خیلی خب، آماده‌م! بریم.»

ـ ادامه دارد...


ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ




¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۱۲)

🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیسقسمت اول: ورود به تومانساعت ۹...

زمان برگشت اما هیچکس مثل قبل برنگشت...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

داستان

بنده انیمه دوستم هستم🌝

رمان توکیو ریونجرز

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

کسخلان گروگان

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط