عشق سبز و صورتی

پارت ۱۲
و با هم رفتن
دامیان: نظرت چیه؟ کجا بریم؟
آنیا: امممم اوه بریم خرید؟
دامیان: باشه
با هم وارد ی پاساژ خیلی لوکس و خوشگل شدن
آنیا: وااای اینجا چقدر خوشگله😆
دامیان برو به آنیا: دارم میبینم{منظورت آنیا بود که خوشگله}
آنیا: واای اونجا رو نگا اون پنگوئن ئه خیلی خوشگله برام می‌خوریش؟
دامیان. چی ببخشید گوجه: چ.چیی؟
ب.باشه بیا ب.بریم بخریمش 😮‍💨
دامیان برای آنیا اون پنگوئن رو میخوره
آنیا: وااااای مرسی پیر دوم
و بعد دامیان رو بغل میکنه
دامیان:🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
بعدش باهم میرن کافه
دامیان: کله صورتی تو چی میخوری؟
آنیا: من امممم هات چاکلت با شیر و شکر می‌خوام
دامیان زیر لب: واقعا که بچه‌ای
آنیا: آهای شنیدما
دامیان: باشه ببخشید😮‍💨
ببخشید گارسون میشه ی لحظه بیاین و سفارش رو میده به گارسون
ذهن گارسون: باید حواسم به این دو تا باشه که کارای بدی. نکنن
ذهن آنیا: چیییی؟ بابا؟ ایجاد چکار می‌کنه؟ واااییی بدبخت شدممم
آنیا: پسر دوم، یادم افتاد ی چیزی رو جا گذاشتم 😯بیا بریم
دامیان: ولی..آخه
که آنیا دستش رو کشید و از کافه رفتن بیرون
ذهن آنیا: واای حالا چی به پسر دوم بگم؟ ی چیزی سر هم کن آنیا، تو که اوستاد این کارایی
آنیا: او مثل اینکه اشتباه شد چیزی رو جا نداشتم ☺️
ذهن دامیان: ای خدا از دست این
دامیان: خوبه پس بیا بریم داخل
آنیا: نه نه من میخوام بریم ی جای دیگه
ذهن دامیان: از دست این کله صورتی ولی خیلی کیوته نمیتونم بگم نه
دامیان: اوف، باشه بیا بریم
آنیا ذهن دامیان رو میخونه و آنیا که چه عرض کنم گوجه
باهم میرن لب دریاچه
آنیا: واای اینجا خیلی قشنگه، قشگن آرین چیز توی دنیا ئه
دامیان ناخودآگاه: نه تو قشگن آرین چیز دنیایی
آنیا:🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅 چ.چییی؟
ذهن دامیان: واای این چی بود گفتم؟ عجب غلتی کردم. باید ی جوری جعمش کنم
دامیان: خوب راست میگم مگه خوشگل نیستی؟
آنیا که خیلی سرخ شده بود: ن.نمی د.دونم
دامیان:🍅🍅🍅🍅 ا.از ا.این به بعد ب.بدون
و بعد هر دوتاشون خندیدن
آنیا: واای خیلی گشنمه بریم ی چیزی بخوریم؟
دامیان: باشه
دامیان آنیا رو برد به ی رستوران شیک
دامیان: خوب چی میخوری؟
آنیا: امممم آنیا املت برنج میخواد
ذهن دامیان: ای خدا از دست این کله پوک
دامیان سفارش هارو داد و برای آنیا استیک گوشت گرفت
آنیا: واای به نظر خوشمزه میاد😋
دامیان: امتحانش کن
آنیا: واای خیلی خوبه . توهم میخوای؟ بگو ااااا
دامیان:🍅🍅🍅نه نمیخوام
آنیا: می‌دونی که من لجبازم حالا بگو ااااااا
و آنیا غذا رو گذاشت توی دهن دامیان
آنیا: چطوره؟
دامیان: خوبه بد نیست
آنیا: نخیرم خیلی خوبه
همین جوری باهم حرف میزدن که ساعت ۸ شب شد
آنیا: اوه دیگه دیره بهتر برگردیم
دامیان: باشه بیا بریم
و رسیدن دم در خونه آنیا
دامیان: خوب دیگه برو مراقب خودت باش
آنیا: باشه توهم همینطور
دامیان: 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
(توی خونه فورجر)
آنیا: سلام مامان سلام بابا آنیا اومد
یور: سلام عزیزم برو لباسات رو عوض کن سام داره آماده میشه
لوید: سلام دخترم
آنیا: نه من بیرون غذا خوردم
ذهن لوید: خودم میدونستم چون تعقیبشون کردم
ذهن آنیا: ای بابای شیطون اونجا هم تعقیبم کردی؟
یور: اووووو با دامیان غذا خوردی😉
آنیا: مامانننن
یور خندید: باشه باشه😂
(یک ماه بعد توی مدرسه)
بکی: ....



آنقدر سریع نوشتم که نفهمیدم این پارت چطور تموم شد😂
حتماً نظرتون رو توی کامنتا بگید
و شاید پارت بعد رو همین امشب بدم😘❤️
دیدگاه ها (۵)

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی پارت ۱۳

P17(مکان کتاب خونه ادن)ویو انیا دیشب شب خیلی باهالی بود به د...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

p14ویو پسرا شب پیژامه پارتیدامیان زنگ زد به اندر اکه امشب بی...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط