فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❺❾




تمام مسیر تا خانه‌ی برادرم، هیچ‌کس حرفی نزد.

تهیونگ کنارم نشسته بود و مدام به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

یونگی چند بار با افرادش تماس گرفت، اما هیچ خبری پیدا نکرد.

بالاخره ماشین توقف کرد.

خانه از بیرون کاملاً ساکت بود.

پیاده شدیم.

من به سمت در دویدم.

«داداش؟!»

جوابی نیامد.

در باز بود.

و همین بیشتر از هر چیزی نگرانم کرد.

---

داخل خانه، همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود.

اما هیچ نشانی از درگیری شدید وجود نداشت.

روی میز، یک پاکت قرار داشت.

تهیونگ قبل از من آن را برداشت.

داخلش یک عکس بود.

برادرم در تصویر روی صندلی نشسته بود.

کنارش یک ساعت دیجیتال دیده می‌شد.

روی عکس نوشته شده بود:

«هنوز وقت داری.»

تهیونگ عکس را پایین آورد.

«زنده‌ست.»

با نگرانی پرسیدم:

«از کجا می‌دونی؟»

«چون اگه می‌خواستن بهش آسیب بزنن، این عکس رو نمی‌فرستادن.»

یونگی گفت:

«یا می‌خوان ما این‌طور فکر کنیم.»

تهیونگ جواب داد:

«پس باید فرض کنیم هر دو حالت ممکنه.»

---

ناگهان تلفن من زنگ خورد.

شماره ناشناس.

دستم لرزید.

تهیونگ گفت:

«جواب نده.»

اما من دکمه‌ی پاسخ را زدم.

«الو؟»

صدای برادرم آمد.

«ا/ت...»

چشم‌هایم پر از اشک شد.

«کجایی؟»

«من... نمی‌دونم.»

صدای دیگری از دور شنیده شد.

برادرم سریع گفت:

«فقط به تهیونگ بگو—»

تماس قطع شد.

«داداش؟!»

هیچ جوابی نبود.

تهیونگ گوشی را از دستم گرفت.

«پیداش می‌کنیم.»

---

یونگی مشغول بررسی تماس شد.

چند لحظه بعد گفت:

«مکان تماس رو دارم.»

تهیونگ پرسید:

«کجاست؟»

«یه ساختمان صنعتی خارج شهر.»

تهیونگ بدون مکث گفت:

«بریم.»

من جلو رفتم.

«منم میام.»

«نه.»

«تهیونگ—»

«این بار نه.»

«اون برادر منه.»

تهیونگ چند ثانیه به من نگاه کرد.

«و من نمی‌خوام جلوی چشم تو اتفاقی براش بیفته.»

سکوت کردم.

او ادامه داد:

«اگه خطری باشه، اول من جلو می‌رم.»

---

به ساختمان رسیدیم.

در اصلی نیمه‌باز بود.

یونگی وارد شد.

چند لحظه بعد گفت:

«اینجا خالیه.»

تهیونگ جلو رفت.

روی زمین یک تلفن افتاده بود.

گوشی برادرم.

تهیونگ آن را برداشت.

صفحه روشن شد.

یک فایل صوتی جدید وجود داشت.

آن را پخش کردیم.

صدای مردی پخش شد:

«تهیونگ، اگر این صدا رو می‌شنوی، یعنی بالاخره رسیدی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

صدا ادامه داد:

«تو دنبال صفحه‌ی آخر B-17 هستی.»

مکث.

«اما چیزی که نمی‌دونی اینه که اون صفحه اصلاً یک سند نیست.»

یونگی اخم کرد.

«پس چیه؟»

صدا جواب داد:

«یک اسم.»

فایل قطع شد.

---

من به تهیونگ نگاه کردم.

«چه اسمی؟»

او جواب نداد.

یونگی گفت:

«باید بفهمیم.»

ناگهان صدای پیام آمد.

این بار روی گوشی برادرم.

پیام فقط یک جمله داشت:

«فردا، ساعت هشت. تنها بیا، تهیونگ.»

تهیونگ صفحه را خاموش کرد.

«نه.»

«چی؟»

«تنها نمی‌رم.»

یونگی گفت:

«پس چی کار می‌کنی؟»

تهیونگ به سمت در رفت.

«اونا فکر می‌کنن من مجبورم طبق قوانینشون بازی کنم.»

مکث کرد.

«اما نمی‌دونن من دیگه اون آدم سابق نیستم.»

---

وقتی برگشتیم، تهیونگ تمام شب مشغول بررسی پرونده‌ها بود.

من روی مبل نشسته بودم و به او نگاه می‌کردم.

هر چند دقیقه یک‌بار، صفحه‌ای را ورق می‌زد.

بالاخره گفتم:

«تهیونگ.»

سرش را بلند کرد.

«چی؟»

«اگه مجبور بشی بین پرونده و برادرم یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد پرونده را بست.

«برادرت.»

متعجب شدم.

«ولی B-17...»

«پرونده هرچقدر هم مهم باشه، ارزش جون یه آدم رو نداره.»

نگاهش روی من ثابت ماند.

«مخصوصاً وقتی اون آدم برای تو مهمه.»

برای لحظه‌ای چیزی نگفتم.

تهیونگ دوباره سراغ پرونده رفت.

اما این بار من متوجه چیزی شدم.

او شاید هنوز نمی‌خواست اسم احساسی را که نسبت به من داشت به زبان بیاورد...

اما رفتارش، بیشتر از هر اعترافی، حقیقت را نشان می‌داد.

نزدیک نیمه‌شب، یونگی وارد اتاق شد.

«تهیونگ.»

او سرش را بلند کرد.

«چی شده؟»

یونگی یک فایل را روی میز گذاشت.

«فکر کنم اسم رو پیدا کردم.»

تهیونگ فایل را باز کرد.

چند ثانیه بعد، چهره‌اش کاملاً تغییر کرد.

پرسیدم:

«چی شده؟»

تهیونگ به صفحه خیره مانده بود.

بالای فایل فقط یک نام نوشته شده بود:

«کیم تهیونگ»

اما زیر آن، یک جمله وجود داشت:

«موضوع شماره هفت، از ابتدا برای جانشینی رهبر شورای سایه انتخاب شده بود.»

یونگی آرام گفت:

«پس تمام این مدت...»

تهیونگ حرفش را قطع کرد.

«من فقط یه مهره نبودم.»

نگاهش را به من دوخت.

«اونا می‌خواستن من جای خودشون رو بگیرم.»

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

بعد تهیونگ فایل را بست.

«اما یه چیز رو نمی‌دونستن.»

«چی؟»

نگاهش سرد شد.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت نهم: انتخابسکوت اتاق سنگین شده بود.جونگ‌کوک به پیام روی...

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

عقد با رئیس مافیا پارت 29تهیونگ به تصویر متوقف‌شده روی دیوار...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط