فیک : بین راندها
پارت ۱۹۶
آن شب...
خانه آرامتر از همیشه بود.
لینا بالاخره خوابیده بود و اسباببازیهایش گوشهی اتاق پخش بودند.
آنا روی مبل نشسته بود و به عکسهای قدیمی نگاه میکرد.
جونگکوک با دو فنجان نوشیدنی گرم وارد اتاق شد.
ـ «باز داری عکسها رو نگاه میکنی؟»
آنا لبخند زد.
ـ «آره.»
جونگکوک کنارش نشست.
ـ «دلت برای اون روزها تنگ شده؟»
آنا کمی فکر کرد.
ـ «نه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
آنا لبخند زد.
ـ «چون هر روزی که گذشت، یه چیز قشنگتر بهمون داد.»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «حتی روزایی که دعوا کردیم؟»
آنا خندید.
ـ «اون روزا رو زیاد حساب نکن.»
جونگکوک خندید.
ـ «من که همیشه حق داشتم.»
آنا با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «باز شروع کردی؟»
ـ «شوخی کردم.»
هر دو خندیدند.
---
جونگکوک یکی از عکسها را برداشت.
عکس چهار نفرهای از سالهای قبل.
ـ «یادته این روز رو؟»
آنا سر تکان داد.
ـ «اولین باری که تهیونگ مدالش رو گرفت.»
ـ «و جیمین چقدر خوشحال بود.»
آنا لبخند زد.
ـ «اون دوتا هنوز هم پشت هم هستن.»
جونگکوک گفت:
ـ «فکر کنم همیشه همینطور بمونن.»
---
صدای کوچکی از اتاق لینا آمد.
آنا سریع بلند شد.
اما جونگکوک دستش را گرفت.
ـ «من میرم.»
چند لحظه بعد برگشت و لینا را در آغوش داشت.
دختر کوچولو نیمهخواب بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «باز خوابش نبرده.»
آنا لبخند زد.
ـ «بیا اینجا.»
لینا را گرفت.
جونگکوک پیشانی دخترش را بوسید.
لینا آرام شد و سرش را روی شانهی مادرش گذاشت.
آنا لبخند زد.
ـ «هنوزم با بوسههات آروم میشه.»
جونگکوک خندید.
ـ «از اول همین بود.»
---
بعد از اینکه لینا دوباره خوابید، هر دو کنار هم برگشتند.
جونگکوک آرام دست آنا را گرفت.
ـ «میدونی چی جالبه؟»
ـ «چی؟»
ـ «یه روز فکر میکردم خوشبختی یعنی بردن.»
آنا نگاهش کرد.
ـ «حالا چی؟»
جونگکوک به سمت اتاق لینا نگاه کرد.
بعد به آنا.
ـ «حالا میدونم خوشبختی یعنی همین.»
آنا لبخند زد.
سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ «منم همین فکر رو میکنم.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «ولی یه چیز هنوز تغییر نکرده.»
آنا پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «تو هنوز همون آدمی هستی که وقتی میبینمت، دلم میخواد بیشتر کنارت بمونم.»
آنا لبخند زد.
ـ «این یکی رو قبول دارم.»
جونگکوک خندید.
ـ «خوبه. بالاخره یه بار با من موافق شدی.»
آنا با خنده آرام به شانهاش زد.
و شب، آرام و بیدغدغه گذشت.
زندگی دیگر مسابقهای برای رسیدن به خط پایان نبود.
آنها بالاخره فهمیده بودند...
بعضی خوشبختیها، خودِ مسیرند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
آن شب...
خانه آرامتر از همیشه بود.
لینا بالاخره خوابیده بود و اسباببازیهایش گوشهی اتاق پخش بودند.
آنا روی مبل نشسته بود و به عکسهای قدیمی نگاه میکرد.
جونگکوک با دو فنجان نوشیدنی گرم وارد اتاق شد.
ـ «باز داری عکسها رو نگاه میکنی؟»
آنا لبخند زد.
ـ «آره.»
جونگکوک کنارش نشست.
ـ «دلت برای اون روزها تنگ شده؟»
آنا کمی فکر کرد.
ـ «نه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
آنا لبخند زد.
ـ «چون هر روزی که گذشت، یه چیز قشنگتر بهمون داد.»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «حتی روزایی که دعوا کردیم؟»
آنا خندید.
ـ «اون روزا رو زیاد حساب نکن.»
جونگکوک خندید.
ـ «من که همیشه حق داشتم.»
آنا با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «باز شروع کردی؟»
ـ «شوخی کردم.»
هر دو خندیدند.
---
جونگکوک یکی از عکسها را برداشت.
عکس چهار نفرهای از سالهای قبل.
ـ «یادته این روز رو؟»
آنا سر تکان داد.
ـ «اولین باری که تهیونگ مدالش رو گرفت.»
ـ «و جیمین چقدر خوشحال بود.»
آنا لبخند زد.
ـ «اون دوتا هنوز هم پشت هم هستن.»
جونگکوک گفت:
ـ «فکر کنم همیشه همینطور بمونن.»
---
صدای کوچکی از اتاق لینا آمد.
آنا سریع بلند شد.
اما جونگکوک دستش را گرفت.
ـ «من میرم.»
چند لحظه بعد برگشت و لینا را در آغوش داشت.
دختر کوچولو نیمهخواب بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «باز خوابش نبرده.»
آنا لبخند زد.
ـ «بیا اینجا.»
لینا را گرفت.
جونگکوک پیشانی دخترش را بوسید.
لینا آرام شد و سرش را روی شانهی مادرش گذاشت.
آنا لبخند زد.
ـ «هنوزم با بوسههات آروم میشه.»
جونگکوک خندید.
ـ «از اول همین بود.»
---
بعد از اینکه لینا دوباره خوابید، هر دو کنار هم برگشتند.
جونگکوک آرام دست آنا را گرفت.
ـ «میدونی چی جالبه؟»
ـ «چی؟»
ـ «یه روز فکر میکردم خوشبختی یعنی بردن.»
آنا نگاهش کرد.
ـ «حالا چی؟»
جونگکوک به سمت اتاق لینا نگاه کرد.
بعد به آنا.
ـ «حالا میدونم خوشبختی یعنی همین.»
آنا لبخند زد.
سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ «منم همین فکر رو میکنم.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «ولی یه چیز هنوز تغییر نکرده.»
آنا پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «تو هنوز همون آدمی هستی که وقتی میبینمت، دلم میخواد بیشتر کنارت بمونم.»
آنا لبخند زد.
ـ «این یکی رو قبول دارم.»
جونگکوک خندید.
ـ «خوبه. بالاخره یه بار با من موافق شدی.»
آنا با خنده آرام به شانهاش زد.
و شب، آرام و بیدغدغه گذشت.
زندگی دیگر مسابقهای برای رسیدن به خط پایان نبود.
آنها بالاخره فهمیده بودند...
بعضی خوشبختیها، خودِ مسیرند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۴۷.۸k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط