☆تک پارتی کوکی☆
POV: بهترین دوست جونگکوک توئی اما اون تورو نادیده میگرفت
* توی استودیو بچه ها*
*سمت جونگکوک میری*
ا.ت: کوکی، چرا من رو نادیده میگیری؟ کار اشتباهی انجام دادم؟ میشه لطفا بهم بگی چیکار کردم؟
*کوکی توجهی نمیکرد بهت*
کارمند: ا.ت در اتاق بغلی با کمک شما نیاز دارند
ا.ت: اومدم
*از اتاق خارج میشی*
آر ام: یاااا جونگکوک، همین الان بهش بگو
کوک: هنوز نه، بزار باهاش حال کنم
آر ام: این کارو نکن، خودت که میدونی چجور آدمیه
*شوگا اومد*
شوگا: آره ، بهتره قبل از اینکه جدی بشه همه چیز رو بهش بگی
*تو برگشتی*
شوگا: سلام ا.ت
ا.ت: سلام شوگا
*ا.ت درحال صحبت با شوگا*
*کمی بعد ا.ت به کوکی نزدیک میشه *
ا.ت: جونگکوک ، خواهش میکنم، من چیکار کردم؟ باید صحبت کنیم . قسم میخورم اگه همین الان با من حرف نزنی دیگه هرگز باهات حرف نمیزنم!
کوک: پس اینکارو نکن
ا.ت: جدی میگم، چرا اینجوری رفتار میکنی؟! لطفا! من دوستتم بگو چه مشکلی پیش اومده..
کوک:مسئله اینه که من نمیخوام دوستت باشم!
ا.ت: ها؟... چی داری میگی؟
کوک: اره ، دیگه نمیخوام باهم دوست باشیم !
ا.ت: اوکی
کوک: اوکی
*کمی بعد*
ا.ت: جین میدونی مشکل کوکی چیه؟خیلی عجیب رفتار میکنه . گفت دیگه نمیخواد باهام دوست باشه ولی چرا؟
جین : خب، من نمیدونم... بهتره خودت ازش بپرسی
*از اتاق میری بیرون*
جین: یاااا جونگکوک اه... ا.ت داره از همه درباره ی تو میپرسه
کوک: چی میگه؟
جین : درباره ی رفتارای عجیب غریبت و اینکه نمیخوای باهاش دوست باشی
کوک: تو که چیزی بهش نگفتی، نه؟
جین: خب نه ، ولی اگه تمومش نکنی واقعیتو بهش میگم
کوک: اه هیونگ ، لطفا اینکارو نکن! بزار اول یکم خوش بگذرونم . امشب بهش میگم
*یکم بعد*
*ا.ت رفت کنار تهیونگ*
ا.ت: ته میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
ته: اره ا.ت موضوع چیه؟
ا.ت: راستش امشب قرار بود با بهترین دوستم شام بخورم اما از اونجایی که منو نادیده میگیره و دیگه نمیخواد باهام دوست باشه... داشتم فکر میکردم...اگه میخواستی به جای اون باهام بیای؟
*کوک اومد*
کوک: جدی میگی؟!*تعجب*
کوک: الان داری منو با وی هیونگ عوض میکنی! وای ، حتی یه ثانیه هم طول نکشید که عوض شدی بعد از همین الان داری جای منو با دوستام عوض میکنی... وای باورم نمیشه! چطور جرات می_
ا.ت: خب خودت گفتی دیگه نمیخوای باهم دوست باشیم!
کوک: خودت میدونی چرا اینو گفتم. چون ازت خوشم میاد! میخواستم امشب ازت بخوام باهام بیای بیرون! تو برو جای من رو با کس دیگه عوض کن یعنی من هیچوقت آدم مهمی تو زندگیت نبودم؟! ای خائن
ا.ت: خب حالا میای بریم؟
کوک: کجا ؟
ا.ت: بریم باهم شام بخوریم . من از همون اول همه چیو میدونستم
*پایان*
* توی استودیو بچه ها*
*سمت جونگکوک میری*
ا.ت: کوکی، چرا من رو نادیده میگیری؟ کار اشتباهی انجام دادم؟ میشه لطفا بهم بگی چیکار کردم؟
*کوکی توجهی نمیکرد بهت*
کارمند: ا.ت در اتاق بغلی با کمک شما نیاز دارند
ا.ت: اومدم
*از اتاق خارج میشی*
آر ام: یاااا جونگکوک، همین الان بهش بگو
کوک: هنوز نه، بزار باهاش حال کنم
آر ام: این کارو نکن، خودت که میدونی چجور آدمیه
*شوگا اومد*
شوگا: آره ، بهتره قبل از اینکه جدی بشه همه چیز رو بهش بگی
*تو برگشتی*
شوگا: سلام ا.ت
ا.ت: سلام شوگا
*ا.ت درحال صحبت با شوگا*
*کمی بعد ا.ت به کوکی نزدیک میشه *
ا.ت: جونگکوک ، خواهش میکنم، من چیکار کردم؟ باید صحبت کنیم . قسم میخورم اگه همین الان با من حرف نزنی دیگه هرگز باهات حرف نمیزنم!
کوک: پس اینکارو نکن
ا.ت: جدی میگم، چرا اینجوری رفتار میکنی؟! لطفا! من دوستتم بگو چه مشکلی پیش اومده..
کوک:مسئله اینه که من نمیخوام دوستت باشم!
ا.ت: ها؟... چی داری میگی؟
کوک: اره ، دیگه نمیخوام باهم دوست باشیم !
ا.ت: اوکی
کوک: اوکی
*کمی بعد*
ا.ت: جین میدونی مشکل کوکی چیه؟خیلی عجیب رفتار میکنه . گفت دیگه نمیخواد باهام دوست باشه ولی چرا؟
جین : خب، من نمیدونم... بهتره خودت ازش بپرسی
*از اتاق میری بیرون*
جین: یاااا جونگکوک اه... ا.ت داره از همه درباره ی تو میپرسه
کوک: چی میگه؟
جین : درباره ی رفتارای عجیب غریبت و اینکه نمیخوای باهاش دوست باشی
کوک: تو که چیزی بهش نگفتی، نه؟
جین: خب نه ، ولی اگه تمومش نکنی واقعیتو بهش میگم
کوک: اه هیونگ ، لطفا اینکارو نکن! بزار اول یکم خوش بگذرونم . امشب بهش میگم
*یکم بعد*
*ا.ت رفت کنار تهیونگ*
ا.ت: ته میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
ته: اره ا.ت موضوع چیه؟
ا.ت: راستش امشب قرار بود با بهترین دوستم شام بخورم اما از اونجایی که منو نادیده میگیره و دیگه نمیخواد باهام دوست باشه... داشتم فکر میکردم...اگه میخواستی به جای اون باهام بیای؟
*کوک اومد*
کوک: جدی میگی؟!*تعجب*
کوک: الان داری منو با وی هیونگ عوض میکنی! وای ، حتی یه ثانیه هم طول نکشید که عوض شدی بعد از همین الان داری جای منو با دوستام عوض میکنی... وای باورم نمیشه! چطور جرات می_
ا.ت: خب خودت گفتی دیگه نمیخوای باهم دوست باشیم!
کوک: خودت میدونی چرا اینو گفتم. چون ازت خوشم میاد! میخواستم امشب ازت بخوام باهام بیای بیرون! تو برو جای من رو با کس دیگه عوض کن یعنی من هیچوقت آدم مهمی تو زندگیت نبودم؟! ای خائن
ا.ت: خب حالا میای بریم؟
کوک: کجا ؟
ا.ت: بریم باهم شام بخوریم . من از همون اول همه چیو میدونستم
*پایان*
- ۱۳.۴k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط