فیک : بین راندها

پارت ۱۸۰

بعد از کلی بالا و پایین کردن لباس‌ها، بالاخره جونگ‌کوک یک کت‌وشلوار را انتخاب کرد.

آنا جلوی آینه ایستاد و با دقت نگاهش کرد.

ـ «همینه.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ «بالاخره تأیید شد؟»

ـ «آره.»

تهیونگ که کنار جیمین ایستاده بود، آرام گفت:

ـ «پس می‌تونیم بریم؟»

آنا برگشت.

ـ «نه.»

تهیونگ آه کشید.

ـ «می‌دونستم.»


---

حالا نوبت پیراهن بود.

جونگ‌کوک چند مدل را امتحان کرد و در نهایت یک پیراهن ساده و هماهنگ با کت انتخاب کرد.

بعد نوبت کراوات رسید.

تهیونگ یکی را برداشت و جلوی جونگ‌کوک گرفت.

ـ «این چطوره؟»

جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ «نه.»

تهیونگ یکی دیگر برداشت.

ـ «این؟»

ـ «نه.»

جیمین خندید.

ـ «تو خودت گفتی از دور حمایت می‌کنی.»

تهیونگ با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «حمایت از دور هم نظر کارشناسی داره.»

آنا یک مدل دیگر برداشت.

ـ «این یکی بهتره.»

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاه کرد.

ـ «آره.»

تهیونگ با تعجب گفت:

ـ «یعنی نظر آنا رو قبول کردی؟»

جونگ‌کوک خیلی جدی جواب داد:

ـ «بله.»

جیمین زد زیر خنده.

ـ «پس پرونده بسته شد.»


---

بعد از کراوات، نوبت کفش بود.

جونگ‌کوک چند مدل را بررسی کرد.

آنا یکی را پسندید.

ـ «این خوبه.»

جونگ‌کوک کفش را نگاه کرد.

ـ «راحت هم هست.»

آنا گفت:

ـ «پس انتخابش کنیم.»

این بار جونگ‌کوک مخالفتی نکرد.


---

تهیونگ به جیمین نزدیک شد و آهسته گفت:

ـ «عجیبه.»

ـ «چی؟»

ـ «کوک امروز خیلی همکاری می‌کنه.»

جیمین لبخند زد.

ـ «چون فهمیده اگه همکاری نکنه، خرید تا فردا ادامه داره.»

تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.

ـ «منطق خوبیه.»


---

بعد از کفش، چند وسیله‌ی کوچک دیگر هم انتخاب شد؛ کمربند، جوراب مناسب، و چند اکسسوری ساده برای هماهنگ شدن با لباس.

آنا لیستش را دوباره نگاه کرد.

تقریباً همه‌چیز برای لباس داماد آماده بود.

جونگ‌کوک کیسه‌ها را برداشت.

ـ «دیگه چیزی نمونده؟»

آنا لیست را بررسی کرد.

ـ «برای لباس تو، نه.»

جونگ‌کوک نفس راحتی کشید.

ـ «خدا رو شکر.»

تهیونگ فوری گفت:

ـ «ولی برای عروسی هنوز کلی چیز مونده.»

جونگ‌کوک برگشت و نگاهش کرد.

ـ «ممنون که یادآوری کردی.»

تهیونگ خندید.

ـ «خواهش می‌کنم.»


---

وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، آنا لیستش را بست.

جیمین پرسید:

ـ «خب، قدم بعدی چیه؟»

آنا جواب داد:

ـ «چند تا از وسایل باقی‌مونده‌ی مراسم و بعد هم هماهنگی‌های نهایی.»

تهیونگ گفت:

ـ «پس هنوز کار داریم.»

آنا لبخند زد.

ـ «آره.»

جونگ‌کوک به کیسه‌های خرید نگاه کرد.

ـ «ولی حداقل یکی از مهم‌ترین قسمت‌ها تموم شد.»

آنا با خنده گفت:

ـ «یکی از مهم‌ترین قسمت‌ها.»

جونگ‌کوک سر تکان داد.

ـ «درسته.»

چهار نفر به سمت ماشین‌ها راه افتادند.

این بار...

حداقل کت‌وشلوار داماد دیگر جای بحث نداشت.


⭐️فردا بقیه پارت ها رو میزارم و اگه بتونم فردا رمان رو تموم میکنم
و عکس لباسا و حلقه رو هم میزارم


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۲)

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

سناریو

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی بازیچه

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط