رمان عشق ممنوع
پارت ۱۷
_ میتونی بری
اینو به دکتر گفت ک دکتر رفت آمد سمتم و دستم و گرفت و یه دستشو گذاشت زیر سرم
_ ممنونم
+ چرا
_ منو پدر کردی
+ یه لبخند بهش زدم
ولی باید امروز راضیش میکردم ک درمان شه وگرنه من نمیتونستم این بچه رو به دنیا بیارم
بعد از ماینه برگشتیم عمارت
قبل از پیاده شدن گفت
_ یه کاری دارم میرم انباری ۱۵ مین بعد بالام
+ باشه
سرم و به نشونه تایید تکون دادم. پیاده شدم
رفتم تو اتاقم
در و بستم و کت و کیف مو گذاشتم داخل کمد
و رو تخت دراز کشیدم ک بعد از چند دقیقه صدای در آمد و
قامت جنگکوک نمایان شد
_ خوبی پرنسس
+ خوبم
آمد نشست کنارم
+ جنگکوک تورو خدا درمان شو من نمیتونم بزارم بچه ام با این رفتارات بزرگ شه
بلند شه ک بره زود بلند شدم و قبل از باز کردن در دست شو گرفتم
+ وگرنه من بچه رو میندازم
همین ک این حرف و زدم با پشت دستش ک گرفته بودم زد تو صورتم افتادم زمین
بعد انگار پشیمون شد خداست بیاد سمتم ک داد زدممم
+ نیااااااااااا
_ باشه باشه آروم باش بچه ....
+ بروووو
رفت بیرون
واقعا بچه دار شدن از همچین آدمی درست نبود
چیکار باید میکردم
بعد از کمی گریه کردن بلند شدم
و دستم و گذاشتم رو شکمم
باید میرفتم حموم بیمارستان بودم
رفتم حموم و بعد ۱ ساعت امدم بیرون
بدنم خیلی راحت شد
داشتم موهامو شونه میکردم ک
در باز شد
مطمئن بودم جنگکوکه آخه کی به غیراز اون بدون در زدن میاد داخل
خودمو مشغول نشون دادم و بهش اهمیت ندادم ک از پشت بغلم کرد
و هردوجلوی آیینه بودیم
+ نکن
_ درمان میشم
چیییی چیییی گفتتتت واقعاااا
+ چی
برگشتم سمتش
+ واقعا میگی
_ اره
با ذوق پریدم بغلش و گردنشو سفت چسبید و از گردنش آویزون شدم و پاهامو دورش حلقه کردم
_ ن.کن
+ چی
کمرم و سفت تر گرفت چسبوند به خودش
و هی من می.مالی.د به ..
..
...
.
_ میتونی بری
اینو به دکتر گفت ک دکتر رفت آمد سمتم و دستم و گرفت و یه دستشو گذاشت زیر سرم
_ ممنونم
+ چرا
_ منو پدر کردی
+ یه لبخند بهش زدم
ولی باید امروز راضیش میکردم ک درمان شه وگرنه من نمیتونستم این بچه رو به دنیا بیارم
بعد از ماینه برگشتیم عمارت
قبل از پیاده شدن گفت
_ یه کاری دارم میرم انباری ۱۵ مین بعد بالام
+ باشه
سرم و به نشونه تایید تکون دادم. پیاده شدم
رفتم تو اتاقم
در و بستم و کت و کیف مو گذاشتم داخل کمد
و رو تخت دراز کشیدم ک بعد از چند دقیقه صدای در آمد و
قامت جنگکوک نمایان شد
_ خوبی پرنسس
+ خوبم
آمد نشست کنارم
+ جنگکوک تورو خدا درمان شو من نمیتونم بزارم بچه ام با این رفتارات بزرگ شه
بلند شه ک بره زود بلند شدم و قبل از باز کردن در دست شو گرفتم
+ وگرنه من بچه رو میندازم
همین ک این حرف و زدم با پشت دستش ک گرفته بودم زد تو صورتم افتادم زمین
بعد انگار پشیمون شد خداست بیاد سمتم ک داد زدممم
+ نیااااااااااا
_ باشه باشه آروم باش بچه ....
+ بروووو
رفت بیرون
واقعا بچه دار شدن از همچین آدمی درست نبود
چیکار باید میکردم
بعد از کمی گریه کردن بلند شدم
و دستم و گذاشتم رو شکمم
باید میرفتم حموم بیمارستان بودم
رفتم حموم و بعد ۱ ساعت امدم بیرون
بدنم خیلی راحت شد
داشتم موهامو شونه میکردم ک
در باز شد
مطمئن بودم جنگکوکه آخه کی به غیراز اون بدون در زدن میاد داخل
خودمو مشغول نشون دادم و بهش اهمیت ندادم ک از پشت بغلم کرد
و هردوجلوی آیینه بودیم
+ نکن
_ درمان میشم
چیییی چیییی گفتتتت واقعاااا
+ چی
برگشتم سمتش
+ واقعا میگی
_ اره
با ذوق پریدم بغلش و گردنشو سفت چسبید و از گردنش آویزون شدم و پاهامو دورش حلقه کردم
_ ن.کن
+ چی
کمرم و سفت تر گرفت چسبوند به خودش
و هی من می.مالی.د به ..
..
...
.
- ۱۲.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط