P4

P4

---

باکوگو که تمام شب رو بالای سر میدوریا بیدار مونده بود، دیگه توان مقاومت در برابر خواب رو نداشت. سرش رو به دیوار تکیه داد و پلکاش آروم‌آروم بسته شدن. هوای اتاق بیمارستان ساکت بود و تنها صدای دستگاه‌ها به گوش می‌رسید.

یک دفعه، صدای بوق ممتد دستگاه قلب سکوت رو شکست. باکوگو با وحشت از خواب پرید، نگاهش رو به سمت دستگاه قلب چرخوند و با دیدن خطوط صاف روی نمایشگر، قلبش فرو ریخت. یک لحظه‌ احساس کرد زمان متوقف شده.

**باکوگو (با صدای وحشت‌زده):** "نه... نه... امکان نداره... دکو؟!"

نگاهش رو سریع به سمت تخت میدوریا دوخت، اما چیزی که دید، اون رو تو جای خودش میخکوب کرد.میدوریا سالم بود و با چشمایی پر از تعجب به دستگاه نگاه می‌کرد.

**میدوریا (با گیجی):** "کاچان؟ چی شده؟ چرا این دستگاه بوق می‌زنه؟"

باکوگو باشدت نفس می‌کشید و سردی عرق روی پیشونیش رو حس می‌کرد. نمی‌تونست چیزی بگه. همون لحظه، در اتاق با صدای بلندی باز شد و چندتا پزشک باسرعت وارد شدن. اونا با عجله به سمت دستگاه قلب رفتن و بعد از نگاهی سریع به وضعیت میدوریا، خشکشون زد.

یکی از پزشکا، که نگاه دقیق‌تری به دستگاه داشت، لبخندی زد و گفت:

**پزشک:** "آها، این دستگاه اشتباه شده. پروب روی قلب بیمار نیست و جابه‌جا شده."

باکوگو که هنوز تو شوک بود، دستش رو آرام روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید. چشماش رو یک لحظه‌ بست و سعی کرد خودش رو آروم کنه. ولی احساس می‌کرد این چند ثانیه براش به‌اندازه چند ساعت گذشته؛ چند ساعت پر از استرس، ترس و کابوسای لحظه‌ای از دست دادن میدوریا.

باکوگو به پزشکا نگاه کرد که داشتن دستگاه رو تنظیم می‌کردن، بعد سرش رو به سمت میدوریا چرخوند. میدوریا با چهره‌ای آروم و خندان به اون خیره شده.

**میدوریا (با صدای نرم):** "کاچان، چرا اینقدر رنگت پریده؟ همه چی خوبه، نه؟"

باکوگو لبخند کمرنگی زد و سرش رو تکون داد.

**باکوگو:** "آره... فقط یه لحظه فکر کردم که..."

حرفش رو ادامه نداد. نمی‌خواست ترسش رو نشون بده. باکوگو روی صندلی کنار تخت نشست و دستی به موهای میدوریا کشید.

**باکوگو (با صدای آروم):** "خوبه که سالمی. قول بده دیگه هیچ‌وقت من رو این‌طوری نترسونی."

---

اینم از پارت امروز خوشحال میشم نظرتون رو بگین😊
دیدگاه ها (۱۱)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

از دشمنان تا عاشقان

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت ۶۲

سناریو باکودکو

درخواستی

رمان یک نیمکت فاصله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط