وقتی جفتتون مافیا بودین

پارت چهاردهم


ـــ عالیه(پوزخند)

هان پاشو روی پدال گاز فشار داد و ماشین رو به حرکت درآورد و دنبال تو راه افتاد.
تو خیلی توی کار با موتور ماهر نبودی برای همین خواستی بری یه جایی که خلوت تر باشه تا با ماشین های دیگه برخورد نکنی و مهم تر از همه قصد داشتی ماری کنی که هان گمت کنه غافل از اینکه هان روی موتورت ردیاب گزاشته سرعتت رو بیشتر کردی و از بین ماشین ها عبور کردی و به سمت جاده رفتی چون می‌دونستی که اونجا خلوته اما هان هم کم نیاورد و همینطور دنبالت اومد و پشت سر هان چهار تا ون مشکی بودن که توش همون اعضای باند ردفلگ بودن اما تو بعد از رد شدن از چهارتا ماشین دیگه هامو ندیدی پس برگشتی و به پشت سرت نگاه کردی تا مطمعن بشی خطری تهدیدت نمیکنه اما وقتی دوباره نکاهتو به روبه روت دادی که ون مشکی دیدی که کاملا راه جاده رو مسدود کرده بود کنترل موتور رو از دست دادی و روی زمین افتادی . آنقدر محکم به زمین برخورد کردی که موتور و کلاهت هردو به دو سمت جداگانه پرتاب شدن و خودت هم همینطور روی زمین افتاده بودی

هان به جایی که تو اونجا بودی رسید و ماشینشو با خونسردی تمام خاموش کرد از ماشین پیاده شد و یه نخ از سیگارش رو بین لب هایش گزاشت و با گرفتن فندک زیر سیگارش اونو روشن کرد و به سمت تویی که دیگه هیچ انرژی برای فرار کردن نداشتی اومد

ویو چائه وو

+لعنتی گیر افتادم(تو دلش)
میخواستم دوباره فرار کنم با تموم وجودم میخواستم دوباره فرار کنم اما دیگه هیچ انرژی برای ادامه دادن نداشتم مغزم فرمان میداد اما بدنم اطاعت نمیکرد مثل خودم که از دستور رئیس چا سرپیچی کردم. اگر آنقدر ضعیف و ناتوانم که نمیتونم از دست این مرد حتی فرار کنم پس..شاید بهتره..شاید بهتره تسلیم شم

چائه وو با گفتن آخرین جمله توی دلش قطره اشکی از چشمش به روی گونه هایش افتاد هان پکیج از سیگارش گرفت و روی زمین کنار چائه وو نشست

ـــ بیخیال باید جنبه باختو داشته باشی خانم کیم(پوزخند)

نگاهی به چشمای هان انداختی به خاطر ضربه های روحی و جسمی که خورده بودی خیلی بدنت ضعیف شده بود به خاطر همین بیهوش شدی

ـــ ببرینش


دوستون دارم کیم لارا✨

#استری کیدز -#بنگچان-#لینو-#چانکبین-# هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_54فصل بیست‌وچها...

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

چندپارتی جونگ کوک

ات با صدای لرزون گفت:ـ کجاست؟جیمین سرش رو بالا آورد.ـ ات، بذ...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

ادامه ی پارت ۱۹۵

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط