{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹²
اروم عقب کشید و بلند شد، سعی داشت سرخی گونه هاش رو پنهان کنه.
+بهتره برگردیم، خیلی دیر شده..
_باشه اما..چرا انقد اصرار داری زودتر برگردیم؟ ممکنه زیاد این فرصت که بخوام با دختر کوچولوم وقت بگذرونم پیش نیاد.
+ ...
_بیا بشین..
با دستش اروم به کنارش زد و با لبخند نرمی به او خیره بود. او دوباره سرجاش نشست، آستین لباسشو تا مچ دستش سعی میکرد پایین تر بکشه. مشخص بود پاها و دستای ظریف برهنه اش یخ زده.
_میدونستم که شب قراره خنک بشه هوا.. میخواستم بگم دامن نپوشیا.
اروم از جاش بلند شد.
_بیا بریم داخل ماشین
+خودت گفتی بمونیم!
_اره ولی داری یخ میزنی بچه، نمیخوام سرما بخوری
+من خوبم
_عه؟ چیشد یهو اصرار کردنات برای رفتن فراموش شد؟
با شنیدن این حرف سریع بلند شد و به سمت ماشین دوید. تهیونگ بلند خندید و پشت سرش رفت و بلند گفت: «فرار نداریمااا»
اون شب گذشت و خاطرهٔ خوبه به یاد موندنی ای برای جفتشون شد. جسیکا برای اولین بار حس عجیبی داشت. حس یه هیجان خاصی رو که دست خودش نبود. تهیونگ تو این چند ماهه که به عنوان سرپرستش هست، پاشو تو کلاب یا پارتی ای و هرجایی که قبلا به عنوان سرگرمی و اوقات فراغتش میگذروند، نمیزاره. نه اینکه الان همهٔ اوقاتش با جسیکا پر بشه، اما واقعا تاثیر زیادی ام روش گذاشته. بنظرش خیلی گوگولی و دوست داشتنیه و این باعث میشه تهیونگ به غیر از کنار اون بودن به چیز دیگه ای فکر نکنه.
صبح قبل از رفتن به شرکت، یه نگاهی به داخل اتاق او انداخت و لبخند ارومی به جسم خوابیده اش زد.
راننده اش او را به سمت شرکتش برد. گوشیشو چک کرد.. اوه! ۵ تماس بی پاسخ از جونگ کوک!
از کنجکاوی ابروهاش درهم رفت و زنگ زد.
«پس تو کجایی تهیونگ؟ زنگ میزنم چرا جواب نمیدی؟»
"تو راه شرکتم، بعدا بیا داخل دفترم..فعلا."
بعد از رسیدن، یک ساعت بعد جونگ کوک با جدیت وارد اتاقش شد و به دیوار تکیه داد.
_خب؟
&بحث بحثه یه پاچه عقله که متاسفانه تو نداری
یه ابروشو بالا انداخت.
_من ندارم؟ بابته؟!
&آخه مرد حسابی، هزار بار بهت گفتم وقتی جنبه اشو نداری با همون ظاهر ژولی و گیجیت نرو بیرون... بیا حالا نتیجه اش هم ببین..
_کوک چی داری میگی؟ چرا انقد لقمه رو میپیچونی؟
&ساده اس رفیق.. که بهترین باند مافیایی کره یهو بخواد بزنه ی...
و با صدای زنگ گوشیه تهیونگ حرفش نصفه موند. شمارهٔ مدرسهٔ جسیکا بود. یه نگاه به کوک کرد و جواب داد. «چی؟ کی اینکارو کرده؟»
بلند شد سوئیچ هاشو برداشت و تماسو قطع کرد.
_تا من برگردم شرکتو مدیریت کن و حواست باشه، امروز یه نفر برای مصاحبه میاد اگه نرسیدم به جا من تو مصاحبه کن.
&چی شده؟
_بزودی میفهمم
_
+اقای مدیر! آدمی نیستم وقتی کسی به من بی احترامی ای میکنه ساکت بشینم!
•وقتی از عمد نبوده چه بی احترامی ای؟!
از حرص خندیدم.
+باورم نمیشه که یه ادم میتونه انقد بی شخصیت باشه.
دختره از عصبانیت صداش به جیغ تبدیل شد.
•بی شخصیت خودتی و هفت جد و ابادت!
دست به سینه تکیه دادم و نیشخند زدم، سمتش برگشتم، چشمک ریزی زدم.
+حداقل به یه چیزی توهین کن که داشته باشمش جیگر.
◈بسه دیگه!! هی هیچی نمیگم جفتتون واسه هم پرو بازی در نیارید. باورم نمیشه که بهترین مدرسهٔ نمونهٔ دولتی انقدر دانش اموزای بی ادب داشته باشه!

یوری و جونگ وو بیرون از دفتر مدیر ایستاده بودند. یوری از حرص دست به سینه اخم کرده بود.
ی«واقعا دلم میخواد اون دختره لونا رو پاره کنم!
جونگ وو خندید و کنار به دیوار تکیه داد، موهاشو اروم تکون داد.
ج«اوه اوه یوری جون حالا یه وقت اشتباهی منو پاره نکنی..
ی«ببند دهنو.. لاشی
چشم غره ای رفت. جونگ وو با تعجب و خنده اروم با پا زد به پهلوش.
ج«من لاشی ام آشغال؟!!

از سر راهم برید کنار.
جفتشون سر هاشونو با صدای کلفت و جدیه تهیونگ برگردوندن. یوری تند تند پلک زد.
ج«شما؟
ی«جونگ وو بیا کنار...
از بازوش گرفت و محکم از جلو در کشیدش کنار و تهیونگ بدون هیچ حرفی با جدیت وارد دفتر شد. مدیر سریع از جاش بلند شد.

◈آقای کیم خوش اومدید!
جلوتر اومد و کنار صندلیه جسیکا ایستاد، یه دستشو به نشونهٔ حمایت رو شانهٔ او گذاشت و روبه مدیر گفت:
_مشکل چیه؟
•عزیزم ور میداری شماره دوست پسرتو به مدیر میدی؟ اینجوری باشه منم بلدم زرنگ بازی در بیارما
+چی زر میزنی دوست پسر چیه؟ بخدا یذره دیگه ادامه بدی پا میشم بقیهٔ موهاتم میکنم!
•تو غلط میکنی!!
تهیونگ شونهٔ ات رو فشار داد و همچنان خونسرد به مدیر نگاه میکرد.
◈لونا! کافیه دیگه... جسیکا با شمام هستما
_به جای گفتن این حرفا درست بگو ببینم این خانوم جسیکای منو چه اذیتی کرده؟
◈نه نه اشتباه متوجه شدید فکر کنم
داخل کلاس لونا در حالی که با جسیکا صحبت میکرده، اتفاقی چند قطره از شیر کاکائوش روی دامن جسیکا ریخته میشه و...
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دوم p.25 (روایت از زبان ا.ت...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت 2ا.ت لباس هایش را پوشید ولی احساس می‌کرد که خیلی ساده ا...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط