از دشمنان تا عاشقان
پارت ۱۱
یاه یاه یاه
۳.
۲.
۱.
اکشننن🥹🤣
شب هنوز همانقدر سرد بود.
دستگاه کنار تخت، با ریتم آرامش بوق میزد.
بوق…
بوق…
بوق…
کیانا سرش را روی تخت گذاشته بود.
خوابش نبرده بود—فقط خسته بود.
انگشتهایش هنوز دور دست مایکی حلقه شده بود، انگار اگر رهایش کند، او واقعاً از بین میرود.
چند ساعت گذشته بود.
پزشکها گفته بودند باید صبر کند.
صبر…
اما هیچکس نگفته بود صبر کردن اینقدر درد دارد.
کیانا آرام زمزمه کرد:
«میدونی… وقتی بیدار شی، من قراره خیلی دعوات کنم.»
لبخند کوچکی زد، اما چشمهایش خیس بود.
«چون تو همیشه قول میدی و بعد خودتو به دردسر میندازی.»
هیچ جوابی نیامد.
کیانا سرش را بالا آورد و به صورت مایکی نگاه کرد.
همان صورت آشنا…
همان موهای بههمریخته…
اما چیزی فرق داشت.
خیلی آرام.
خیلی… بیحرکت.
بوق دستگاه ناگهان ریتمش عوض شد.
بوق ————
عسل اول نفهمید.
بعد سرش را چرخاند.
خط روی مانیتور صاف شده بود.
کاملاً صاف.
«نه…»
صدایش خیلی آرام بود.
در باز شد و پزشکها سریع وارد شدند.
«خانم، لطفاً عقب—»
اما کیانا دست مایکی را رها نکرد.
«نه… نه نه نه… صبر کن…»
یکی از پزشکها شروع به احیا کرد.
صداها در اتاق پیچید.
«شارژ!»
«دوباره!»
بدن مایکی کمی تکان خورد.
اما مانیتور دوباره همان خط صاف را نشان داد.
زمان برای کیانا متوقف شده بود.
او فقط به صورت مایکی نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد…
پارت بعد یک هفته دیگه
و راستی حمایت ها خیلی کم شده و ویس خیلی خلوت شدههههه💔😍
یاه یاه یاه
۳.
۲.
۱.
اکشننن🥹🤣
شب هنوز همانقدر سرد بود.
دستگاه کنار تخت، با ریتم آرامش بوق میزد.
بوق…
بوق…
بوق…
کیانا سرش را روی تخت گذاشته بود.
خوابش نبرده بود—فقط خسته بود.
انگشتهایش هنوز دور دست مایکی حلقه شده بود، انگار اگر رهایش کند، او واقعاً از بین میرود.
چند ساعت گذشته بود.
پزشکها گفته بودند باید صبر کند.
صبر…
اما هیچکس نگفته بود صبر کردن اینقدر درد دارد.
کیانا آرام زمزمه کرد:
«میدونی… وقتی بیدار شی، من قراره خیلی دعوات کنم.»
لبخند کوچکی زد، اما چشمهایش خیس بود.
«چون تو همیشه قول میدی و بعد خودتو به دردسر میندازی.»
هیچ جوابی نیامد.
کیانا سرش را بالا آورد و به صورت مایکی نگاه کرد.
همان صورت آشنا…
همان موهای بههمریخته…
اما چیزی فرق داشت.
خیلی آرام.
خیلی… بیحرکت.
بوق دستگاه ناگهان ریتمش عوض شد.
بوق ————
عسل اول نفهمید.
بعد سرش را چرخاند.
خط روی مانیتور صاف شده بود.
کاملاً صاف.
«نه…»
صدایش خیلی آرام بود.
در باز شد و پزشکها سریع وارد شدند.
«خانم، لطفاً عقب—»
اما کیانا دست مایکی را رها نکرد.
«نه… نه نه نه… صبر کن…»
یکی از پزشکها شروع به احیا کرد.
صداها در اتاق پیچید.
«شارژ!»
«دوباره!»
بدن مایکی کمی تکان خورد.
اما مانیتور دوباره همان خط صاف را نشان داد.
زمان برای کیانا متوقف شده بود.
او فقط به صورت مایکی نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد…
پارت بعد یک هفته دیگه
و راستی حمایت ها خیلی کم شده و ویس خیلی خلوت شدههههه💔😍
- ۸.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط