{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p27

همینطور که داشتم میدویدم به شخصی برخورد کردم با بالا آوردن سرم فهمیدم رون برادرمه
خیلی وقت بود هیچکدوشون به من اهمیتی نمی‌دادم از جام بلند شدم و با لبخند گفتم : سلام داداشی دلم برات تنگ شده بود
رون بی اهمیت گفت : فعلا که همگروهیت رو جایگزین خانواده ات کردی
بهش گفتم : رون باور کن اونجوری که فکر میکنید نیست من به خواست خودم اینجا نیستم
تا رون اومد حرفی بزنه هرماینی و هری اومدن هرماینی با چشم غره به من به رون گفت : بیا بریم احتمالا تا چند دقیقه دیگه سر و کله تام دور و برش پیدا میشه
دست رون رو گرفت و رفتن اشک توی چشمام جمع شده بود هیچکس درک نمیکرد که توی این چند هفته چقدر سختی کشیدم اصلا اگه شما ها به جای تام پیشم بودین و حمایتم میکردین نیازی نداشتم منت تام رو برای هربار یادگیری جادو بکشم
با نفرت به سمت اتاقم رفتم کم کم بغضم داشت می‌شکست اما الان وقتش نبود لباسامو عوض کردم و سریع کتابامو ریختم تو کیفم با گریفیندور کلاس داشتیم یعنی قرار بود بازم با بی اهمیتی خانواده ام نسبت به خودم احساس حقارت و تنهایی کنم وقتی خانواده ام اینشکلی ازم حمایت میکنند چه انتظاری از بقیه است
بدو بدو به سمت کلاس رفتم با پرفسور مک گوناگال کلاس داشتیم وقتی به کلاس رسیدم پرفسور مک گوناگال هنوز داخل کلاس نبود آروم آروم خواستم به سمت نیمکت برم که پرفسور مک گوناگال جلوم ظاهر شد و گفت : ظاهرا باید براتون یه ساعت دقیق تر درست کنیم خانم ویزلی
سرمو انداختم پایین و سعی کردم نگاه های نفرت انگیز دیگران رو روی خودم در نظر نگیرم و گفتم : متاسفم پرفسور یه مشکلی برام پیش اومده بود
پرفسور مک گوناگال گفت : متاسفانه دلیل قابل توجیهی نیست و پنج امتیاز از گروه اسلایترین کم میشه خانم ویزلی لطفاً بشینید و وقت کلاس رو نگیرید
تنها صندلی خالی کنار تام بود یعنی از شانس خوب من قرار بود وسط کلاس هم با تام همنشین باشم
به سمت نیمکت رفتم و بی صدا نشستم تام با پوزخند گفت : خب مثل اینکه تراکتور ها خاصیت های دیگه ای هم دارن مثل رد شدنشون با چهار تا لاستیک از روی امتیاز های گروه
بغض توی گلوم بود و نمیتونستم جوابشو بدم جلوی دیدم از اشک تار شده بود اما چشمام رو فشار دادم تا تبدیل به گریه نشه
پرفسور مک گوناگال گفت : با تشکر از آقای ریدل اگه بحث جالب تری دارید بفرمایید
تام سکوت کرد و با اخم به پرفسور نگاه میکرد
پرفسور گفت : خیلی خب درس امروز ناپدید کردن اشیا است که با این طلسم انجام میشه پرفسور طلسمی رو زمزمه کرد و بقیه افراد پشت آن تکرار کردند فقط من بودم که با حسرت به هرماینی و رون و هری نگاه میکردم که هیچ اهمیتی به من نمی‌دادن
پرفسور گفت : حالا ازتون می‌خوام این طلسم رو روی جسمی که جلوتون قرار داره تکرار کنید
همه افراد این طلسم رو به خوبی اجرا کردن حتی تام اما من نمیتونستم دستم رو به سمت کاغذ کتاب بردم تا ببینم طلسم رو درست تلفظ کردم یا نه با بردن دستم به سمت کاغذ کتاب انگشتم کمی زخمی شد اهمیتی ندادم و صفحه درست را باز کردم طلسم رو درست تلفظ میکردم پس مشکل چی بود بار دیگر امتحان کردم اینبار واقعا جواب داده بود
ادامه ی کلاس با تمرین پدیدار کردن جسم ناپدید شده گذشت
با اتمام کلاس به سمت اتاقم رفتم امروز فقط با پرفسور مک گوناگال و پرفسور اسلاگهورن کلاس داشتیم که به دلیل بودن من در دخمه کلاس اول رو از دست دادم
روی تختم نشستم و به دیوار زل زدم چرا باید از سمت کسانی طرد میشدم که هیچ وقت انتظارش را نداشتم شاید تقصیر من بود شاید من بودم که در کل زندگی ام یک اشتباه بیشتر نبودم لکه ننگی بر زندگی اشخاصی که دوستشان داشتم این افکار مرا به سمت کاری شوم سوق میداد به سمت جعبه ای که متعلق به ویال بود رفتم در جعبه رو باز کردم نامه دست نخورده در آن بود و جای ویال کنار آن خودنمایی میکرد ویال را از گردنم بیرون آوردم و در جای خود قرار دادم
نامه ای برای خانواده ام نوشتم که امیدوار بودم پس از رفتنم به دستشان برسد تا بفهمند چقدر دوستشان دارم

کاش هرگز موجب دردسر برای شما نمی‌شدم و مانند لکه ی سیاهی در خانواده شما نمیشستم اگر این نامه را میخوانید بدانید که همیشه به یادتان هستم هر جا که باشم
دلم برایتان تنگ میشود
دوستدارتان والریا
چاقو را از کنار میز برداشتم و منتظر ساعت تاریکی شدم ساعتی که در آن هیچ رفت و آمدی وجود نداشت
ادامه دارد ....
داستان تازه داره شروع میشه
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
دیدگاه ها (۲)

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

نماد مرگ پارت اول

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

#دوست_پسر_شیطون_من part: 8ویو صبح هیونجین: بیدار شدم که دیدم...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

[چند پارتی]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط