پارت ۳ (end)
لباس های عادیش رو پوشیده بود و از پله ها که پایین اومد سمت در خروجی رفت..
_ کجا؟؟!
دستش روی دستگیره در موند..
+.... به تو چه ربطی داره؟
که یهو از جاش بلند شد... نگاهش ترسناک بود.. جوری که میا خواست حرفشو پس بگیره..
که دیدن دختر کوچولو دست باباش رو گرفت..
♡ بابایی..؟.. قرارمون این نبود..
دست مردونش رو روی سر دخترش کشید..
_ میدونم عزیزم... میدونم.. تو برو توی اتاقت باشه؟
♡ ولی بابا..
_ گوش بده به حرفه بابا باشه؟
♡ باشه... ولی قول انگشتیمون رو نشکنی باشه؟
خنده ای از لحن کیوت دخترش کرد و روی موهاشو بوسید..
_ نمیشکنم برو..
وقتی مطمئن شد دخترش رفت بالا و در اتاقش رو بست دوباره نگاهش سمت همسرش چرخید...
دستش روی دستگیره خشک شده بود.. منتظر ری اکشن عصبانی همیشگیش بود...
که دید داره سمتش قدم بر میداره..
+ ته..تهیونگ لطفاً دوباره شروع نک..
که انگشت اشاره مرد روی لباش قرار گرفت..
_ هیشش... نمیخوام هیچی بگی... فقط سوالمو جواب بده.. کجا داشتی میرفتی؟
+ همین؟... میخواستم برم قدم بزنم اعصابم از دستت آروم شه...
_ میا !..میدونم منم تقصیر داشتم.. ولی تو چرا حواست به نینا نبود؟ اگه اون مرتیکه نبود افتاده بود توی آب اونم فقط به خاطر حواس پرتی تو!
+ تهیونگ انقد زود قضاوت نکن... خودتم خوب میدونی که نینا خیلی کوچولو موچولوعه از دستم در رفت منم داشتم دنبالش میگشتم که یهو دیدم یه مرد اونو توی بغلش گرفته اولش ترسیدم و فک کردم بچه دزده ولی دیدم یه پسرکوچولو تقریباً هم سن نینا کنارشه خیالم راحت شد...... ولی... ولی منم یه سوال ازت دارم... چرا... چرا دربارم اینجوری فکر میکنی؟.. چرا فکر میکنی من حواسم به تک دخترم نیست؟... چرا فکر میکنی برام اهمیتی نداره؟...(بغض)
که دستشو روی صورتش گذاشت و شصتش رو زیر چشمش کشید...
_ آروم باش عزیزم!... الکی اشک های نقره ایت رو هدر نده!.... خودت خوب میدونی چقدر دوست دارم... چقدر روت حساسم... فکر نمیکنی حتماً با دیدن اون صحنه ها فکر و خیال های زیادی به سرم میاد؟..
+ پس چرا جای اینکه ازم توضیح بخوای همچین رفتاری نشون دادی؟
_ خودت وقتی عصبانی میشی کنترلت دست خودته؟
+ ن.. نه..
_ خب پس...
توی بغلش کشید و موهای بلند ابریشمیش رو بو کشید...
_ منم وقتی عصبی میشم تو مدارای منو کن..
+ نه که تو خیلی کم عصبی میشی و منم اصلا مهربون رفتار نمیکنم..
خندید و از بغلش درش اورد صورت نرم و لطیفش رو توی دستاش قاب کرد و بوسه طولانی رو پیشونیش گذاشت...
_ تو خیلی شیطونی... نینا هم به مامانش رفته..
☆Finish☆
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #وی
_ کجا؟؟!
دستش روی دستگیره در موند..
+.... به تو چه ربطی داره؟
که یهو از جاش بلند شد... نگاهش ترسناک بود.. جوری که میا خواست حرفشو پس بگیره..
که دیدن دختر کوچولو دست باباش رو گرفت..
♡ بابایی..؟.. قرارمون این نبود..
دست مردونش رو روی سر دخترش کشید..
_ میدونم عزیزم... میدونم.. تو برو توی اتاقت باشه؟
♡ ولی بابا..
_ گوش بده به حرفه بابا باشه؟
♡ باشه... ولی قول انگشتیمون رو نشکنی باشه؟
خنده ای از لحن کیوت دخترش کرد و روی موهاشو بوسید..
_ نمیشکنم برو..
وقتی مطمئن شد دخترش رفت بالا و در اتاقش رو بست دوباره نگاهش سمت همسرش چرخید...
دستش روی دستگیره خشک شده بود.. منتظر ری اکشن عصبانی همیشگیش بود...
که دید داره سمتش قدم بر میداره..
+ ته..تهیونگ لطفاً دوباره شروع نک..
که انگشت اشاره مرد روی لباش قرار گرفت..
_ هیشش... نمیخوام هیچی بگی... فقط سوالمو جواب بده.. کجا داشتی میرفتی؟
+ همین؟... میخواستم برم قدم بزنم اعصابم از دستت آروم شه...
_ میا !..میدونم منم تقصیر داشتم.. ولی تو چرا حواست به نینا نبود؟ اگه اون مرتیکه نبود افتاده بود توی آب اونم فقط به خاطر حواس پرتی تو!
+ تهیونگ انقد زود قضاوت نکن... خودتم خوب میدونی که نینا خیلی کوچولو موچولوعه از دستم در رفت منم داشتم دنبالش میگشتم که یهو دیدم یه مرد اونو توی بغلش گرفته اولش ترسیدم و فک کردم بچه دزده ولی دیدم یه پسرکوچولو تقریباً هم سن نینا کنارشه خیالم راحت شد...... ولی... ولی منم یه سوال ازت دارم... چرا... چرا دربارم اینجوری فکر میکنی؟.. چرا فکر میکنی من حواسم به تک دخترم نیست؟... چرا فکر میکنی برام اهمیتی نداره؟...(بغض)
که دستشو روی صورتش گذاشت و شصتش رو زیر چشمش کشید...
_ آروم باش عزیزم!... الکی اشک های نقره ایت رو هدر نده!.... خودت خوب میدونی چقدر دوست دارم... چقدر روت حساسم... فکر نمیکنی حتماً با دیدن اون صحنه ها فکر و خیال های زیادی به سرم میاد؟..
+ پس چرا جای اینکه ازم توضیح بخوای همچین رفتاری نشون دادی؟
_ خودت وقتی عصبانی میشی کنترلت دست خودته؟
+ ن.. نه..
_ خب پس...
توی بغلش کشید و موهای بلند ابریشمیش رو بو کشید...
_ منم وقتی عصبی میشم تو مدارای منو کن..
+ نه که تو خیلی کم عصبی میشی و منم اصلا مهربون رفتار نمیکنم..
خندید و از بغلش درش اورد صورت نرم و لطیفش رو توی دستاش قاب کرد و بوسه طولانی رو پیشونیش گذاشت...
_ تو خیلی شیطونی... نینا هم به مامانش رفته..
☆Finish☆
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #وی
- ۱۷.۰k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط