دو پارتی که الان سه پارتی شده از دریکو مالفوی ~درخواستی~
p3
این بار گوشه لبش بالا رفت اما آن لبخند همیشگی مسخره کننده نبود. بیشتر شبیه لبخندی بود که سعی میکرد پنهانی کند. «« پارکینسون….»» مکث کردذو بعد شانه بالا انداخت ««فقط پارکینسونه.»»
چشم هایم را تنگ کردم .{ یعنی چی فقط پارکینسونه؟}
نگاهش برای یک لحظه کوتاه از چشم هایم به لب هایم افتاد و دوباره بالا امد.بعد با صدای خیلی آرام گفت : ««یعنی اون تو نیست.»»
برای چند ثانیه هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از دور صدای پانسی امد که اسم دریکو را صدا میزد . دریکو بدون اینکه نگاهش را از من بردارد زیر لب گفت : «» می بینی؟ اختاپوس پیداش شد .»»
از حرف آخر دریکو بی اختیار خنده کوتاهی از دهانم پرید بیرون .
دریکو لحظه ای مکث کرد انگار اصلا انتظار نداشت من بخندم . بعد گوشه لبش آرام بالا رفت. نه آن پوزخند مغرور همیشگی….یک لبخند واقعی تر کوتاه و محو . ««بلاخره تونستم بخندونمت»» زیر لب گفت.
چشم هایم را چرخوندم .{خیلی به خودت نگیر مالفوی}
اما قبل از اینکه بتوانم چیز دیگری بگویم صدای قدم های تندی نزدیک شد .
#دریکووووووووووو!#
پانسی پارکینسون با همان لبخند همیشگی اش سمت ما امد و تقریبا بازوی دریکو را گرفت . نگاهش سریع از او به من رفت و لبخندش کمی مصنوعی شد. #اوه…..سلام#
پانسی دوباره رو به دریکو کرد و بازویش را محکم تر گرفت . # دنبالت میگشتم ، بلیز و بقیه منتظرن#؟
دریکو نگاه کوتاهی به دستش انداخت که به آستین ردایش چسبیده بود . بعد آهسته بازویش را آزاد کرد. «« دارم میام»» گفت. اما حرکت نکرد.
چند ثانیه سکوت عجیبی بینمان ماند . نگاه خاکستری اش دوباره روی من برگشت . همان نکاه عمیقی که انگار چیزی میخواست بگوید اما نمی گفت.
پانسی با کمی بی حوصلگی گفت:#خب؟#
دریکو بلاخره نگاهش را از من گرفت . اما قبل از اینکه برود خیلی ارام_ان قدر آرام که فقط من بشنوم _گفت: «« بعدا میبینمت ا/ت.»»
و برای لحظه ای کوتاه قبل از اینکه برگردد انگار عمدا شانه اش خیلی نزدیک به شانه ام رد شد.
وقتی از کنارم رد شد شانه اش خیلی نزدیک به شانه ام لغزیر . قبل از اینکه کامل دور شود . کمی سرش را به سمتم خم کرد و ریز لب__ان قدر که فقط خودم بشنوم گفت: «« بعد نیمه شب… برج نجوم. دیر نکنی دارلینگ.»»
و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده صاف شد و با خونسردی سمت پانسی رفت.
برای چند ثانیه همان جا ایستادم قلبم کمی تند تر میزد و ذهنم هنوز دور همان یک جمله میچرخید.
دارلینگ.
پانسی دوباره بازوی دریکو را گرفت و باهم به سمت بقیه اسلیترینی هل رفتند. قبل از اینکه کامل دور شوند ، دریکو یک بار کوتاه برگشت و نگاهم کرد ، نگاهش کوتاه بود اما واضح انگار میخواست مطمئن شود حرفش را شنیده ام.
و بعد با پارکینسون از سالن عمومی بیرون رفت .
من همان جا ایستاده بودم و به در بسته خیره شده بودم.
و زیر لب زمزمه کردم :{برج نجوم….؟}
و پایان خب عسلی ها امیدوارم خوشتون اومده باشه✨🍯
درخواست های بعدی هم فردا میزارم
لیلیلیلی
این بار گوشه لبش بالا رفت اما آن لبخند همیشگی مسخره کننده نبود. بیشتر شبیه لبخندی بود که سعی میکرد پنهانی کند. «« پارکینسون….»» مکث کردذو بعد شانه بالا انداخت ««فقط پارکینسونه.»»
چشم هایم را تنگ کردم .{ یعنی چی فقط پارکینسونه؟}
نگاهش برای یک لحظه کوتاه از چشم هایم به لب هایم افتاد و دوباره بالا امد.بعد با صدای خیلی آرام گفت : ««یعنی اون تو نیست.»»
برای چند ثانیه هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از دور صدای پانسی امد که اسم دریکو را صدا میزد . دریکو بدون اینکه نگاهش را از من بردارد زیر لب گفت : «» می بینی؟ اختاپوس پیداش شد .»»
از حرف آخر دریکو بی اختیار خنده کوتاهی از دهانم پرید بیرون .
دریکو لحظه ای مکث کرد انگار اصلا انتظار نداشت من بخندم . بعد گوشه لبش آرام بالا رفت. نه آن پوزخند مغرور همیشگی….یک لبخند واقعی تر کوتاه و محو . ««بلاخره تونستم بخندونمت»» زیر لب گفت.
چشم هایم را چرخوندم .{خیلی به خودت نگیر مالفوی}
اما قبل از اینکه بتوانم چیز دیگری بگویم صدای قدم های تندی نزدیک شد .
#دریکووووووووووو!#
پانسی پارکینسون با همان لبخند همیشگی اش سمت ما امد و تقریبا بازوی دریکو را گرفت . نگاهش سریع از او به من رفت و لبخندش کمی مصنوعی شد. #اوه…..سلام#
پانسی دوباره رو به دریکو کرد و بازویش را محکم تر گرفت . # دنبالت میگشتم ، بلیز و بقیه منتظرن#؟
دریکو نگاه کوتاهی به دستش انداخت که به آستین ردایش چسبیده بود . بعد آهسته بازویش را آزاد کرد. «« دارم میام»» گفت. اما حرکت نکرد.
چند ثانیه سکوت عجیبی بینمان ماند . نگاه خاکستری اش دوباره روی من برگشت . همان نکاه عمیقی که انگار چیزی میخواست بگوید اما نمی گفت.
پانسی با کمی بی حوصلگی گفت:#خب؟#
دریکو بلاخره نگاهش را از من گرفت . اما قبل از اینکه برود خیلی ارام_ان قدر آرام که فقط من بشنوم _گفت: «« بعدا میبینمت ا/ت.»»
و برای لحظه ای کوتاه قبل از اینکه برگردد انگار عمدا شانه اش خیلی نزدیک به شانه ام رد شد.
وقتی از کنارم رد شد شانه اش خیلی نزدیک به شانه ام لغزیر . قبل از اینکه کامل دور شود . کمی سرش را به سمتم خم کرد و ریز لب__ان قدر که فقط خودم بشنوم گفت: «« بعد نیمه شب… برج نجوم. دیر نکنی دارلینگ.»»
و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده صاف شد و با خونسردی سمت پانسی رفت.
برای چند ثانیه همان جا ایستادم قلبم کمی تند تر میزد و ذهنم هنوز دور همان یک جمله میچرخید.
دارلینگ.
پانسی دوباره بازوی دریکو را گرفت و باهم به سمت بقیه اسلیترینی هل رفتند. قبل از اینکه کامل دور شوند ، دریکو یک بار کوتاه برگشت و نگاهم کرد ، نگاهش کوتاه بود اما واضح انگار میخواست مطمئن شود حرفش را شنیده ام.
و بعد با پارکینسون از سالن عمومی بیرون رفت .
من همان جا ایستاده بودم و به در بسته خیره شده بودم.
و زیر لب زمزمه کردم :{برج نجوم….؟}
و پایان خب عسلی ها امیدوارم خوشتون اومده باشه✨🍯
درخواست های بعدی هم فردا میزارم
لیلیلیلی
- ۴.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط