صبح اول رابطه...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
چشماتو باز کردی؛ نور آفتاب کل اتاق رو روشن کرده بود. نگاهی به کنارت کردی،
خالی بود، انگار لینو به کمپانی رفته بود و حالا تو با اونهمه درد توی ناحیه شکمت تنها بودی.
گوشیتو از روی میز کوچیک کنار برداشتی، ساعت ۱۱ صبح بود! ۲ساعتی از تایم دانشگاهت گذشته بود... هر چند که اگه به موقع هم بیدار میشدی نمیتونستی بری.
بعد از کمی مکث تکونی به بدنت دادی و به حالت نشسته در اومدی؛ همونطور که دستت رو به شکمت گرفته بودی با صدای تقریبا بلندی لب زدی...
× آه لعنت بهت لی مینهو.
×آخه تو این وضعیت... میزارن میرن؟
× حالا درسته کار داری ولی قبلش یه خبری چیزی...
حرفت با صدای شخصی ناتموم موند.
÷ کی گفته گذاشتم رفتم؟
با دیدنش توی چارچوب در چشمات از تعجب گرد شد و ناخودآگاه بدنت رو بیشتر با پتو پوشوندی؛ که به خاطر این حرکتت پوزخندی زد.
×تو... مگه نرفتی؟
÷ میبینی که نرفتم خانوم کوچولو
قدم هاشو به داخل اتاق برداشت، با نگاهت دنبالش میکردی. روی تخت نشست و میخواست حرفی بزنه که اجازه ندادی.
× برو بیرون میخوام لباس بپوشم.
خنده ای کرد.
÷ برم بیرون؟
سرتو آهسته تکون دادی.
÷ بیب؛ اون کبودی های گردنت و سینه هات خودشون نیومدن... از دیشب که یادت نرفته نه؟*کمی نزدیک تر شد* نیاز به این کارا نیست من...
× لینویااااا گفتم برو بیرون
÷نمیرم...
×چ...چی؟
÷نمیرم بیرون؛
×ولی...
انگشت اشارشو به لبات رسوند و حرفتو قطع کرد. ÷انگار باید بهت یادآور بشم که نیاز نیست ازم مخفی بشی.
با اتمام جملش پوزخندی زد و طی یک حرکت بوسه ای روی لبت زد
÷نگران نباش بیبی گرل. نمیزارم خیلی درد بکشی...
چشماتو باز کردی؛ نور آفتاب کل اتاق رو روشن کرده بود. نگاهی به کنارت کردی،
خالی بود، انگار لینو به کمپانی رفته بود و حالا تو با اونهمه درد توی ناحیه شکمت تنها بودی.
گوشیتو از روی میز کوچیک کنار برداشتی، ساعت ۱۱ صبح بود! ۲ساعتی از تایم دانشگاهت گذشته بود... هر چند که اگه به موقع هم بیدار میشدی نمیتونستی بری.
بعد از کمی مکث تکونی به بدنت دادی و به حالت نشسته در اومدی؛ همونطور که دستت رو به شکمت گرفته بودی با صدای تقریبا بلندی لب زدی...
× آه لعنت بهت لی مینهو.
×آخه تو این وضعیت... میزارن میرن؟
× حالا درسته کار داری ولی قبلش یه خبری چیزی...
حرفت با صدای شخصی ناتموم موند.
÷ کی گفته گذاشتم رفتم؟
با دیدنش توی چارچوب در چشمات از تعجب گرد شد و ناخودآگاه بدنت رو بیشتر با پتو پوشوندی؛ که به خاطر این حرکتت پوزخندی زد.
×تو... مگه نرفتی؟
÷ میبینی که نرفتم خانوم کوچولو
قدم هاشو به داخل اتاق برداشت، با نگاهت دنبالش میکردی. روی تخت نشست و میخواست حرفی بزنه که اجازه ندادی.
× برو بیرون میخوام لباس بپوشم.
خنده ای کرد.
÷ برم بیرون؟
سرتو آهسته تکون دادی.
÷ بیب؛ اون کبودی های گردنت و سینه هات خودشون نیومدن... از دیشب که یادت نرفته نه؟*کمی نزدیک تر شد* نیاز به این کارا نیست من...
× لینویااااا گفتم برو بیرون
÷نمیرم...
×چ...چی؟
÷نمیرم بیرون؛
×ولی...
انگشت اشارشو به لبات رسوند و حرفتو قطع کرد. ÷انگار باید بهت یادآور بشم که نیاز نیست ازم مخفی بشی.
با اتمام جملش پوزخندی زد و طی یک حرکت بوسه ای روی لبت زد
÷نگران نباش بیبی گرل. نمیزارم خیلی درد بکشی...
- ۳۲۳.۸k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط