SHATTERED GUARD

باشگاه خالی شده بود. نور لرزانِ مهتابی‌های سقف، روی تاتامی‌های آبی و قرمز سایه‌های بلندی می‌انداخت. بقیه شاگردها خیلی وقت بود که رفته بودند، اما جونگ‌کوک هنوز خیال نداشت دست از سر شارلوت بردارد. صدای ضربات آرنج شارلوت به کیسه بوکس، حالا دیگر نه یک صدای محکم، بلکه شبیه به ناله‌ای ضعیف بود. پوستِ روی مفصل‌های دستش کنده شده بود و ردِ خونِ کمرنگی روی کیسه‌ی چرمی دیده می‌شد.

جونگ‌کوک که روی صندلیِ داوران نشسته بود و پاهایش را با بی‌خیالی روی میز دراز کرده بود، فریاد زد:

«چرا وایسادی؟ نکنه عروسک‌مون باتری تموم کرده؟ صد تای آخر رو جوری بزن که صدای خرد شدنِ استخونات رو بشنوم، وگرنه امشب از شام خبری نیست!»

شارلوت با نفس‌نفس زدن چرخید. صورتش خیس از عرق و موهایش دور گردنش چسبیده بود. «من… دیگه… نمی‌تونم… بفهم عوضی! دستام حس ندارن!»

جونگ‌کوک با یک حرکتِ سریع از روی صندلی پایین پرید و با قدم‌هایی که بوی خطر می‌داد به سمت او آمد. یقه لباسِ خیسِ شارلوت را گرفت و او را به سمت خودش کشید.

«نمی‌تونی؟ توی دنیای بیرون وقتی اون آشغالایی که ازشون می‌ترسی دورت کردن، بهشون می‌گی نمی‌تونم؟ اونا بهت بخندند و می‌گن: “آخی، چه عروسکِ ناتوانی!”»

او با پوزخندی چرک، صورتش را به صورت شارلوت نزدیک کرد و با لحنی که بوی تحقیر می‌داد، ادامه داد:

«شاید هم واقعاً همینه. شاید تو فقط بلدی پشتِ تنفرت قایم بشی چون یه ضعیفه‌ی به درد نخوری که حتی نمی‌تونه از یه کیسه بوکسِ لعنتی انتقام بگیره. تف به این اراده‌ت!»

شارلوت حس کرد چیزی در درونش شکست. نه از ضعف، بلکه از خشمِ انباشته شده. تنفر او از مردها، از این موجودِ لجباز که مدام او را تحقیر می‌کرد، مثل یک انفجارِ اتمی در رگ‌هایش پخش شد.

او با تمامِ جانی که در بدنش باقی مانده بود، دستِ جونگ‌کوک را از یقه‌اش پس زد و فریاد کشید: «خفه شو! خفه شوووو!»

قبل از اینکه جونگ‌کوک بتواند گارد بگیرد، شارلوت همان حرکتی را که ساعت‌ها تمرین کرده بود، اجرا کرد. او با یک چرخشِ ناگهانی و با تمام وزنِ بدنش، آرنجش را به سمت فکِ جونگ‌کوک پرتاب کرد.

صدای برخوردِ استخوان با گوشت در سکوتِ باشگاه پیچید.

جونگ‌کوک سرش به یک سمت پرتاب شد و چند قدم عقب رفت. قطره‌ای خون از گوشه‌ی لبش روی تاتامی افتاد. سکوتِ مرگباری فضا را پر کرد. شارلوت خودش هم باورش نمی‌شد. دستانش می‌لرزید و قلبش توی گلویش می‌زد.

جونگ‌کوک دستش را روی فک‌اش گذاشت و به آرامی آن را تکان داد. بعد، سرش را بلند کرد. شارلوت انتظار داشت او وحشی‌تر شود، فحش‌های بدتری بدهد یا حتی او را کتک بزند اما......
دیدگاه ها (۰)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط