رمان جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت سه
جمعه
شب قبل آنقدر استرس و هیجان داشتم که تا صبح نخوابیدم
و با این حال هیجان و استرسم باعث می‌شد که احساس خستگی نکنم
وسایلم جمع بود خودم آماده بودم و فقط منتظر بودم که خانم میلر بیاد و بگه که اومدن دنبالم
خانم میلر یا انقدر احمقه که باور کرده من قراره به یه مدرسه عادی برم یا تحت تاثیر جادوعه
من که فکر میکنم تحت تاثیر جادوعه
توی همین یه هفته زندگیم زیر و رو شده
همه چی واسم عوض شده
که خب طبیعیه یعنی این‌که یه جادوگر باشی خیلی عجیبه چه برسه به خانواده و نوادگانی که من دارم
تق تق تق
خانم میلر گفت:هیلی اومدن دنبالت زود بیا پایین
گفتم:چشم خانم میلر
بلخره اومدن بلخره وقتشه بلخرهههه
یه زندگی جدید یه جایی به غیر از این یتیم خونه ی قدیمی و متروکه
رفتم پایین
یه مرد غریبه اونجا بود سلام کرد جواب دادم
منو رسوند به ایستگاه کینزگراس بعدشم رفت
رفتم تا دنبال سکوی نه و سه چهارم بگردم
پنج بار کل ایستگاه رو گشتم نبود که نبود.
یهو یه پسر عینکی با موهای بهم ریخته پر کلاغی رو دیدم که تنها بود و چمدون و جغد همراهش بود با خودم فکر کردم حتما اونم جادوگره
رفتم جلو سلام کردم و پرسیدم که ببخشید شما میدونین سکوی نه و سه چهارم کجاست
پسر گفت:سلام
عه حقیقتا منم داشتم دنبال همون ایستگاه میگشتم ولی نتونستم پیداش کنم
گفتم :اها باشه ممنون.
گفت:صبر کن من میرم از اون خانم میپرسم
پسر رو به خانمی که پنج تا بچه ی مو قرمز داشت گفت:ببخشید خانم شما میدونید که....
زن حرف پسر را کامل کرد و گفت:که چجوری باید از سکو رد شی؟ سال اولی هستی نه؟ رون هم سال اولشه. عزیزم ببین فقط باید به سمت اون دیوار بدویی
صبر کن ببین فرد و جرج چجوری انجامش میدن
باورم نمیشد اون دو پسر چند لحظه قبل کنار دیوار بودن ولی بعد غیب شدن انگار که رفته باشن داخل دیوار
اونم خانم و بقیه بچه هاش هم همینطوری غیب شدن به دیوار چسبیدن و بعد ناپدید شدن بعد اون پسر به من نگاه کرد
گفتم تو برو اگه با مخ نخوردی تو دیوار منم میام
اون به سمت دیوار دوید و بعد غیب شد
دلمو به دریا زدم و منم همونکارو کردم
بعد چشامو باز کردم و دیدم من توی سکوی نه و سه چهارمم
باورم نمیشد.
وارد قطار شدم راه روی قطار پر بود از دانش اموزان داخل کوپه های قطار هم همینطور
کل قطار رو دور زدم خیلی کنجکاو بودم
بعد یه کوپه ی خالی پیدا کردم رفتم داخلش و نشستم
حالا که داخل قطار بودم تازه احساس خستگی داشتم میکردم.
از پنجره به بچه هایی که پدر و مادرشونو بغل می‌کردن نگاه کردم
با خودم فکر کردم یعنی ممکن بود منم بتونم خانواده امو اینطوری بغل کنم؟
اگه اونا مرگ خوار نبودن اگه زندان نبودن هیچوقت مجبور نمیشدم ۱۱ سال عمرم رو با دروغ توی اون یتیم خونه بزرگ شم
ازشون متنفرم بیشتر از همه ی کسایی که بخاطر اونا عزیزاشونو از دست دادن ازشون متنفرم
بخاطر ۱۱ سالی که نمیدونستم واقعا کیم ازشون متنفرم
بخاطر اینکه قاتلای بی رحمین ازشون متنفرم
ولی
من قرار نیست مثل اونا باشم
من آدم خوبی میشم یه ادم خوب و بزرگ و قدرتمند من نمیکشم من زندگی میبخشم.(سخنی از نویسنده زهی خیال باطل بپا بدتر نشی)
من متفاوت از اونا میشم.
از خستگی توی کوپه خوابم برده بود.
وقتی چشمامو باز کردم سه تا پسر رو مبل های رو به روم نشسته بودن یکی شون موهای بلوند و چشمای آبی/سبز داشت اونیکی موهای مشکی/قهوه ایی حالت دار داشت و آخری هم موهای قهوه ایی تیره و چشمای روشن داشت
دوتا پسر هم دم در کوپه وایستاده بودن جوری وایستاده بودن که انگار بادیگارد اون سه پسرن
پسری که موهای حالت دار داشت گفت:به به شاهزاده خانم بیدار شدن بلخره
سلام
گفتم:سلام
پسری که موهای بلوند داشت گفت:معرفی میکنم من دراکو ام دراکو مالفوی این متیو ریدل هست اونم تئودور نات هست که ما تئو صداش میزنیم
اون دوتا هم کراب و گویل هستن
و شما؟
گفتم: خوشبختم هیلی بلک هستم.
متیو گفت:هیلی؟هیلی بلک؟
تو هیلی بلک هستی؟
یعنی تو دختر عمه ی منی؟
گفتم:تو پسر لرد ولدمورتی؟
گویل جیغ کشید و کراب از ترس لرزید
تئو و دراکو هم برای لحظه ایی چهره شان درهم رفت
تئو گفت:واسه چی اسمشو میگی ها؟
فکر کردی خیلی شجاعی؟
گفتم:ببخشید ببخشید من همین هفته پیش فهمیدم جادوگرم به این چیزا عادت ندارم.
متیو گفت:همین هفته ی پیش؟
گفتم:آره من تو یتیم خونه ی ماگل ها بزرگ شدم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
دیدگاه ها (۱)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

متیو و دختری از جنس دریا p1

زیبای کوچک فریبکار

Enemys Embrsce [ part 39 ]

Cold melody part 8ساعاتی که بعد از اون اتفاقِ فاجعه‌بار گذشت...

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

پارت 3

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣37🦋)✥(ویو ۷ دقیقه ی بعد)ظرف هارو شستم و دستام ...

پیمان نقره ای

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط