Part 11(Attachment)
Part 11(Attachment)
هیونجین سرش رو با بی حوصله گی به سمت دیگه ای چرخوند و گفت
(حوصله ندارم، از این جور مهمونی ها خوشم نمیاد)
جین وو با پوزخند گفت:
(چرا ناز میکنی؟، پیدا کردن پارتنر انقد سخته؟؟ خیالیا دلشون میخاد با تو باشن..)
هیونجین به سمت جین وو برگشت و با غرور گفت:
(سختت؟؟ تو منو نمیشناسی؟؟! اصن اون چه مهمونی مزخرفیه کیه حتما باید یه همراه داشته باشیم..، تو خودت کسی رو داریی؟؟)
جین وو گفت:
(فعلا نه، ولی تو میترسی بیای.. میدونم..!)
هیونجین پوزخندی زد و گفت:
(تو مهمونی میبینمت!)
همون لحظه صدای زنگ خورد و بچه ها یه کلاس هاشون میرفتن، هیونجین به راه رو رفت و موقع رد شدن فیلیکس رو دید,,یه فکری به ذهنش رسید ولی..
(نه..نه... امکان نداره..)
هیونجین سرش رو با بی حوصله گی به سمت دیگه ای چرخوند و گفت
(حوصله ندارم، از این جور مهمونی ها خوشم نمیاد)
جین وو با پوزخند گفت:
(چرا ناز میکنی؟، پیدا کردن پارتنر انقد سخته؟؟ خیالیا دلشون میخاد با تو باشن..)
هیونجین به سمت جین وو برگشت و با غرور گفت:
(سختت؟؟ تو منو نمیشناسی؟؟! اصن اون چه مهمونی مزخرفیه کیه حتما باید یه همراه داشته باشیم..، تو خودت کسی رو داریی؟؟)
جین وو گفت:
(فعلا نه، ولی تو میترسی بیای.. میدونم..!)
هیونجین پوزخندی زد و گفت:
(تو مهمونی میبینمت!)
همون لحظه صدای زنگ خورد و بچه ها یه کلاس هاشون میرفتن، هیونجین به راه رو رفت و موقع رد شدن فیلیکس رو دید,,یه فکری به ذهنش رسید ولی..
(نه..نه... امکان نداره..)
- ۷۵
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط