........ پارت بیست و هفتم.......

پارت ۲۷ — چیزی که نباید می‌شنید

سوهی دیگر نتوانست همان‌جا بایستد.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

در را باز کرد.

صدای باز شدن در باعث شد هر دو مرد ساکت شوند.

یونگی سرش را بلند کرد.

جین‌وو هم با تعجب به سوهی نگاه کرد.

سوهی وارد اتاق شد.

چشم‌هایش پر از اشک بود.

— پس این بود؟

یونگی چیزی نگفت.

سوهی با صدای لرزان ادامه داد:

— چهار ساله دخترت با اون صحنه زندگی می‌کنه... و تو هیچ‌وقت به من نگفتی؟

یونگی آرام گفت:

— سوهی، این چیزی نیست که فکر می‌کنی.

— پس چیه؟!

صدایش بالا رفت.

— من فکر می‌کردم یونا فقط یه حادثه دیده! نمی‌دونستم...

صدایش شکست.

— نمی‌دونستم پدر خودش جلوی چشمش به یه نفر شلیک کرده.

یونگی فکش را منقبض کرد.

— من انتخاب دیگه‌ای نداشتم.

— شاید نداشتی!

سوهی اشکش را پاک کرد.

— ولی یونا داشت.

یونگی چیزی نگفت.

سوهی به سمتش رفت.

— اون بچه دو سالش بود، یونگی!

— می‌دونم.

— نه، نمی‌دونی!

سوهی با ناراحتی گفت:

— اگه می‌دونستی، چهار سال نمی‌ذاشتی با این ترس زندگی کنه.

جین‌وو آرام گفت:

— سوهی...

سوهی برگشت سمت او.

— تو هم می‌دونستی؟

جین‌وو سرش را پایین انداخت.

— آره.

— و تو هم سکوت کردی؟

جین‌وو جوابی نداد.

سوهی خندید؛ خنده‌ای پر از ناراحتی.

— همه‌تون می‌دونستید...

یونگی نزدیکش شد.

— سوهی، من فقط می‌خواستم ازش محافظت کنم.

— با پنهان کردن حقیقت؟

— با دور نگه داشتنش از این زندگی.

سوهی با تلخی گفت:

— و نتیجه‌ش چی شد؟

به سمت در اشاره کرد.

— دخترت هنوز وقتی صدای بلندی می‌شنوه گوش‌هاشو می‌گیره.

یونگی نگاهش را پایین انداخت.

سوهی چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام پرسید:

— اون کسی که مسیرت رو لو داده بود کی بود؟

چهره‌ی یونگی دوباره سرد شد.

— هنوز نمی‌دونم.

جین‌وو گفت:

— اما یه نفر می‌دونه.

سوهی به او نگاه کرد.

— کی؟

جین‌وو چیزی نگفت.

یونگی با نگاه هشداردهنده‌ای به او خیره شد.

اما سوهی این بار عقب نکشید.

— کی؟!

جین‌وو آرام گفت:

— یکی از آدم‌های قدیمی عمارت.

سوهی خشکش زد.

پس کسی که خیانت کرده بود، هنوز ممکن بود داخل همان عمارت باشد.

یونگی فوراً گفت:

— سوهی، از این موضوع دور بمون.

— نمی‌تونم.

— این دفعه جدی می‌گم.

— منم جدی می‌گم.

سوهی نگاهش کرد.

— تا وقتی نفهمم چه کسی باعث شد دخترت اون صحنه رو ببینه، دست نمی‌کشم.

یونگی چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد با صدایی سرد گفت:

— پس از این به بعد، هر قدمی که برداری، ممکنه خطرناک باشه.

سوهی بدون اینکه نگاهش را بدزدد، جواب داد:

— من از خطر نمی‌ترسم.

و از اتاق خارج شد.

اما چیزی که سوهی نمی‌دانست این بود که یکی پشت سرش ایستاده بود و تمام حرف‌هایشان را شنیده بود.

و آن شخص...

همان خدمتکاری بود که چهار سال پیش، چیزی درباره‌ی آن شب می‌دانست.

ادامه دارد..... 🌙

#فیک #رمان
دیدگاه ها (۰)

.....پارت هفدهم.....

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

پارت ۱۹۷

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط