رمان سوکوکو 4
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 4:
«21فوریه ویو چویا»
+ صبح شده..؟
رو میز خوابم برده بود. بلند شدم پنجره رو باز کردم یخورده هوا بخورم که رییس اومد تو دفترم.
+ رییس با من کاری داشتید؟
- اوو چویا.. چند بار اومدم خواب بودی. حتما بخاطر دیروز خیلی خسته شدی.
+ نه رییس من، برای سازمان هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم..
- خوبه..چون یذره شک داشتم بهت بگم یا نه.
+ چیزی شده؟
- چویا.. برات یه ماموریت خیلی خیلی مخفیانه دارم. چند سال پیش یه سازمان خلافکار توی شهر بود به اسم افعی سرخ که رو دست همه سازمان های جنایتکار بلند شده بود. من با یکی از دوستای قدیمیم تونستیم اونارو تا چند سال دور نگه داریم ولی اونا دوباره کارشونو شروع کردن. الان توی توکیو اند و رهبرشون یه فرد با موهبت قدرتمندیه. برای شروع کارشون از یکی از باند های خلافکار یه پسری رو برای جمع کردن گزارشات خریدن به اسم آنتونی ولی افراد ما فعلا پسر رو مخفیانه گرفتنش تا ما بتونیم اونجا نفوذ کنیم.
سرشو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: چویا..میدونم خیلی خطرناکه و ممکنه که..
+ قبول میکنم رییس. نگران نباشید. فقط بگید باید چیکار کنم.
- خب.. یکی از جاسوسای بین مرزی بهم خبر داده که اونا برا سازمان ما نقشه کشیدن. تا ده روز دیگه قراره اون پسره برسه توکیو پس باید تا ده روز دیگ بری اونجا و از کاراشون سر در بیاری.
+ اسمی چیزی از رهبرشون نداری؟
- کاتازاکی میرای رهبرشونه. اسم موهبتش هم نوازش یخزده اس ولی درست نمیدونیم چیه. محض احتیاط نباید زیاد نزدیکش بشی. باید اعتمادشو جلب کنی و در ضمن چویا..
+ بله، میدونم.. موهبت اونا قویه و من باید مراقب خودم باشم و زنده برگردم.
بهم نگاه کرد و با لبخند سرشو تکون داد. داشت از دفتر میرفت بیرون که یه لحظه برگشت و بهم گفت: راستی، یه پرونده درمورد کاتازاکی داریم که توی بخش اسناده. میتونی بری و بخونیش شاید یه کمکی بکنه بهت.
«1 مارس، ویو چویا»
وسایلمو جمع کرده بودم و رفتم سازمان تا یه نگا به پرونده کاتازاکی بندازم.
+ ای بابا پس کجاست؟! اصن همچین پرونده ای اینجا نیست. پس رییس چی میگفت! شاید یه نفر اونو دزدیده. ولی اخه هیچکس نیومده به... صبر کن ببینم
(با داد): دازااااااای...
«21فوریه ویو چویا»
+ صبح شده..؟
رو میز خوابم برده بود. بلند شدم پنجره رو باز کردم یخورده هوا بخورم که رییس اومد تو دفترم.
+ رییس با من کاری داشتید؟
- اوو چویا.. چند بار اومدم خواب بودی. حتما بخاطر دیروز خیلی خسته شدی.
+ نه رییس من، برای سازمان هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم..
- خوبه..چون یذره شک داشتم بهت بگم یا نه.
+ چیزی شده؟
- چویا.. برات یه ماموریت خیلی خیلی مخفیانه دارم. چند سال پیش یه سازمان خلافکار توی شهر بود به اسم افعی سرخ که رو دست همه سازمان های جنایتکار بلند شده بود. من با یکی از دوستای قدیمیم تونستیم اونارو تا چند سال دور نگه داریم ولی اونا دوباره کارشونو شروع کردن. الان توی توکیو اند و رهبرشون یه فرد با موهبت قدرتمندیه. برای شروع کارشون از یکی از باند های خلافکار یه پسری رو برای جمع کردن گزارشات خریدن به اسم آنتونی ولی افراد ما فعلا پسر رو مخفیانه گرفتنش تا ما بتونیم اونجا نفوذ کنیم.
سرشو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: چویا..میدونم خیلی خطرناکه و ممکنه که..
+ قبول میکنم رییس. نگران نباشید. فقط بگید باید چیکار کنم.
- خب.. یکی از جاسوسای بین مرزی بهم خبر داده که اونا برا سازمان ما نقشه کشیدن. تا ده روز دیگه قراره اون پسره برسه توکیو پس باید تا ده روز دیگ بری اونجا و از کاراشون سر در بیاری.
+ اسمی چیزی از رهبرشون نداری؟
- کاتازاکی میرای رهبرشونه. اسم موهبتش هم نوازش یخزده اس ولی درست نمیدونیم چیه. محض احتیاط نباید زیاد نزدیکش بشی. باید اعتمادشو جلب کنی و در ضمن چویا..
+ بله، میدونم.. موهبت اونا قویه و من باید مراقب خودم باشم و زنده برگردم.
بهم نگاه کرد و با لبخند سرشو تکون داد. داشت از دفتر میرفت بیرون که یه لحظه برگشت و بهم گفت: راستی، یه پرونده درمورد کاتازاکی داریم که توی بخش اسناده. میتونی بری و بخونیش شاید یه کمکی بکنه بهت.
«1 مارس، ویو چویا»
وسایلمو جمع کرده بودم و رفتم سازمان تا یه نگا به پرونده کاتازاکی بندازم.
+ ای بابا پس کجاست؟! اصن همچین پرونده ای اینجا نیست. پس رییس چی میگفت! شاید یه نفر اونو دزدیده. ولی اخه هیچکس نیومده به... صبر کن ببینم
(با داد): دازااااااای...
- ۱۲.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط