سوآ دستهاش رو توی جیب مانتوش فرو کرده بود و سرش رو پایین
سوآ دستهاش رو توی جیب مانتوش فرو کرده بود و سرش رو پایین انداخته بود.
سوهو یه قدم عقبتر راه میاومد، ولی حالا یهکم آرومتر نفس میکشید.
سوآ برگشت سمتش و گفت:
– یه کافه سر کوچه هست. کوچیکه، ولی من یه بار از پنجرهش دید زدم، خوشگله.
سوهو آروم گفت:
– باشه... بریم.
کافه خلوت بود. نور زرد و نرمی از لامپهای سقفی پخش شده بود. صدای ملایم پیانویی قدیمی فضا رو پر کرده بود.
یه میز گوشهی دنج کنار پنجره رو انتخاب کردن. سوهو نشست سمت دیوار، سوآ روبهروش.
گارسون منو گذاشت جلوشون و رفت.
سوهو بدون اینکه منو رو باز کنه، فقط به بخار روی شیشهی پنجره نگاه میکرد.
سوآ منو رو برداشت و گفت:
– من هاتچاکلت میخورم. تو چی؟
سوهو آروم گفت:
– همون...
سوآ با یه لبخند کوچولو گفت:
– تقلید نکن. این اولین قانون دوستی بود، خودت انتخاب کن.
سوهو بالاخره برای اولین بار یه لبخند کوچیک زد.
– باشه… قهوه. تلخ.
سوآ سرش رو به طرف گارسون چرخوند و سفارش داد. بعد که برگشت، با دقت نگاهش کرد.
– هنوز ناراحتی؟
سوهو شونه بالا انداخت.
– نمیدونم. یه حس سنگینه. انگار هنوزم گرهی توی گلوم باز نشده.
سوآ گفت:
– زمان میبره. ولی من کنارتم.
سوهو آروم نگاهش کرد.
– چرا من؟
سوآ بدون مکث گفت:
– چون تو تنها کسی بودی که وقتی بقیه میخواستن منو خورد کنن، وایسادی جلوم.
لحظهای بینشون سکوت افتاد.
بعد، گارسون با دو تا لیوان گرم برگشت.
سوآ با لذت اولین جرعه از هاتچاکلت رو خورد و گفت:
– قانون دوم دوستی: به هیچکس اجازه نمیدیم دیگه ما رو خورد کنه. هیچوقت.
سوهو با صدای آرومی گفت:
– قول میدم.
اون لحظه، نه گذشتهشون مهم بود، نه زخمهاشون، نه حتی شوگا یا کوک یا هیچکس دیگه.
فقط دو تا آدم بودن، با یه نوشیدنی گرم،
و شروع یه رفاقت که ممکن بود همهچی رو تغییر بده.
سوهو یه قدم عقبتر راه میاومد، ولی حالا یهکم آرومتر نفس میکشید.
سوآ برگشت سمتش و گفت:
– یه کافه سر کوچه هست. کوچیکه، ولی من یه بار از پنجرهش دید زدم، خوشگله.
سوهو آروم گفت:
– باشه... بریم.
کافه خلوت بود. نور زرد و نرمی از لامپهای سقفی پخش شده بود. صدای ملایم پیانویی قدیمی فضا رو پر کرده بود.
یه میز گوشهی دنج کنار پنجره رو انتخاب کردن. سوهو نشست سمت دیوار، سوآ روبهروش.
گارسون منو گذاشت جلوشون و رفت.
سوهو بدون اینکه منو رو باز کنه، فقط به بخار روی شیشهی پنجره نگاه میکرد.
سوآ منو رو برداشت و گفت:
– من هاتچاکلت میخورم. تو چی؟
سوهو آروم گفت:
– همون...
سوآ با یه لبخند کوچولو گفت:
– تقلید نکن. این اولین قانون دوستی بود، خودت انتخاب کن.
سوهو بالاخره برای اولین بار یه لبخند کوچیک زد.
– باشه… قهوه. تلخ.
سوآ سرش رو به طرف گارسون چرخوند و سفارش داد. بعد که برگشت، با دقت نگاهش کرد.
– هنوز ناراحتی؟
سوهو شونه بالا انداخت.
– نمیدونم. یه حس سنگینه. انگار هنوزم گرهی توی گلوم باز نشده.
سوآ گفت:
– زمان میبره. ولی من کنارتم.
سوهو آروم نگاهش کرد.
– چرا من؟
سوآ بدون مکث گفت:
– چون تو تنها کسی بودی که وقتی بقیه میخواستن منو خورد کنن، وایسادی جلوم.
لحظهای بینشون سکوت افتاد.
بعد، گارسون با دو تا لیوان گرم برگشت.
سوآ با لذت اولین جرعه از هاتچاکلت رو خورد و گفت:
– قانون دوم دوستی: به هیچکس اجازه نمیدیم دیگه ما رو خورد کنه. هیچوقت.
سوهو با صدای آرومی گفت:
– قول میدم.
اون لحظه، نه گذشتهشون مهم بود، نه زخمهاشون، نه حتی شوگا یا کوک یا هیچکس دیگه.
فقط دو تا آدم بودن، با یه نوشیدنی گرم،
و شروع یه رفاقت که ممکن بود همهچی رو تغییر بده.
- ۱۸.۷k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط