P.²

(ا.ت)
بعد از گشت و گزار الکی و گم شدن تو یکی از بازار های بزرگ سئول،بلاخره تونست برگرده محله خونش.گشنش شده بود و همین طور که قدم میزد،چشمش به رستوران ساده ای که توی نزدیکی های خونش بود افتاد.بعد از وارد شدن به رستوران و سفارش غذا،بیرون رفت تا یکم دوباره قدم بزنه..هوای سئول فوق‌العاده بود..نیم نگاهی به ساختمان رو به روش که ماشین لوکس و مشکی رنگی از پارکینگ بیرون اومد کرد.در پارکینگ پشت سرش خود به خود بسته شد و با نگاهش ماشین رو تا انتهای خیابون دنبال کرد و بعد محو شد..ثروت واقعا خوب چیزیه
.کمی بعد نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و با فکر سفارشی که داده به سمت رستوران رفت..درو که باز کردم گرمای رستوران به تنش نشست..به سمت پیشخوان رفت که دو تا پسر رو دید..حدس زد منتظر سفارششون هستن..زیر چشمی نگاهی بهشون انداخت و با دیدن ماسکشون ابرو هاش بالا پرید..کدوم آدم عاقلی تو این هوای گرم سئول ماسک میزنه..«اره حتما یه مرگشون هست خب به من چه»..یکم بعد به صندق گفت:آقا سفارش من آماده نشد؟!!
&:بفرمایید سفارشتون...
(جیمین)
همین طور که با جونگکوک حرف میزد صدای لطیفی رو کنار گوشش شنید..وقتی نیم‌رخش رو دید به انسان بودن اون دختر شک کرد.زیبایی عجیبی داشت که چشمش رو به خودش گرفته بود.انگار متوجه نگاه کردنش شده بود چون وقتی حساب کرد برگشت و باهاش چشم و چشم شد.وبعد با نگاه سردی ازش چشم گرفت و با تعظیم و تشکر کوتاهی از صندوق دار از رستوران رفت بیرون.
با صدای جونگکوک به خودش اومد.غذا هارو کمکش گرفت و همراهش از رستوران بیرون رفت..جونگکوک کنارش از تمرین ها و کنسرت تعریف میکرد و اونم تو فکر چشم های دختری بود که سرمای وجودش به عمق چشماش نفوذ کرد و تصویری از کابوس های دوسال پیش رو جلوی چشم هاش زنده کرد..تصویری از مرگ یک دختر با همون چشم ها و همون نگاه..و دوباره حس آشنایی که دلهره عجیبی به تنش می انداخت.
-
(ا‌.ت)
صبح که از خواب بیدار شد..ساعت ده و خورده ای بود..مثلا میخواست سحر خیز باشه..دیشب از میا پیام گرفته بود که براش یه شغل خفن پیدا کرده..و یه قرار گذاشته تا برن درباره این شغل به قول میا خفن طور حرف بزنن..و خب الان ساعت از ده هم گذشته بود..در عرض بیست دقیقه سریع حمام رفت و آماده شد و بدون خوردن صبحانه از خونه زد بیرون..
(جیمین)
امروز از ساعت هشت صبح تمرین داشتن...میتونست بگه از دیروز تا الان چهل بار این حرکتو تمرین کرد تا بتونه سریع اجراش کنه..خیس عرق شده بود.دستی توی موهاش کشید و یکم از آب توی بطری خورد...دوباره گشنش شده بود..رژیم گرفته بود اما پسرا میگفتن که خیلی به خودش سخت نگیره...و خب یه کوچولو غذا که عیبی نداره..بعد از تقریبا چهل دقیقه که البته نیم ساعتش به خاطر راضی کردن مربی بود رفت رستوران روبه رویی..نمیدونست چرا دوباره یاد دختر شب قبل افتاد.چشماش...خیلی براش آشنا بود..هنوز اون نگاه سردش رو یادش بود.«خب بهرحال مهم نیس».از فکرش بیرون اومد و غذاش رو سفارش داد..چند مین بعد که غذاش حاظر شد اومد بیرون..عجب هوایی!توی پیاده رو قدم میزد که چشمش به پارک محله ای افتاد.‌.روی نیمکت روبه روی وسایل بازی نشست..چقد حس خوبی میده..پارک خلوت و یک باد ملایمی میومد..همین که در غذا رو باز کرد یه باد خیلی شدیدی اومد که کلی خاک و برگ هم همراهش جابجا شد.«ای تف تو این شانس»تو ذهنش گفت و چشماشو بست تا در معرض آسیب های باد و خاک قرار نگیره اما وقتی که باد تموم شد و غذاش رو نگاه کرد، تقریبا میشه گفت اشک تو چشماش جمع شد..

«منتظر حمایت گرمتون هستم..🌊.»
دیدگاه ها (۷)

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰²پشت بوته ای قایم شده...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختره داره ولی یه روز .‌....

꧁عمارت عشق꧂Part number 34نگاهی به تن بیجون هینا انداخت._«تما...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

پارت ۲۶

سه روز بعد قهر واقعی💔سه روز گذشته بود تو باهاش حرف میزدی،اما...

سورا و رین

رومان عشق پنهانی (پارت4)

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط