رمان:: 🫧" عشق عجیب ما "🫧

رمان:: 🫧" عشق عجیب ما "🫧
آشنایی با شخصیت ها::
لی ــ سومی: ( همون ا/ت) دختری که داخل پذیرش هتل کار می‌کنه و خوانوادشو از ۱۴ سالگی از دست داد و از همون ۱۴ سالگی در هتل کار میکرد و همچنین در اتاق زیرشیروانی زندگی میکرد.
سن: 2۴.
هان ــ جیسونگ: پسری که یک بازیگره مشهور و با استعداده که خوانوادش هم پولدارن ولی خوانوادش از بچگی بهش هیچ توجه و محبتی نمیدادن و همه ی اون عشق و محبت رو به برادره کوچکترش میدادند به همین دلیل با خوانوادش ارتباطه زیادی ندارد.

خلاصه داستان:: یک روز بارانی بود پیاده روی شهر سئول کاملا لیز و خیس بودند، بوی باران همه جا رو گرفته بود پسرک با عجله وارد هتل شد خم شد تا نفسی تازه کند نفس نفس میزد شبیه موش آب کشیده شده بود! دخترک گفت:( علامت سومی: ــ . علامت هان: +)
ــ سلام آقا میتونم کمکتون کنم؟... .
+ اوه بله من یک اتاق میخواستم.
پسرک هنوز چهره ی آشنا ی دختر رو ندیده بود.
ــ هان جیسونگ،خودتی؟( با کمی بغض) .
+ بله...تو تویی لی سومی؟
ــ( سرفه) آره خودمم خیلی وقته ندیدمت از قبل دانشگاه... ‌.
+ منم همینطور الان نمیتونم صحبت کنم عجله دارم،کمکم می کنی؟ دوست قدیمی؟.
سومی با شنیدن کلمه ی « دوست قدیمی » بغضش شدید تر شد.
ــ ( بالا کشیدن دماغ) آره حتما! خب چه کاری از دستم بر میاد؟.
+ ببینم تو سرما خوردی؟ یا گریه کردی؟؟ میخوای گریه کنی؟ اگه بخوای ــ
ــ نه،نه حالم خوبه یکم سرما خوردم .
+ اوه باشه، ازت میخوام برام اتاق جور کنی.
ــ آره صبر کن دفترمو نگاه کنم.
سومی با دیدن دفتر چهره اش امیدش را از دست داد.
+ چیزی شده؟
ــ ام، راستش اتاق خالی نداریم...اوه صبر کن! اتاقه من هست! میتونی اونجا بمونی.
+ ا...اتاق تو؟
+ آره من مشکلی ندارم.
هان چاره ای جز قبول کردن نداشت چون برای کار فوق العاده اش اومده بود سئول( هان لندن زندگی می‌کنه.).
+ باشه ولی صاحب اینجا چطور؟.
ــ نه اون مشکلی نداره.
+ باشه پس اتاق رو نشون میدی؟.
ــ حتما! دنبالم بیا.
+ ممنون.
سومی از پشت میز بلند شد و هان رو برد به سمت پله های طبقه پایین.
هان با دری کوچیک و یک در بزرگ تر مواجه شد که به نظر می‌رسید اتاق اصلی باشد و اون یکی سرویس بهداشتی.
سومی در را باز کرد و هان رو به داخل راهنمایی کرد.
پایان.
🎱~برای پارت اول 6 لایک کافیه~🎱.
دیدگاه ها (۰)

🫧~"عشق عجیب ما "~🫧p:: ۱ ــ+ اهه چرا این اپلیکیشن اینجوریه!( ...

« دختر کوچولوی من » پارت 9

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_54فصل بیست‌وچها...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_5فصل...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط