{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*قسمت بیست و هفتم*پارت دو

*قسمت بیست و هفتم*پارت دو
نرگس چوبی که دستش بود و هی به زمین با ریتم میکوبید...رو مخم رژه میرفت و نمیزاشت فکر کنم...تهشم اعصابمو خورد کرد و بلند گفتم:میزاری فکر کنم یا نه؟
و دوباره همه بهمون نگاه کردن...چقد امروز سوژه شده بودیم...یه لبخند زورکی زدم و سامان گفت:ویدا تو کی فکر میکردی که الان بار دومته؟
از اینکه جلوی شیما باهام اینجوری حرف بزنه بدم اومد..ولی بعد نظرم عوض شد...اخه شیما خندید و گفت:اخی..ویدا جان کلا بهت نمیاد که ادم متفکری باشی...فقط به درد کارای شورتی پورتی میخوری
سامان با تشر گفت:شیما خانوم شما چقد فکر کردی که اصلا به این نتیجه رسیدی؟!..اخه فکر نمیکنم بین اون همه گوشت و چربی و ماهیچه جایی واسه مغزتون باقی مونده باشه
نرگس زد زیر خنده..منم باهش خندیدم..هم از این که سامانپشتم دراومده بود هم از اینکه شیما شدید ضایع شده بود...شیما حالت تهاجمی به خودش گرفت و گفت:سامان جون این طرز حرف زدن اصلا مناسب شما نیست
سامان زیر لب گفت:همینه که هست
بعدم با سهیل رفتن سراغ اتیش...انگاری به شیما برخورده بود..رفت سمت اون طرف ترا...
سهیل گفت:شیما قهر نکن حالا
شیما-قهر نکردم که ...دارم میرم عکس بگیرم بزارم اینستا...فالوورام خفم کردن از بس وقت نمیکنم پست بزارم...وقتی دور شد گفتم:اره دیگه...منم بودم چرا بدم بیاد یه تیکه گوشت در حالتای مختلف جلو چشمم رژه بره...دیگه فالوورات از خودت که بهتر نیستن..ته تهش توکه ماهیچه ای اونا استخونی چیزین
سهیل خندید و گفت:به جای غر غر کردن و غیبت درباره شیما شنی و ستاره سهیل یکم بیاین این جوجه هارو سیخ بکشید همه گشنشونه
با غرغر رفتم سمتشون...ما سیخ جوجه بکشیم که این شیما شنی بخوره ماهیچه تر شه عکسشو بزاره اینسا لایک بخوره...خوبه والا
سامان پند اموز گفت:مجید جان دلبندم ..سیخو جوجه نمیکشن..جوجرو سیخ میکشن
-سامان تو حرف نزنا...یه کاری میکنی خودتو جوجه بکشم
سامان- ببین باز اشتباه گفتی...جوجه بکشیم نه...سیخ بکشیم...
جیغ زدم و گفتم:سامان ساکت شو تا خفت نکردم
-باشه بابا...وحشی...از کدوم باغ وحش فرار کردی تو اخه؟
جوابشو ندادم و با نرگس مشغول شدیم جوجه های زرد رنگ و ابلیمویی ترشو سیخ کشیدیم...همینجوری که بهشون نگاه میکردم یه فکری به سرم زد...انگاری مغزم زیادم اکبند نیستا...همونجوری که سیخارو جوجه میکشیدم به نقشمم فکر کردم..بعد از کارامون نقشرو با نرگس درمیون گذاشتمو اونم تحسین کرد و گفت فکر خوبیه...بعدم دوتاییمون مشغول پیدا کردن وسایل نقشمون شدیم...پدرمون دراومد که ÷یداش کردیم و تو شیشه نگهش داشتیم...دیگه تقریبا همه اومده بودن و دور هم نشسته بودیم..ظرفارو چیندیم و جوجه های دستپخت سامان و سهیلو گذاشتیم وسط...ظرف از قبل اماده شده شیما رو واسش بردم و با یه لبخند از خارج مهربون و از داخل شیطون بهش زدم و گفتم:شیما جون بهتریناشو کنار گذاشتم واست تا اگه زیادم خوردی چاقت نکنه...
نرگس خندید و گفت:ویدا دیگه چاق تر از این که نمیشه
موافقت کردم و به حرص خوردن شیما خندیدم...جوابمونو نداد و خواست از خودش و غذاش عکس بگیره...حواسم به ظرفش بود..گوشیشو اورد بالای سرشو از خودش عکس گرفت...ولی انقد که حواسش به قیافه خودش بود تو تصویر که یه موقع لبش کج غنچه نشه اصلا اون جانور موزی که داشت از نونش میومد بیرونو ندید...بعدم گوشیشو گذاشت کنار و خواست شروع به غذا خوردن کنه...خدارو شکر سوسکه باز رفته بود لای نونشو و پیدا نبود..ثاشق چنگال به دست خواست یه تیکه از جوجشو جدا کنه که ترق...صدای شکسته شدن یه قسمتی از بدن سوسکه اومد..من و نرگس سریع کله هامونو تو بشقابامون کردیم که الکی مثلا ما از همه چی بی خبریم...ولی لحظه ای بود....جیغ بلند شیما همرو باخبر کرد...حتی ماکه مثلابی خبر بودیم...چنان جیغ میزد و تو سر و کله خودش میزر که همه داشتن از خنده سفررو گاز میزدن...من که ترکیده بودم...هی این دستاشو میاورد بالا پایین و جیغ میزد...این ÷یرهنشم که کوتاه...قلوه های شیکم گندش زده بودبیرون..نمیدونستم به چی بخندم اصا...بعد اون سپیده و پارسا با خنده رفتن ارومش کنن...و من همچنان داشتم میخندیدم..از همون خنده های حرص درار و روی مخ...
بقیه هم میخندیدن...سهیل گفتکویدا نترسیدی سوسک گرفتی؟
من- اولا که تنها نبودم...نرگسم باهام بود...ولی نه خب...نیگا به این داشت نکن خرس شده کنارت نشسته...یه روزی تو یقه این مارمولک مینداختم تا دوهفته فکر میکرد زیر تختش دریاچه مارمولکه
سهیل پقی زد زیر خنده و سامان که داشت لقمه میخورد به سرفه افتاد...بعدم که به زور لقمشو قورت داد با چشمای قرمز و صورت قرمز از سرفه گفت:ویدا مگه نگفتم هیچ وقت اینو به هیشکی نگو
با غذام مشغول شدم و گفتم:ببخشید خو
خلاصه که اون روزم گذشت...من بیشتر عاشق شدم و بیشتر نگران اینده ای که شاید باید تمام این عشقو یه ج
دیدگاه ها (۱۴)

×قسمت بیست و هفت×پارت سه-ای بابا...اخه مامانه من..من نمیتونم...

×قسمت بیست و هفت×پارت چهاراز‌حرص و نگرانی با انگشتام روی دست...

*قسمت بیست وهفتم*پارت یکاز همون اول که رسیدیم دائم دور و ور ...

×قسمت بیست وشش×پارت چهار سامان:زکی..داری به ابجی ما یاد میدی...

پارت ۱۵: خاطره‌ها و خنده‌هاکلبه‌ی چوبی کنار دریاچه، جایی بود...

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

با دوستم حرف می‌زدم پشت تلفن؛ وسط خنده و مسخره‌کردن یه نفر ب...

ادامه پارت سوم

ادامه پارت ۱۲

P³⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط