پارت ۵(افسر داتسون و کیم تهیونگ)

کل شبو بیدار بودم و چشم رو هم نزاشتم
هم خوابم نمیومد و هم کنار تهیونگ نمیتونستم بخوابم
پس بیدار موندم
الانم ساعت هشت صبحه و اون هنوز خوابه
تو این مدت سرمو رو زانو هام گذاشته بودم ولی نخوابیده بودم
اما بعد سرمو بلند کردم
دیدم هوا روشن شده و گنجشکا جیک جیک میکنن
چرخیدم سمت تهیونگ که هنوز خواب بود
یکی از دستاش رو پیشونیش و دست دیگه رو شکمش بود
وقتی داشتم به صورتش نگاه میکردم یه لحظه همه چی از ذهنم پاک شد
کل حواسم به زیباییش رفت
پوستش مثل برف سفید و صاف بود
روی بینیش یه خال کوچیک داشت و چشای خمارش بسته بود
تو همین فکرا بودم که یهو بیدار شد
زود صورتمو اونور کردم
تهیونگ بلند شد و نشست
بعد صداشو صاف کرد و گفت:
صب بخیر اِلا خانوم ظاهرا شب نخوابیدی
_با وحشی بازیای دیشب تو حتما میخوابیدم
خندید و گفت:
وحشی بازی من؟مثه اینکه تو زدی زیر فَکم،تازه با یه شیشه قصد جونمو کرده بودی
_اونا همش واسه دفاع از خود بود
همینطور که به سمت کمدش میرفت گفت:
من که قرار نیست بهت آسیب بزنم،دفاع واسه چی؟
دیگه جوابشو ندادم و برای چند دقیقه سکوت فضای اتاقو گرفت
بعد دوباره تهیونگ گفت:
من میرم دوش بگیرم تو هم برو پایین صبحونه بخور،در بازه
بعدم رفت حموم
باورم نمیشد انقد راحت رفتار میکنه
پس منم گفتم اوکیه دیگه و بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون
وااایییی خیلی خفن بود
یه خونه ی فوق العاده بزرگ و شیک با کلی خدمه و بادیگارد
همینطور که دهنم از این همه عظمت باز مونده بود از پله ها اومدم پایین
نگاه همه به طرفم اومد
بعد دو تا از خدمتکارا بدو بدو سمتم اومدن
یکیشون که جوون تر بود گفت:
صبح بخیر اِلا خانوم بفرمایید همراه من بریم تو سالن غذاخوری صبحونتون حاضره
سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم:
_این همه خدمتکار فقط واسه یه نفر؟
بعد اونیکی خدمتکاره جواب داد:
نه سه نفرن..ولی احتمالا شما هنوز با دوستای آقای کیم آشنا نشدید
با تعجب نگاهشون کردم که گفتن:
بفرمایید با ما بیاین سر میز صبحونه هستن
دنبالشون راه افتادم و بعد از کلی راه رفتن رسیدیم به اون سالن
در رو برام باز کردن و من رفتم داخل
یه میز خیییلی بزرگ با کلی چیز میز روش فقط برای چهار نفر اونجا بود که دو تا مرد دورش نشسته بودن
یکیشون یه استایل گنگ با کلی تتو داشت و اونیکی استایلش بیشتر مردونه بود و موهاشم یکم بلند گذاشته بود
پسری که تتو داشت وقتی منو دید گفت:
او سلام اِلا خانوم خوشحالم میبینمتون من جونگ کوکم دوست تهیونگ
_سلام خوشبختم
جونگ کوک بعد از حرفش مشغول صبحونه خوردن شد
اینبار اونیکی دوست تهیونگ برعکس جونگ کوک که خیلی خون گرم صحبت کرد با لحن جدی تر گفت:
منم مین هو ام
_خوشبختم
نشستم سر میز
پایان پارت پنج،بچه ها لایک کنید مرسیییی
دیدگاه ها (۰)

اجبار به بدبختی پارت ۴۷

پارت ۳۸

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

پارت ۴۲

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty twoویوی تهیونگ :صبح با صد...

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

---# 🔥 𝐁𝐀𝐙𝐈-𝐄 𝐀𝐓𝐀𝐒𝐇 🔥### ━━━━ ﴾ بازی آتش ﴿ ━━━━**◈ پارت ۱ ◈*...

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط