سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
## زیرِ قفلِ سکوت، جایی که ماه و خورشید به هم میرسند
نفسِ ناروتو در سینهاش گیر کرده بود.
کلمهها با زحمت، تکهتکه و بریدهبریده از لبهایش بیرون میآمدند؛ انگار هر حرف، از میانِ استخوانهایش عبور میکرد و جانش را زخمیتر میساخت.
«ا... اشتباه... می...کنی، س... ساسوکه... م... من... مجبور... شدم...»
صدایِ او نه بلند بود، نه حتی محکم؛ بیشتر شبیهِ التماسِ یک حقیقت بود که خودش هم از گفتنش میترسید.
چشمانِ آبیاش، مضطرب و لرزان، به نگاهِ ساسوکه دوخته شده بود؛ نگاهی که مثلِ شبِ بیستاره سرد بود و مثلِ شمشیر، بیرحم.
اما ساسوکه حتی یک میلیمتر هم عقب نرفت.
برعکس، اخمِ عمیقتری روی پیشانیاش نشست؛ آن نگاهِ سیاه و سرخش، زیرِ شعاعِ کمرمقِ نور، بیشتر از همیشه ترسناک و خفهکننده به نظر میرسید.
لبهایش آرام از هم باز شد و صدایش، پایین و خشن، مثلِ غلتیدنِ سنگ در دلِ غار پیچید:
«همش بهونهست.»
بعد، دستش را بالا آورد.
خیلی آرام.
خیلی حسابشده.
و درست همین آرامش، وحشتناکترش میکرد.
انگشتانِ سرد و کشیدهاش رویِ گردنِ ناروتو نشستند؛ درست روی همان زخمها که جایِ نیشهای خودش بودند.
لمسش مثل نوازش نبود… نه واقعاً.
بیشتر شبیهِ تهدیدی بود که در قالبِ لمس پنهان شده باشد.
انگار ساسوکه با نوکِ انگشتانش، هم زخم را میخوانْد و هم خاطرهیِ آن شبها را. 🩸
ناروتو بیاختیار لرزید.
شانههایش سفت شد.
نفسش بالا نیامد.
ساسوکه کمی نزدیکتر شد؛ آنقدر نزدیک که گرچه بدنش سرد بود، اما حضورش تمامِ هوایِ اطرافِ ناروتو را میبلعید.
نگاهش روی گردنِ ناروتو افتاده بود، بعد آهسته بالا آمد و دوباره در صورتِ او قفل شد.
«هر چی هم باشه...»
صدایش آهسته بود، اما هر کلمهاش مثلِ میخ در هوا فرو میرفت.
«تو همیشه میخواستی از اینجا فرار کنی...»
انگشتش بهنرمی روی یکی از زخمها فشار آورد.
ناروتو نفسش را برید.
چشمانش از درد و اضطراب کمی لرزیدند.
ساسوکه با همان خونسردیِ ترسناک ادامه داد؛ اینبار طوری که انگار دارد حقیقتی را با زهر رویِ پوستِ ناروتو مینویسد:
«یا بهتر بگم...»
مکث کرد.
خیلی کوتاه.
اما همان مکث، از هر فریادی سنگینتر بود.
«میخواستی از **من** فرار کنی، ناروتو.»
این جمله مثلِ خنجر، بیرحمانه و مستقیم، در قلبِ ناروتو فرو رفت.
نه فقط در قلبش...
انگار تا اعماقِ وجودش پایین رفت، جایی که عشق، ترس، دلتنگی و انکار روی هم انباشته شده بودند.
ناروتو برای یک لحظه واقعاً حس کرد پاهایش سست شدهاند.
لبهایش باز ماندند، اما صدایی بیرون نیامد.
هه... این یکی از همان لحظهها بود که آدم دوست دارد فرار کند، ولی همزمان دوست دارد همانجا بایستد و فقط نگاه کند. 😵💫
«ن... نه...»
صدای ناروتو اینبار شکستهتر بود.
«اینجوری نیست! من... من نمیخوام ازت دور باشم...»
اما حتی خودش هم میدانست صدایش چقدر درمانده شده.
چقدر اضطراب در آن موج میزد.
چقدر حقیقت و ترس در هم پیچیده بودند.
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
## زیرِ قفلِ سکوت، جایی که ماه و خورشید به هم میرسند
نفسِ ناروتو در سینهاش گیر کرده بود.
کلمهها با زحمت، تکهتکه و بریدهبریده از لبهایش بیرون میآمدند؛ انگار هر حرف، از میانِ استخوانهایش عبور میکرد و جانش را زخمیتر میساخت.
«ا... اشتباه... می...کنی، س... ساسوکه... م... من... مجبور... شدم...»
صدایِ او نه بلند بود، نه حتی محکم؛ بیشتر شبیهِ التماسِ یک حقیقت بود که خودش هم از گفتنش میترسید.
چشمانِ آبیاش، مضطرب و لرزان، به نگاهِ ساسوکه دوخته شده بود؛ نگاهی که مثلِ شبِ بیستاره سرد بود و مثلِ شمشیر، بیرحم.
اما ساسوکه حتی یک میلیمتر هم عقب نرفت.
برعکس، اخمِ عمیقتری روی پیشانیاش نشست؛ آن نگاهِ سیاه و سرخش، زیرِ شعاعِ کمرمقِ نور، بیشتر از همیشه ترسناک و خفهکننده به نظر میرسید.
لبهایش آرام از هم باز شد و صدایش، پایین و خشن، مثلِ غلتیدنِ سنگ در دلِ غار پیچید:
«همش بهونهست.»
بعد، دستش را بالا آورد.
خیلی آرام.
خیلی حسابشده.
و درست همین آرامش، وحشتناکترش میکرد.
انگشتانِ سرد و کشیدهاش رویِ گردنِ ناروتو نشستند؛ درست روی همان زخمها که جایِ نیشهای خودش بودند.
لمسش مثل نوازش نبود… نه واقعاً.
بیشتر شبیهِ تهدیدی بود که در قالبِ لمس پنهان شده باشد.
انگار ساسوکه با نوکِ انگشتانش، هم زخم را میخوانْد و هم خاطرهیِ آن شبها را. 🩸
ناروتو بیاختیار لرزید.
شانههایش سفت شد.
نفسش بالا نیامد.
ساسوکه کمی نزدیکتر شد؛ آنقدر نزدیک که گرچه بدنش سرد بود، اما حضورش تمامِ هوایِ اطرافِ ناروتو را میبلعید.
نگاهش روی گردنِ ناروتو افتاده بود، بعد آهسته بالا آمد و دوباره در صورتِ او قفل شد.
«هر چی هم باشه...»
صدایش آهسته بود، اما هر کلمهاش مثلِ میخ در هوا فرو میرفت.
«تو همیشه میخواستی از اینجا فرار کنی...»
انگشتش بهنرمی روی یکی از زخمها فشار آورد.
ناروتو نفسش را برید.
چشمانش از درد و اضطراب کمی لرزیدند.
ساسوکه با همان خونسردیِ ترسناک ادامه داد؛ اینبار طوری که انگار دارد حقیقتی را با زهر رویِ پوستِ ناروتو مینویسد:
«یا بهتر بگم...»
مکث کرد.
خیلی کوتاه.
اما همان مکث، از هر فریادی سنگینتر بود.
«میخواستی از **من** فرار کنی، ناروتو.»
این جمله مثلِ خنجر، بیرحمانه و مستقیم، در قلبِ ناروتو فرو رفت.
نه فقط در قلبش...
انگار تا اعماقِ وجودش پایین رفت، جایی که عشق، ترس، دلتنگی و انکار روی هم انباشته شده بودند.
ناروتو برای یک لحظه واقعاً حس کرد پاهایش سست شدهاند.
لبهایش باز ماندند، اما صدایی بیرون نیامد.
هه... این یکی از همان لحظهها بود که آدم دوست دارد فرار کند، ولی همزمان دوست دارد همانجا بایستد و فقط نگاه کند. 😵💫
«ن... نه...»
صدای ناروتو اینبار شکستهتر بود.
«اینجوری نیست! من... من نمیخوام ازت دور باشم...»
اما حتی خودش هم میدانست صدایش چقدر درمانده شده.
چقدر اضطراب در آن موج میزد.
چقدر حقیقت و ترس در هم پیچیده بودند.
- ۳۸۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط