{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم



هوا هنوز پاییزی بود، اما برگ‌ها رنگ خود را از دست داده و روی زمین خاکستری و مرطوب پهن شده بودند.
شب شده بود و نور چراغ‌های خیابان از پنجره‌ی اتاقت می‌افتاد.
تو پشت میزت نشسته بودی و سعی می‌کردی روی درس‌ها تمرکز کنی، اما ذهن‌ات مدام جیمین را مرور می‌کرد.

صدای آرام قدم‌هایش در راهرو پیچید.
در اتاقت باز شد و او با یک لیوان چای وارد شد.

لبخند زد.

— «هنوز بیداری؟»

— «آره… نتونستم بخوابم.»

او روی تختت نشست و لیوان چای را به تو داد.
نگاهش مثل همیشه آرامش‌بخش بود، اما چیزی در چشم‌هایش بود که باعث شد قلبت تندتر بزند:
حس تردید و میل درونی که نمی‌توانست پنهان کند.

— «می‌دونی… گاهی نمی‌دونم باید چه کار کنم.»

با صدای آرام گفت.

— «من… از وقتی تو اینجا هستی، چیزهای زیادی تغییر کرده.»

سکوتی سنگین میانتان افتاد. ن*فس‌ات بند آمده بود، نمی‌دانستی چه بگویی.

— «من هم همینطور… »

صدایت لرزید.

— «اما… خیلی سخته، جیمین.»

او لبخند تلخی زد.

— «می‌دونم… اما نمی‌تونم انکار کنم. وقتی نزدیکت هستم، همه چیز طبیعی و درست به نظر می‌رسه، حتی اگر دنیا نگه…»

در همان لحظه، دستش آرام روی دستت افتاد.
گرما و ضربان قلبش مستقیم به قلب تو منتقل شد.
نگاهش را به چشمانت قفل کردی و فهمیدی هیچ‌چیز نمی‌تواند این حس را متوقف کند.

لحظه‌ای گذشت و شما دو نفر فقط به هم خیره بودید.
هیچ کلمه‌ای لازم نبود، تمام احساسات در همان سکوت آشکار شده بودند:
علاقه، دلتنگی، اضطراب و م*یل ش*دید برای نزدیک‌تر شدن.

بعد از چند دقیقه، او سرش را کمی پایین آورد و گفت:

— «من نمی‌خوام چیزی رو خراب کنم… اما باید حقیقتو بدونی.»

تو ن*فس ع*میقی کشیدی و گفتی:

— «من هم نمی‌خوام چیزی خراب شه… اما حقیقت اینه که… من هم همین حسو دارم.»

لبخندش بزرگ‌تر شد، اما کمی شرم‌آلود.
دست‌هایش هنوز دستت را گرفته بود و فشار آرامی روی دستانت ایجاد می‌کرد، مثل قولی بی‌کلام که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بشکند.

همان شب، احساس کردی دنیا کوچک شده و فقط شما دو نفر وجود دارید.
در تاریکی، کنار هم نشسته بودید، بدون اینکه بخواهید زمان بگذرد.
هر ل*مس، هر نگاه، هر ن*فس، پر از حس تازه و ترسناک اما شیرین بود.



ادامه دارد‌.....
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم ( اخر )شب تاریک و سرد بود، اما نور مهتاب از پنجره...

who is he?he is my husband min yoongi.

پارت دوم هفته‌ها گذشت و تو کم‌کم با زندگی در خانه‌ی جدید عاد...

درخواستی جیمین پارت اولباران بی‌وقفه روی سقف می‌کوبید. بوی خ...

ددی آرتای سئول پارت 7

پارت ۱۶

رها شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط