اول از همه قبل شروع بگم دختره دختر مایکی هست که از یک راب
اول از همه قبل شروع بگم دختره دختر مایکی هست که از یک رابطه یک شبه هست و مایکی اصلا از وجودش خبری نداشته
عنوان داستان: میراث پنهان در سایههای بانتن
چپتر اول: حقیقت در خون
صدای قطرات آب که از سقف نمور انبار قدیمی به زمین میافتاد، تنها موسیقی متن این شب سیاه بود. در مرکز اتاق، زیر نور لرزان یک لامپ تنها، دختری کوچک با لباسهای پاره و صورت پوشیده از خون، به زنجیر کشیده شده بود. او نمیدانست چرا؛ او فقط یک غریبه بود که در مسیر اشتباهی از توکیو، وارد قلمرو بانتن شده بود.
سانزو با همان لبخند دیوانهوار و چشمانی که از هیجانِ خشونت میدرخشید، لبهی تیغ را روی گونهی دختر حرکت داد. «بگو کی فرستادت اینجا؟ اگر حقیقت رو نگی، این فقط شروع بازی ماست!»
دختر، با وجود لرزش بدنش، چشم از او بر نداشت. نگاهش... نگاهش چیزی بود که سانزو را برای لحظهای مکث کرد. آن نگاه سرد، بیتفاوت و در عین حال نافذ، برای او آشنا بود. انگار داشت به آینهای نگاه میکرد که در آن، سایهای از رهبر خود را میدید.
در آن سوی اتاق، در سایههای تاریک، مایکی نشسته بود. او مثل همیشه، خالی از هرگونه احساس بود. چشمان سیاهش مثل دو حفرهی بیانتها، هیچچیز را بازتاب نمیدادند. او فقط برای تماشای بیفایدهی شکنجههای سانزو اینجا بود، تا شاید کمی از آن بیحسی همیشگیاش فاصله بگیرد. اما وقتی نگاهش به صورت دختر افتاد، قلبش برای اولین بار در سالهای اخیر، تکانی خورد.
آن موهای مشکی، آن ساختار استخوانبندی صورت...
«سانزو، بس کن.» صدای مایکی، آرام اما به سردی یخ، در اتاق پیچید.
سانزو با خنده گفت: «چی شده مایکی؟ تازه داشتیم گرم میشدیم! این دختر کوچولو خیلی سرسختتر از اون چیزیه که فکر میکردم.»
مایکی بلند شد. قدمهایش سنگین و ممتد بود. وقتی به نزدیکی دختر رسید، لرزش خفیفی در دستانش حس کرد که خودش هم از آن شوکه شد. او به چشمان دختر خیره شد. در آن چشمان خسته، چیزی فراتر از ترس وجود داشت؛ چیزی شبیه به خودِ او بود. یک تنهاییِ عمیق.
یک هفته از آن شب گذشت. دختر در سلول انفرادی تحت نظر بود. مایکی، که تحت تأثیر قرار گرفته بود، دستور داد تمام مدارک و هویت این دختر بررسی شود. او نمیتوانست این شباهت را نادیده بگیرد. آن شبِ سالها پیش، در میانهی یک آشوب و یک رابطه گذرا و پنهانی که حالا فقط یک خاطرهی تاریک و فراموش شده بود...
در دفتر مرکزی بانتن، کاغذهای آزمایش DNA روی میز بود دکتر با دستانی لرزان، نتایج را تایید کرد.
مایکی به کاغذ خیره شد. کلمات ساده بودند اما تمام دنیای خالی او را ویران کردند:
احتمال رابطه بیولوژیکی: ۹۹.۹٪ - پدر: سانو مانجیرو
مایکی به آرامی به صندلی تکیه داد. تمام آن قدرت، تمام آن جنایتها و تمام آن سلطه، در برابر حقیقتِ وجود یک موجود کوچک که حتی نمیدانست او پدرش است، بیمعنا شد. او داشت یک دختر رو شکنجه میکرد که خونِ او در رگهایش جاری بود.
او بلند شد و بدون اینکه به هیچکس توضیحی بدهد، به سمت سلولها حرکت کرد. وقتی درِ سلول را باز کرد، با دیدن چهرهی خونی و آسیبدیدهی دختر، برای اولین بار، اشک در چشمانِ سردِ مایکی حلقه زد.
دختر با صدایی لرزان گفت: «تو... تو هم میخوای منو بکشی؟»
مایکی در حالی که زانو میزد تا همسطح او شود، با صدایی که از شدت فشار میلرزید، زمزمه کرد: «نه... من فقط اومدم تا تو رو از این جهنم نجات بدم... دختر من.»
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
عنوان داستان: میراث پنهان در سایههای بانتن
چپتر اول: حقیقت در خون
صدای قطرات آب که از سقف نمور انبار قدیمی به زمین میافتاد، تنها موسیقی متن این شب سیاه بود. در مرکز اتاق، زیر نور لرزان یک لامپ تنها، دختری کوچک با لباسهای پاره و صورت پوشیده از خون، به زنجیر کشیده شده بود. او نمیدانست چرا؛ او فقط یک غریبه بود که در مسیر اشتباهی از توکیو، وارد قلمرو بانتن شده بود.
سانزو با همان لبخند دیوانهوار و چشمانی که از هیجانِ خشونت میدرخشید، لبهی تیغ را روی گونهی دختر حرکت داد. «بگو کی فرستادت اینجا؟ اگر حقیقت رو نگی، این فقط شروع بازی ماست!»
دختر، با وجود لرزش بدنش، چشم از او بر نداشت. نگاهش... نگاهش چیزی بود که سانزو را برای لحظهای مکث کرد. آن نگاه سرد، بیتفاوت و در عین حال نافذ، برای او آشنا بود. انگار داشت به آینهای نگاه میکرد که در آن، سایهای از رهبر خود را میدید.
در آن سوی اتاق، در سایههای تاریک، مایکی نشسته بود. او مثل همیشه، خالی از هرگونه احساس بود. چشمان سیاهش مثل دو حفرهی بیانتها، هیچچیز را بازتاب نمیدادند. او فقط برای تماشای بیفایدهی شکنجههای سانزو اینجا بود، تا شاید کمی از آن بیحسی همیشگیاش فاصله بگیرد. اما وقتی نگاهش به صورت دختر افتاد، قلبش برای اولین بار در سالهای اخیر، تکانی خورد.
آن موهای مشکی، آن ساختار استخوانبندی صورت...
«سانزو، بس کن.» صدای مایکی، آرام اما به سردی یخ، در اتاق پیچید.
سانزو با خنده گفت: «چی شده مایکی؟ تازه داشتیم گرم میشدیم! این دختر کوچولو خیلی سرسختتر از اون چیزیه که فکر میکردم.»
مایکی بلند شد. قدمهایش سنگین و ممتد بود. وقتی به نزدیکی دختر رسید، لرزش خفیفی در دستانش حس کرد که خودش هم از آن شوکه شد. او به چشمان دختر خیره شد. در آن چشمان خسته، چیزی فراتر از ترس وجود داشت؛ چیزی شبیه به خودِ او بود. یک تنهاییِ عمیق.
یک هفته از آن شب گذشت. دختر در سلول انفرادی تحت نظر بود. مایکی، که تحت تأثیر قرار گرفته بود، دستور داد تمام مدارک و هویت این دختر بررسی شود. او نمیتوانست این شباهت را نادیده بگیرد. آن شبِ سالها پیش، در میانهی یک آشوب و یک رابطه گذرا و پنهانی که حالا فقط یک خاطرهی تاریک و فراموش شده بود...
در دفتر مرکزی بانتن، کاغذهای آزمایش DNA روی میز بود دکتر با دستانی لرزان، نتایج را تایید کرد.
مایکی به کاغذ خیره شد. کلمات ساده بودند اما تمام دنیای خالی او را ویران کردند:
احتمال رابطه بیولوژیکی: ۹۹.۹٪ - پدر: سانو مانجیرو
مایکی به آرامی به صندلی تکیه داد. تمام آن قدرت، تمام آن جنایتها و تمام آن سلطه، در برابر حقیقتِ وجود یک موجود کوچک که حتی نمیدانست او پدرش است، بیمعنا شد. او داشت یک دختر رو شکنجه میکرد که خونِ او در رگهایش جاری بود.
او بلند شد و بدون اینکه به هیچکس توضیحی بدهد، به سمت سلولها حرکت کرد. وقتی درِ سلول را باز کرد، با دیدن چهرهی خونی و آسیبدیدهی دختر، برای اولین بار، اشک در چشمانِ سردِ مایکی حلقه زد.
دختر با صدایی لرزان گفت: «تو... تو هم میخوای منو بکشی؟»
مایکی در حالی که زانو میزد تا همسطح او شود، با صدایی که از شدت فشار میلرزید، زمزمه کرد: «نه... من فقط اومدم تا تو رو از این جهنم نجات بدم... دختر من.»
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
- ۵۸
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط