نقلی منثور با برداشتی از قطعه «دار(داستان مریم)» اثر علی
نقلی منثور با برداشتی از قطعه «دار(داستان مریم)» اثر علی سورنا عزیز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در سالهایی دور، سرزمینی بهنام داراب در دل بیابانی خشک و بیآبوعلف آرام گرفته بود. چشمهها یکییکی خاموش شدند و جوانهها، پیش از رسیدن به باغ، در رؤیاهای خاموش فرو میرفتند. تنها چند خانوار باقی ماندند که پس از رنج بسیار، چند چاه زندگی را از دل خاک بیرون کشیدند.
صبحها در کار شخم و تلاش بودند و شبها در پناه دعا و آواز. زمین، پس از مدتی، به سخاوت نشست و حاصلش خرما و سیب و بادام کوچک بود. بازار کوچکی جان گرفت، پنبه کاشته شد، چرخ نخریسی چرخید و از روسریها، شال پدید آمد.
در آن سالها، مردی بهنام بابا باد با زنی از همان خاک، ننه صحرا، ازدواج کرد. دختری از دل این پیوند زاده شد: مریم. دختری که در کنار دار و قالی بزرگ شد؛ همیشه خاموش، افسرده، و در خود فرو رفته. گاه با نگاهی سنگین از مادرش میپرسید: مگر تمام دنیا همین داراب است؟
با گذشت زمان، داراب رونق گرفت. کدخدا با رؤیای صادرات پارچه، فرمان گشودن مرزها را داد و روستاها به ییلاق بدل شدند. مالکین اطراف، با خرید زمین، به جمع همپیمانان داراب پیوستند.
در این میان، جوانی از کوهستان، چکاد، با قدی بلند و ظاهری فریبنده، وارد داراب شد. پسران ده در حسادت سوختند و دختران با حسرت نگاهش کردند. مریم هم او را دید. از او پرسید: پشت آن کوهها چه خبر است؟ نگاهتان چرا با ما فرق دارد؟
چکاد درگیر نگاهی شد که از صحرا برآمده بود. اما میانشان فاصلهای از جنس درهای ژرف بود. هر بار که نزدیک میشد، شرم، مریم را پس میراند. در دلش، با ترس از نگاه کدخدا، قفسی بر پرندهی عاشق میساخت.
چکاد سرانجام به زبان تهدید سخن گفت: یا با او به کوههای کولیوش میرفت، یا موی بریدهاش را نزد کدخدا میبرد. مریم، اسیر وحشت، خود را بازندهٔ تقدیر دید.
صبح فردا، بازار در شورشی خونین فرو رفت. چکاد با چند تار مو در مشت، ادعایی هولناک را فریاد زد. داراب خروشید. تکفیر آمد. مریم خانهنشین شد. ننه صحرا با نگاهی تاریک گفت: این ننگ باید از ما پاک شود.
و مریم با صدایی آرام پاسخ داد: موهام سر جاشه…
مدتی گذشت. داراب، بار دیگر، مردم را فراخواند. در میان عزاداران، مریم قدم نهاد. بیآنکه کلامی بگوید، شالش را از سر برداشت. نه برای انکار، که برای دفاع از حقیقت.
نگاهها سنگین شد. کدخدا، با حیرت، فرمان تکفیر دوباره را امضا کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در سالهایی دور، سرزمینی بهنام داراب در دل بیابانی خشک و بیآبوعلف آرام گرفته بود. چشمهها یکییکی خاموش شدند و جوانهها، پیش از رسیدن به باغ، در رؤیاهای خاموش فرو میرفتند. تنها چند خانوار باقی ماندند که پس از رنج بسیار، چند چاه زندگی را از دل خاک بیرون کشیدند.
صبحها در کار شخم و تلاش بودند و شبها در پناه دعا و آواز. زمین، پس از مدتی، به سخاوت نشست و حاصلش خرما و سیب و بادام کوچک بود. بازار کوچکی جان گرفت، پنبه کاشته شد، چرخ نخریسی چرخید و از روسریها، شال پدید آمد.
در آن سالها، مردی بهنام بابا باد با زنی از همان خاک، ننه صحرا، ازدواج کرد. دختری از دل این پیوند زاده شد: مریم. دختری که در کنار دار و قالی بزرگ شد؛ همیشه خاموش، افسرده، و در خود فرو رفته. گاه با نگاهی سنگین از مادرش میپرسید: مگر تمام دنیا همین داراب است؟
با گذشت زمان، داراب رونق گرفت. کدخدا با رؤیای صادرات پارچه، فرمان گشودن مرزها را داد و روستاها به ییلاق بدل شدند. مالکین اطراف، با خرید زمین، به جمع همپیمانان داراب پیوستند.
در این میان، جوانی از کوهستان، چکاد، با قدی بلند و ظاهری فریبنده، وارد داراب شد. پسران ده در حسادت سوختند و دختران با حسرت نگاهش کردند. مریم هم او را دید. از او پرسید: پشت آن کوهها چه خبر است؟ نگاهتان چرا با ما فرق دارد؟
چکاد درگیر نگاهی شد که از صحرا برآمده بود. اما میانشان فاصلهای از جنس درهای ژرف بود. هر بار که نزدیک میشد، شرم، مریم را پس میراند. در دلش، با ترس از نگاه کدخدا، قفسی بر پرندهی عاشق میساخت.
چکاد سرانجام به زبان تهدید سخن گفت: یا با او به کوههای کولیوش میرفت، یا موی بریدهاش را نزد کدخدا میبرد. مریم، اسیر وحشت، خود را بازندهٔ تقدیر دید.
صبح فردا، بازار در شورشی خونین فرو رفت. چکاد با چند تار مو در مشت، ادعایی هولناک را فریاد زد. داراب خروشید. تکفیر آمد. مریم خانهنشین شد. ننه صحرا با نگاهی تاریک گفت: این ننگ باید از ما پاک شود.
و مریم با صدایی آرام پاسخ داد: موهام سر جاشه…
مدتی گذشت. داراب، بار دیگر، مردم را فراخواند. در میان عزاداران، مریم قدم نهاد. بیآنکه کلامی بگوید، شالش را از سر برداشت. نه برای انکار، که برای دفاع از حقیقت.
نگاهها سنگین شد. کدخدا، با حیرت، فرمان تکفیر دوباره را امضا کرد.
- ۶.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط