تکاپو پارت 15 = رادارِ انسانی و بازیِ سایه‌ها

فضای کانال‌های تهویه، حالا مثل یک سیاهچاله‌ی تنگ و ترسناک بود. صدای فلزِ لوله‌ها که زیر وزنِ آن‌ها جیرجیر می‌کرد، مثل صدای جیغِ یک موجود زنده در سکوت شب به گوش می‌رسید.

مرد مشکوک، با مهارتی باورنکردنی، در لوله‌ی مقابل آن‌ها حرکت می‌کرد. او نه تنها صدا نمی‌داد، بلکه حتی حتی نفس کشیدنش هم شنیده نمی‌شد. او یک حرفه‌ای بود؛ یک شکارچی که می‌دانست طعمه‌هایش دقیقاً کجا پنهان شده‌اند.

دامیان، در حالی که لبه‌ی لوله را با دست گرفته بود و سعی می‌کرد لرزشِ بدنش را کنترل کند، به آنیا خیره شد. «آنیا، وضعیت چطوره؟ اون کجاست؟»

آنیا چشمانش را بست. او تمام تمرکزش را روی جمع کردنِ امواجِ ذهنیِ آن مرد گذاشت. او نباید فقط به حرکتِ فیزیکی او توجه می‌کرد، بلکه باید به «تصاویر ذهنی» او دقت می‌کرد. او باید می‌فهمید آن مرد در ذهن خود، کدام پیچ و خم را تصور می‌کند.

ناگهان، آنیا با چشمانی نیمه‌باز، پچ‌پچ کرد: «دامیان! بکی! از این مسیر نرید! باید همین الان برگردیم و از پیچِ سمتِ راست، اون یکی مسیرِ باریک رو بگیریم!»

دامیان با تعجب نگاه کرد. «اما اون مسیر خیلی طولانی‌تره و به سمتِ انبارِ قدیمی می‌ره! چرا باید از اونجا بریم؟»

«فقط انجامش بدید!» آنیا با لحنی که حتی دامیان را هم کمی ترساند، گفت. «فقط بدوید!»
بکی که داشت از ترس گریه می‌کرد، با لرزش پرسید: «آنیا… چرا؟ ما داریم دور خودمون می‌چرخیم؟»
آنیا چیزی نگفت. او نمی‌توانست بگوید: «چون اون مرد توی ذهنش داره نقشه‌ی این مسیر رو می‌کشه و اگه ما از اینجا بریم، اون دقیقاً می‌دونه ما کجا هستیم!» او نمی‌توانست اعتمادِ آن‌ها را با این رازِ عجیب به خطر بیندازد.

آن‌ها با سرعت در مسیرهای پرپیچ و خم خزیدند. دامیان با دقتِ یک فرمانده، مسیر را مدیریت می‌کرد و بکی هم با چراغ‌قوه‌ای که حالا با کمترین نور روشن بود، راه را کمی باز می‌کرد.
در حالی که آن‌ها به سمت انبار قدیمی می‌رفتند، آنیا دوباره تمرکز کرد.
«…باید اون‌ها رو توی اون گوشه‌ی بن‌بست گیر بندازم… اون لوله‌ی شکسته… وقتی از اون رد بشن، می‌تونم راه فرارشون رو ببندم…»
این‌ها افکارِ مرد بود! آنیا با وحشت متوجه شد که او در حال طراحی یک تله برای آن‌هاست.
«دامیان! زود باش!» آنیا فریاد زد (البته در حد پچ‌پچ). «باید از اون مسیرِ بن‌بست رد بشیم و سریع خودمون رو به اون دریچه‌ی خروجیِ بالای سقف برسونیم! اون مرد داره میاد سمتِ ما، اما از مسیرِ اصلی نه، از زیرِ پای ما!»
دامیان، با اینکه هنوز از تصمیم‌های ناگهانی آنیا گیج شده بود، اما به حسِ ششمِ او اعتماد کرد. «بکی، ردیف کن! آنیا، تو فقط بگو کجا! ما پشتتیم!»
دیدگاه ها (۱)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

007-پنهان در مه - پارت ۷۶

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

عشقی حقیقی

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط