جادویی به نام عشق

تهیونگ سند رو کنار گذاشت و ات رو بیشتر به خودش چسبوند
تهیونگ:خب برای تنبه کجات رو ببوسم
ات آبرویی بالا داد وسعی کرد خجالتش رو نشون نده
تهیونگ: ام فکر کنم گردنت خوب باشه
ات:نه یه موقع کبود میشه برای جشن بد میشه
تهیونگ: خب ترقوه؟...نیشخند شیطانی...
تهیونگ کمی از پالتو رو کنار زد و دستی به ترقوه ات کشید و بعد به ات نگاه کرد تا جوابی بگیرد
..... تهیونگ شیطون شده.....
نکته:ات یه لباس آبی و زیبا پوشیده بود مه ترقوه هاش معلوم بود و روش یه کت پشمی
ات:نه ...درد داره
تهیونگ: میدونی که یه روزی همه جات توست من کبود میشه و این فقط یه پیش نمایشه
ات:اما درد داره خب تهیونگاا
تهیونگ: سعی می‌کنم کمتر دردت بیاد هوم یا اگه نمیخای جا های دیگه ای هم هست مثل لبات .....تهیونگ با لحن خماری گفت...پسرم تحریک شده چیکارش دارید.....
ات:باشه
تهیونگ سرش رو به سمت ترقوه ات برد و کیس مارک
کوچیکی روی ترقوه ات گذاشت اما بازم دل نکند و سمت ترقوه چپ ات رفت و شروع به بوسیدن کرد
ات:اح تهیونگ...اروم درد میاد ایی قرار بود یکی باشه
تهیونگ بعد از بوسه سرش را بالا اورد و دید که هر دو ترقوه ات کبود شد به ات گفت
تهیونگ: خب تموم شد اینم از تنبه شما
ات:ای تهیونگ خیلی بدی قرار بود یکی باشه
تهیونگ خب من چیکار کنم که نمیتونم در مقابل بوی تنت و پوست سفیدت خودم رو کنترل کنم
بنظرت وقتی یه فرشته جلوم نشسته می‌تونم جلوی خودم رو بگیرم که قورتش ندم؟
تهیونگ: دفه بعد سعی می‌کنم کم تر درد بیا البته قول نمیدم
ات:وایسا ببینم… تو… دیروز همین‌جا بودی، با همون لباس‌ها، همون عطر… ولی امروز انگار یه نفر دیگه شدی دیروز که چقدر مؤدب و باوقار بودی، همه چی رو با اجازه می‌خواستی، حتی یه نگاه اضافه. حالا چی شده که اینقدر… رگ مالکیتت زده بالا؟ انگار یهو تحریک شدی و می‌خوای منو قورت بدی!
تهیونگ : دلبری خانم هست که الان نمیتونم خودم رو کنترل کنم و این که باید رگ مالکیتم بزنه بالا کلی شاهزاده چشم پلشت اونجا هست اونا باید بدونن تو مال منی
ات خندید و گفت:تهیونگا خیلی خلی
بعد از چند مین که ات توی بغل تهیونگ بود
تهیونگ: هواست باشه به پسرایی مه امتحان رو ندی ها.
ات:باشه ...اینم محافظت شاهزاده از فرشته اش
تهیونگ: جدی می‌گم ات. این جشن فقط برای نمایش اقتدار نیست، بلکه برای نشون دادن اینه که تو کی هستی و چقدر برای من ارزشمندی. نمی‌خوام کسی جرأت کنه حتی یه نگاه چپ بهت بندازه
ات:میدونم تهیونگ.....تو هم به پرنسس های اونجا نگاه کنی گورت پایه خودته
تهیونگ: این چه حرفیه من اصلا کسی رو بجز تو نمیبینم
ات:واقعا؟
تهیونگ :معلومه آخه فرشته ای به این زیبایی و وقار دارم بعد تو رو با اون پرنسس هایی که جز اغواگری چیزی بلد نیستن عوض کنم
ات لبخندی زد و گف:اخ من قربون این زبونت برمم
تهیونگ خاست چیزی بگه مه یهو صدای کوبیده شدن در کالسکه رو شنید
خدمتکار:شاهزاده رسيديم
تهیونگ: علان میایم
ات پاشد و شروع کرد درست کردن لباس و موهاش
تهیونگ: خب بریم به همه نشون بدیم که تو مال کی هستی
ات:اوم
اونا میرن پایین تهیونگ دستش هنوز دور کمر ات بود
ات دگمه های کت رو تا گرفت بسته بود و موهاش رو روی کت انداخته بود
برف می‌بارید
ملکه از دور:بچه ها وایسید ماهم بیاین
جونگکوک پشت ملکه بود تغریبا با ما 1 متر فاصله داشتن که یه دختر اومد و پرید بغل جونگکوک
سو جین: کوکیی خیلی دلم تنگ شده بود
جونگکوک سوجین رو بیشتر بغل کرد و گف
جونگکوک: منم کوچولو ....با کی اومدی
سو جین: با ملکه و پادشاه
جونگکوک:ای من قربونت برم سرد که نبود
سوجین: نه هوا خوب بود
جونگکوک: عااا خب بزارم عرفی کنم بهترین دوستم و زنش
سوجین و ات تا همدیگه رو دیدن چشماشون گرد شد

یه کوچولو دیگه هست الان آپلود میکنم چون طولانی میشه ویسگون نمیزاره
دیدگاه ها (۴)

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

dark life = 27

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

سه پارتی✨ات بعد از یه روز خسته‌کننده بالاخره رفت حموم.همه‌چی...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

# قولی_که_شکست ###پارت ۷جونگکوک گفت :+ته ته پرا تنو این‌طوری...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط