گناهکار ) 6 part
گناهکار ) 6 part
بدون اینکه بفهمه جعبه از دستش افتاد قلبش به لرز افتاده بود دیدن دوباره اش غیر قابل قبول بود دستش رو گذاشت روی دهانش با چشم های پر از اشک بهش زل زد صدای برخورد جعبه کاغذی بر روی زمین نگاه همه رو به روی آن دختر جلب کرد جیمین عینک های دودی رنگ اش را از روی چشم هایش برداشت و جدی بهش خیره شد قبل از دیدن صورت آن دختر اون پشت کرد بهش یه تای ابروشو بالا انداخت و با صدای که هر کلمه ای حاصل از این جدی و مغروریش بود نجوا کرد
جیمین : خانم حالتون خوبه
با شنیدن صدایش قلبش بی اختیار لرزید و اشک هایش سرازیر شدن اون نمیتونست باهاش روبه رو بشه
( نه امکان نداره ... اون جیمین نیست .. نه )
قدم برداشت و با عجله از اون مرد دور میشد همچنان صدای سردش رو میشنید جیمین : منشی جو ببین این خانم کی بود
جو : حتماً قربان
بدون گوش کردن به حرف هاشون از دید آنها دور شد پشته دیواری ایستاد کم کم تعادلش رو از دست داد و بر روی زمین نشست دستشو گذاشت روی دهنش گریه هایش شدت گرفت و دست و پاهایش بی اختیار میلرزیدن
( خدایا... نه نمیخواهم ببینمش... دوباره)
اون بازم حس های گذشته رو پیدا کرد یاده همان شب افتاد یاده عشق زیبا شون افتاد یاده اینکه چطوری یون بیول رو تنها با سختی و سیب زمینی آب پز شده بزرگ کرد اون نمیخواست دوباره باهاش روبه رو بشه
زخمی که در قلبش بود تازه شد دیگه طاقت یه زخم دیگه رو از طرفه اون مرد نداشت اما باید بخاطر پسرش قوی می موند صدای یونسول رو شنید که صداش میزد سریع اشک هایش را پاک کرد همینکه از روی زمین بلند شد لحظه ای سرش گیج رفت سریع دستشو رو روی دیوار گذاشت چشم های سیاهی میدیدن چند دفعه ای پلک زد شاید از نخوردن غذای بود نگاه کوتاهی به دور اطراف انداخت هیچ ردی از جیمین بود خیلی زود به طرفه یونسول میرفت اما ناگهان دوباره با همان حمله مواجه شد نگاهی به دوستش که به طرفش می آمد کرد اما هیچ صدایی نمیشنید ثانیه ای نگذشت که بر روی زمین افتاد و از حال رفت همه نگران به طرفش دویدن
بدون اینکه بفهمه جعبه از دستش افتاد قلبش به لرز افتاده بود دیدن دوباره اش غیر قابل قبول بود دستش رو گذاشت روی دهانش با چشم های پر از اشک بهش زل زد صدای برخورد جعبه کاغذی بر روی زمین نگاه همه رو به روی آن دختر جلب کرد جیمین عینک های دودی رنگ اش را از روی چشم هایش برداشت و جدی بهش خیره شد قبل از دیدن صورت آن دختر اون پشت کرد بهش یه تای ابروشو بالا انداخت و با صدای که هر کلمه ای حاصل از این جدی و مغروریش بود نجوا کرد
جیمین : خانم حالتون خوبه
با شنیدن صدایش قلبش بی اختیار لرزید و اشک هایش سرازیر شدن اون نمیتونست باهاش روبه رو بشه
( نه امکان نداره ... اون جیمین نیست .. نه )
قدم برداشت و با عجله از اون مرد دور میشد همچنان صدای سردش رو میشنید جیمین : منشی جو ببین این خانم کی بود
جو : حتماً قربان
بدون گوش کردن به حرف هاشون از دید آنها دور شد پشته دیواری ایستاد کم کم تعادلش رو از دست داد و بر روی زمین نشست دستشو گذاشت روی دهنش گریه هایش شدت گرفت و دست و پاهایش بی اختیار میلرزیدن
( خدایا... نه نمیخواهم ببینمش... دوباره)
اون بازم حس های گذشته رو پیدا کرد یاده همان شب افتاد یاده عشق زیبا شون افتاد یاده اینکه چطوری یون بیول رو تنها با سختی و سیب زمینی آب پز شده بزرگ کرد اون نمیخواست دوباره باهاش روبه رو بشه
زخمی که در قلبش بود تازه شد دیگه طاقت یه زخم دیگه رو از طرفه اون مرد نداشت اما باید بخاطر پسرش قوی می موند صدای یونسول رو شنید که صداش میزد سریع اشک هایش را پاک کرد همینکه از روی زمین بلند شد لحظه ای سرش گیج رفت سریع دستشو رو روی دیوار گذاشت چشم های سیاهی میدیدن چند دفعه ای پلک زد شاید از نخوردن غذای بود نگاه کوتاهی به دور اطراف انداخت هیچ ردی از جیمین بود خیلی زود به طرفه یونسول میرفت اما ناگهان دوباره با همان حمله مواجه شد نگاهی به دوستش که به طرفش می آمد کرد اما هیچ صدایی نمیشنید ثانیه ای نگذشت که بر روی زمین افتاد و از حال رفت همه نگران به طرفش دویدن
- ۲۰.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط