«معشوق سابق» پارت بیست و شش

~~~

تک تک کلماتی که جیسونگ میخواند، مانند نمک روی زخمش پاشیده میشد.
در این نامه دو حقیقت را فهمیده بود، یک اینکه گلوریا تنها ۶ ماه زنده است و دو، اینکه فهمید قلبش بدون فلیکس نمیتپد.

جیسونگ هر چقدر به خط آخر نزدیک تر میشد، تن صدایش هم به مراتب پایین می آمد...می‌دانست الان ببر وحشی درون هیونجین از خواب بیدار میشود.
با خواندن آخرین خط نامه «نامه ای از لی فلیکس معشوق سابق» دستانش یخ کرد...سریعا نامه را روی میز رها کرد و کمی صندلی اش را به صندلی هیونجین نزدیک تر کرد.
رنگ پوست هیونجین شده بود مانند برف، دریغ از ذره ای رنگ و حس...چشمانش مات و مبهوت به نامه ی رها شده روی میز بود که با صدای جیسونگ به خودش آمد:

_رئیس؟...خوبین؟؟ خواهش میکنم آروم باشین...
+آخه چرا؟؟ چرا همیشه من باید اونی باشم که آسیب میبینه؟ چـــرا؟

این جملات را با فریاد به زبان آورد، طوری که همه افراد در کافه برگشتند و به هیونجین زل زدند.
اما اهمیتی نداشت، آبرویش، اعتبارش و احساساتش نابود شده بودند.

_رئیس خواهش میکنم آروم باشین، رئیـ....

+فلیکس، من پیدات میکنم، هرطور که شده میام پیشت تا بهت نشون بدم چه مخروبه ای از عشقم ساختی، چون فقط تویی که میتونی این مخروبه رو آباد کنی. قول میدم پیدات کنم.

جیسونگ که نگران بود هیونجین بلایی سر خودش یا فلیکس بیاورد، به آرامی دستش را گذاشت روی شونه ی هیونجین و با لحنی ملایم گفت: آقای هوانگ...من شرایطتون رو درک میکنم ولی خواهش میکنم کار اشتباهـ...

+من نیاز به نگرانی کسی نــدارم، اینو بفهـمین لعنتـیا، خیلی وقته همه چیز رو خودم حل کردم...اینـم روش...

بعد از این جمله بلند شد تا برود، جیسونگ همچنان برای متوقف کردنش تلاش میکرد ولی بی فایده بود.
هوا کم کم به سمت تاریکی می‌رفت.
هیونجین با قدم های سست به سمت درب کافه رفت و سوار ماشین شد.
همیشه وقتی حالش خراب بود مشروب میخورد...با سرعت وحشتناکی به سمت بار رفت.

~~~

ماشین را به بدترین شکل ممکن پارک کرد و به سمت درب ورودی بار به راه افتاد.

وقتی وارد شد، همه ی نگاه ها روی او زوم شدند، از گوشه کنار ها می‌شنید: وایی اون پسره رو، چقد جذابه، بریم شمارشو بگیریمم؟...

با شنیدن این جمله جوش آورد، اینکه یک اکیپ دختر دبیرستانی به او متلک بیندازند، بزرگترین توهین ممکن به هویت از دست رفته اش بود.
با قدم های محکم به سمت آن میز رفت و دستان مشت شده اش را محکم روی میز کوبید.

_الان چـه غلطی کردیــن؟ همین کم مونده بود یه مشت جوجه ی لاشخور بهم متلک بنــدازن.

دختر ها با فریادی که هیونجین سر داد دو متر بالا پریدند، با لکنت و زبان الکن گفتند: ب...ببخشید...آقا، من...منظوری نداشتیم...
هیونجین نفس عمیقی کشید و بی توجه به نگاه های سنگین که روی او زوم شده بودند از آن میز فاصله گرفت و به سمت میز گوشه ی بار به راه افتاد و نشست.
سرش را بین دستانش گرفته بود و در این فکر بود که چگونه فلیکس را پیدا کند که با صدای گارسون به خودش آمد:

_چی میل دارین جناب؟
+ودکا، چهار بطری تازه.
_اما یکم زیاد نیست جناب؟
+فضولیش به تو نیومده...همین که گفتم
_بله...چشم.

~~~

ببخشید دیر شد، پارت جدید خدمت شما، منتظر حمایت هاتون میمونم🧸🪄
دیدگاه ها (۴)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

در دنیای من عشق بی معنی ست

𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟷𝖿𝖾𝗅𝗂𝗑: +𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p39ویو ساعت ۲ بعدازظهره...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

پارت ۲۲:

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 2 | بدبختی تازه!لوئیس بالاخره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط