چپتر اول
چپتر اول
صدای برخورد پاشنههای کفشت روی سرامیکهای براق راهرو، تنها صدایی بود که سکوت سنگین مقر بونتن را میشکست. باد سردی از پنجرههای قدی به داخل میوزید و تارهای صورتی موهایت را که دقیقاً همرنگ موهای پدرت بود، در هوا میرقصاند.
پشت درِ سنگین اتاق جلسات ایستادی. میدانستی پشت این در، خطرناکترین مردهای ژاپن نشستهاند، اما تو «دخترِ هاروچیو سانزو» بودی؛ ترس برای تو معنایی نداشت. در را باز کردی و دود غلیظ سیگار به صورتت چنگ زد.
«اوه، ببینید کی بالاخره افتخار داد.» صدای ران هایتانی اولین چیزی بود که شنیدی. او روی صندلی چرمیاش لم داده بود و با باتوم فلزیاش روی میز ضرب گرفته بود. نگاه بنفش و خمارش از پایین تا بالای تو را برانداز کرد. «سانزو، نگفته بودی دخترت امروز قراره اینقدر خیرهکننده بشه. آدم رو به گناه میندازه.»
پدرت که کنار صندلی اصلی ایستاده بود، دندانقروچهای کرد و دستش سمت قبضه کاتانایش رفت. «دهنت رو ببند ران، اگه نمیخوای زبونت رو برای ناهار سگها بفرستم.»
ایزانا که در سمت دیگر میز نشسته بود، با آرامشی مرگبار فنجان چایاش را زمین گذاشت. گوشوارههایش تکان خوردند. او با آن چشمان ارکیدهای و نافذش به تو خیره شد، انگار که داشت روحت را کالبدشکافی میکرد. «ولش کن سانزو. ران فقط بلده پارس کنه.» ایزانا بلند شد و با قدمهایی شمرده به سمتت آمد. وقتی به تو رسید، فاصلهاش را به حداقل رساند. بوی عطر تند و گرانقیمتش ریههایت را پر کرد. «داشتم فکر میکردم برای قلمرو جدیدم در فیلیپین، به یک همراه نیاز دارم. کسی که خونِ جنون توی رگهاش باشه. نظرت چیه؟»
قبل از اینکه بتوانی جوابی بدهی، سنگینی نگاهی را روی خودت حس کردی که باعث شد موهای تنت سیخ شود. در انتهای میز، جایی که سایهها غلیظتر بودند، مایکی نشسته بود. او حتی سرش را بلند نکرد، فقط با لحنی که هیچ احساسی در آن نبود، گفت: «بیا اینجا.»
ایزانا پوزخندی زد اما عقب کشید. تو از کنار ران که با چشمک زدن سعی داشت حواست را پرت کند، گذشتی و مقابل مایکی ایستادی. او بالاخره سرش را بلند کرد. چشمان سیاهش مثل دو گودال عمیق و بیانتها بودند.
مایکی دستش را دراز کرد و با انگشت شست، ردیف زخمهای کوچک انگشتانت — که یادگار یکی از تمرینهای سخت با پدرت بود — لمس کرد. «اونها اذیتت میکنن؟» زمزمهاش فقط برای تو بود.
سرت را به نشانه منفی تکان دادی. مایکی ناگهان مچ دستت را گرفت و تو را به سمت خودش کشید، طوری که مجبور شدی بین پاهایش بایستی. او سرش را روی شکمت گذاشت و چشمانش را بست، انگار که تو تنها لنگرگاه او در این دریای پر از خون بودی.
«از این به بعد، هیچجا بدون اجازه من نمیری. نه با ران، نه با ایزانا... حتی با پدرت.»
صدای نفسهای عصبی سانزو و پوزخند عصبی ران در اتاق پیچید. تو لرزش خفیف دستهای مایکی را حس میکردی. جنگ قدرت در بونتن همیشه بر سر پول و قلمرو بود، اما حالا، تو به تنها غنیمتی تبدیل شده بودی که هیچکدامشان قصد عقبنشینی از آن را نداشتند.
ران از جایش بلند شد و در حالی که کتش را مرتب میکرد، گفت: «مایکی، این منصفانه نیست که همه اسباببازیهای خوب رو برای خودت برداری.»
ایزانا هم با لبخندی سرد اضافه کرد: «پادشاهی که همه چیز رو برای خودش بخواد، زود سقوط میکنه، مایکی.»
مایکی چشمانش را باز کرد؛ برقی از جنون در نگاهش درخشید. «پس سعی کنید ازم بدزدینش... اگه میتونید.»
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
#ایزانا
#سانزو
#کاکوچو
صدای برخورد پاشنههای کفشت روی سرامیکهای براق راهرو، تنها صدایی بود که سکوت سنگین مقر بونتن را میشکست. باد سردی از پنجرههای قدی به داخل میوزید و تارهای صورتی موهایت را که دقیقاً همرنگ موهای پدرت بود، در هوا میرقصاند.
پشت درِ سنگین اتاق جلسات ایستادی. میدانستی پشت این در، خطرناکترین مردهای ژاپن نشستهاند، اما تو «دخترِ هاروچیو سانزو» بودی؛ ترس برای تو معنایی نداشت. در را باز کردی و دود غلیظ سیگار به صورتت چنگ زد.
«اوه، ببینید کی بالاخره افتخار داد.» صدای ران هایتانی اولین چیزی بود که شنیدی. او روی صندلی چرمیاش لم داده بود و با باتوم فلزیاش روی میز ضرب گرفته بود. نگاه بنفش و خمارش از پایین تا بالای تو را برانداز کرد. «سانزو، نگفته بودی دخترت امروز قراره اینقدر خیرهکننده بشه. آدم رو به گناه میندازه.»
پدرت که کنار صندلی اصلی ایستاده بود، دندانقروچهای کرد و دستش سمت قبضه کاتانایش رفت. «دهنت رو ببند ران، اگه نمیخوای زبونت رو برای ناهار سگها بفرستم.»
ایزانا که در سمت دیگر میز نشسته بود، با آرامشی مرگبار فنجان چایاش را زمین گذاشت. گوشوارههایش تکان خوردند. او با آن چشمان ارکیدهای و نافذش به تو خیره شد، انگار که داشت روحت را کالبدشکافی میکرد. «ولش کن سانزو. ران فقط بلده پارس کنه.» ایزانا بلند شد و با قدمهایی شمرده به سمتت آمد. وقتی به تو رسید، فاصلهاش را به حداقل رساند. بوی عطر تند و گرانقیمتش ریههایت را پر کرد. «داشتم فکر میکردم برای قلمرو جدیدم در فیلیپین، به یک همراه نیاز دارم. کسی که خونِ جنون توی رگهاش باشه. نظرت چیه؟»
قبل از اینکه بتوانی جوابی بدهی، سنگینی نگاهی را روی خودت حس کردی که باعث شد موهای تنت سیخ شود. در انتهای میز، جایی که سایهها غلیظتر بودند، مایکی نشسته بود. او حتی سرش را بلند نکرد، فقط با لحنی که هیچ احساسی در آن نبود، گفت: «بیا اینجا.»
ایزانا پوزخندی زد اما عقب کشید. تو از کنار ران که با چشمک زدن سعی داشت حواست را پرت کند، گذشتی و مقابل مایکی ایستادی. او بالاخره سرش را بلند کرد. چشمان سیاهش مثل دو گودال عمیق و بیانتها بودند.
مایکی دستش را دراز کرد و با انگشت شست، ردیف زخمهای کوچک انگشتانت — که یادگار یکی از تمرینهای سخت با پدرت بود — لمس کرد. «اونها اذیتت میکنن؟» زمزمهاش فقط برای تو بود.
سرت را به نشانه منفی تکان دادی. مایکی ناگهان مچ دستت را گرفت و تو را به سمت خودش کشید، طوری که مجبور شدی بین پاهایش بایستی. او سرش را روی شکمت گذاشت و چشمانش را بست، انگار که تو تنها لنگرگاه او در این دریای پر از خون بودی.
«از این به بعد، هیچجا بدون اجازه من نمیری. نه با ران، نه با ایزانا... حتی با پدرت.»
صدای نفسهای عصبی سانزو و پوزخند عصبی ران در اتاق پیچید. تو لرزش خفیف دستهای مایکی را حس میکردی. جنگ قدرت در بونتن همیشه بر سر پول و قلمرو بود، اما حالا، تو به تنها غنیمتی تبدیل شده بودی که هیچکدامشان قصد عقبنشینی از آن را نداشتند.
ران از جایش بلند شد و در حالی که کتش را مرتب میکرد، گفت: «مایکی، این منصفانه نیست که همه اسباببازیهای خوب رو برای خودت برداری.»
ایزانا هم با لبخندی سرد اضافه کرد: «پادشاهی که همه چیز رو برای خودش بخواد، زود سقوط میکنه، مایکی.»
مایکی چشمانش را باز کرد؛ برقی از جنون در نگاهش درخشید. «پس سعی کنید ازم بدزدینش... اگه میتونید.»
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
#ایزانا
#سانزو
#کاکوچو
- ۲۰۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط