سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۷۸
در میان جنهای قصر کسانی وجود داشتند که از نظر سطح قدرت به طور کامل با دیگر اجنه متفاوت بودند. مثلا تئودور جزء معدود جنهایی بود که همیشه درون قصر حضور داشت. بنا به شنیده هایم و آنچه که از ذهن تعدادی از جنها خوانده بودم او رئیس تمام اجنه درون قصر به حساب میآمد جن سالخورده در حالیکه دوباره در برابرم تعظیم میکرد گفت :
- جناب خشایار با شما کار دارند ایشون در اتاق مطالعه منتظر شما هستند.
از وقتی که جنها سر زده و بی موقع داخل اتاقم ظاهر میشدند من با ترکیب چند طلسم مانع از ظاهر شدن آنها شدم نمیخواستم با ظاهر شدنهای مداوم و غیر قابل پیش بینی آنها غافلگیر شوم. هر چند که حضور
آدرین خود کمک بزرگی برای من به شمار میرفت
کتابی که مقابلم قرار داشت را بستم و گفتم :
- باشه همین الان میرم
او تعظیمی کرد و در اتاق را پشت سرش بست حضور من در این قصر موهبتی بسیار بزرگ و فرصتی گران بها بود خشایار دانش فوق العاده زیادی در اختیار داشت و من هم همچون فرد تشنه ای بودم که در بیابان به منبع آبی گوارا رسیده بود او به مراتب از پدربزرگم سختگیرتر و مقرراتی تر بود؛ اما اینها برایم مهم نبود. چیزی که برایم اهمیت داشت دانش و درک او از جادو بود که من را همیشه به شگفتی وا می داشت. وقتی در مورد افسون و طلسمهای گوناگون از او سوال میپرسیدم او طوری آنها را برای من تشریح میکرد که گویی خود مخترع آن طلسم بوده است. او جنبه هایی از آن طلسم را برایم توضیح میداد که حتی در کتاب هم به آنها اشاره ای نشده بود و همین معلوماتش سبب میشد که گاهی بی اختیار مانند بچه ها با دهانی باز به او نگاه کنم که بارها سبب خنده او هنگام درس شده بود و من تنها با صورتی سرخ نگاهم را از او میدزدیدم
در این مدت کوتاه من توانسته بودم چندین طلسم خیلی خوب اختراع کنم هر چند خشایار از طلسم هایم ایراداتی گرفته بود که من را وادار میکرد تا روی آنها بیشتر کار کنم؛ اما اینها برایم مهم نبود. من میخواستم پیشرفت کنم.
زمانیکه از راهروها عبور میکردم یاد گذشته ام افتادم انگار دوباره از اول شروع به یادگیری جادو کرده بودم. انگار این جادو با جادویی که من میشناختم زمین تا آسمان فرق میکرد با عجله به سمت پلکان طبقه دوم رفتم. اتاق من در طبقه سوم قرار داشت و اتاق مطالعه در طبقه دوم بود زمانیکه به در اتاق مطالعه رسیدم کمی صبر کردم تا نفسی تازه کنم و بعد چند بار به در ضربه زدم
وقتی وارد اتاق مطالعه شدم دیگر نبودن کتابها برایم تعجب آور نبود. به اتاق مدور نگاه کردم که هیچ شباهتی به اتاق مطالعه نداشت اتاق توسط تابلوهایی جادویی پوشیده شده بود که مناظر مختلفی از طبیعت و مکانهایی گوناگون از جهان را به نمایش میگذاشت خشایار مثل همیشه مشغول مطالعه کتابی با جلد چرمی سفیدی بود که هیچ چیزی از محتویاتش نمی دانستم یعنی اگر هم میخواستم قادر به خواندش نبودم درون کتاب جز ورقهای سفید چیز دیگری نبود اما خشایار طوری به صفحات کتاب خیره شده بود که حتی متوجه حضور من هم نشده بود. هر از گاهی او چهره اش را در هم میکشید؛ گویی به مسأله ای غیرقابل حل، برخورده
است. چند بار گلویم را صاف کردم تا اینکه او متوجه من شد.
ـ اوه کی اومدی؟
ـ همین الان چندبار در زدم اما متوجه نشدید؟
خشایار لبخند گرمی زد و گفت:
ـ ببخشید اصلا حواسم نبود بیا اینجا بشین
او به تنها صندلی روبرویش نگاه کرد و در حالیکه کتاب را میبست گفت :
- الان تقریبا یک ماهی هست که اینجایی و در تمام این مدت من تو رو زیر نظر .داشتم. راستش اوایل ازت ناامید شده بودم تصور میکردم که پدربزرگت قادر نبوده که تو رو خوب آموزش بده.
با شنیدن این حرف ،نتوانستم ناراحتی خودم را پنهان کنم برای همین هم اخمی کردم که از نگاه تیزبین خشایار پنهان نماند.
ـ اما به نظر میرسه تو قدرت هات رو حتی از من هم مخفی میکنی شنیدم جنهای داخل قصر دیگه نمیتونن داخل اتاقت ظاهر بشن؛ حتی تئودور بعضی از جنهای سرگردان رو داخل قصر پیدا کرده که نمیدونن چه اتفاقی براشون افتاده
من که از بد گفتن خشایار در مورد پدربزرگم ناراحت شده بودم گفتم :
می تونم رک حرف بزنم؟ خشایار سری تکان داد و گفت:
- البته
- شما قراره به من آموزش بدید؛ اما در این مدت مثل یک خلافکار من رو زیر نظر گرفتید. مگه من یه دزدم که دائما زیر نظرم گرفتید و وسائلم رو میگردید؟
خشایار که از این حرفم دلخور شده بود گفت:
ـ هیچ کس تو رو تحت نظر نگرفته
در مخالفت با این حرف گفتم. :
- حداقل دو تا از جنهایی که وسائلم رو میگشتند رو خودم غافلگیر کردم تعدادی هم که داشتند، من رو تعقیب میکردند ذهنشون رو پاک کردم شما به من لطف خیلی بزرگی کردید و دارید به من آموزش میدید
اما...
در میان جنهای قصر کسانی وجود داشتند که از نظر سطح قدرت به طور کامل با دیگر اجنه متفاوت بودند. مثلا تئودور جزء معدود جنهایی بود که همیشه درون قصر حضور داشت. بنا به شنیده هایم و آنچه که از ذهن تعدادی از جنها خوانده بودم او رئیس تمام اجنه درون قصر به حساب میآمد جن سالخورده در حالیکه دوباره در برابرم تعظیم میکرد گفت :
- جناب خشایار با شما کار دارند ایشون در اتاق مطالعه منتظر شما هستند.
از وقتی که جنها سر زده و بی موقع داخل اتاقم ظاهر میشدند من با ترکیب چند طلسم مانع از ظاهر شدن آنها شدم نمیخواستم با ظاهر شدنهای مداوم و غیر قابل پیش بینی آنها غافلگیر شوم. هر چند که حضور
آدرین خود کمک بزرگی برای من به شمار میرفت
کتابی که مقابلم قرار داشت را بستم و گفتم :
- باشه همین الان میرم
او تعظیمی کرد و در اتاق را پشت سرش بست حضور من در این قصر موهبتی بسیار بزرگ و فرصتی گران بها بود خشایار دانش فوق العاده زیادی در اختیار داشت و من هم همچون فرد تشنه ای بودم که در بیابان به منبع آبی گوارا رسیده بود او به مراتب از پدربزرگم سختگیرتر و مقرراتی تر بود؛ اما اینها برایم مهم نبود. چیزی که برایم اهمیت داشت دانش و درک او از جادو بود که من را همیشه به شگفتی وا می داشت. وقتی در مورد افسون و طلسمهای گوناگون از او سوال میپرسیدم او طوری آنها را برای من تشریح میکرد که گویی خود مخترع آن طلسم بوده است. او جنبه هایی از آن طلسم را برایم توضیح میداد که حتی در کتاب هم به آنها اشاره ای نشده بود و همین معلوماتش سبب میشد که گاهی بی اختیار مانند بچه ها با دهانی باز به او نگاه کنم که بارها سبب خنده او هنگام درس شده بود و من تنها با صورتی سرخ نگاهم را از او میدزدیدم
در این مدت کوتاه من توانسته بودم چندین طلسم خیلی خوب اختراع کنم هر چند خشایار از طلسم هایم ایراداتی گرفته بود که من را وادار میکرد تا روی آنها بیشتر کار کنم؛ اما اینها برایم مهم نبود. من میخواستم پیشرفت کنم.
زمانیکه از راهروها عبور میکردم یاد گذشته ام افتادم انگار دوباره از اول شروع به یادگیری جادو کرده بودم. انگار این جادو با جادویی که من میشناختم زمین تا آسمان فرق میکرد با عجله به سمت پلکان طبقه دوم رفتم. اتاق من در طبقه سوم قرار داشت و اتاق مطالعه در طبقه دوم بود زمانیکه به در اتاق مطالعه رسیدم کمی صبر کردم تا نفسی تازه کنم و بعد چند بار به در ضربه زدم
وقتی وارد اتاق مطالعه شدم دیگر نبودن کتابها برایم تعجب آور نبود. به اتاق مدور نگاه کردم که هیچ شباهتی به اتاق مطالعه نداشت اتاق توسط تابلوهایی جادویی پوشیده شده بود که مناظر مختلفی از طبیعت و مکانهایی گوناگون از جهان را به نمایش میگذاشت خشایار مثل همیشه مشغول مطالعه کتابی با جلد چرمی سفیدی بود که هیچ چیزی از محتویاتش نمی دانستم یعنی اگر هم میخواستم قادر به خواندش نبودم درون کتاب جز ورقهای سفید چیز دیگری نبود اما خشایار طوری به صفحات کتاب خیره شده بود که حتی متوجه حضور من هم نشده بود. هر از گاهی او چهره اش را در هم میکشید؛ گویی به مسأله ای غیرقابل حل، برخورده
است. چند بار گلویم را صاف کردم تا اینکه او متوجه من شد.
ـ اوه کی اومدی؟
ـ همین الان چندبار در زدم اما متوجه نشدید؟
خشایار لبخند گرمی زد و گفت:
ـ ببخشید اصلا حواسم نبود بیا اینجا بشین
او به تنها صندلی روبرویش نگاه کرد و در حالیکه کتاب را میبست گفت :
- الان تقریبا یک ماهی هست که اینجایی و در تمام این مدت من تو رو زیر نظر .داشتم. راستش اوایل ازت ناامید شده بودم تصور میکردم که پدربزرگت قادر نبوده که تو رو خوب آموزش بده.
با شنیدن این حرف ،نتوانستم ناراحتی خودم را پنهان کنم برای همین هم اخمی کردم که از نگاه تیزبین خشایار پنهان نماند.
ـ اما به نظر میرسه تو قدرت هات رو حتی از من هم مخفی میکنی شنیدم جنهای داخل قصر دیگه نمیتونن داخل اتاقت ظاهر بشن؛ حتی تئودور بعضی از جنهای سرگردان رو داخل قصر پیدا کرده که نمیدونن چه اتفاقی براشون افتاده
من که از بد گفتن خشایار در مورد پدربزرگم ناراحت شده بودم گفتم :
می تونم رک حرف بزنم؟ خشایار سری تکان داد و گفت:
- البته
- شما قراره به من آموزش بدید؛ اما در این مدت مثل یک خلافکار من رو زیر نظر گرفتید. مگه من یه دزدم که دائما زیر نظرم گرفتید و وسائلم رو میگردید؟
خشایار که از این حرفم دلخور شده بود گفت:
ـ هیچ کس تو رو تحت نظر نگرفته
در مخالفت با این حرف گفتم. :
- حداقل دو تا از جنهایی که وسائلم رو میگشتند رو خودم غافلگیر کردم تعدادی هم که داشتند، من رو تعقیب میکردند ذهنشون رو پاک کردم شما به من لطف خیلی بزرگی کردید و دارید به من آموزش میدید
اما...
- ۲.۳k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط